هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
کار گردان گاندوسریال ساخته مشابه گاندو هر چند به خوده گاندو نمیشه ولی بازم خوبه ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هفتادو نهم
رسول
از فرودگاه بیرون اومدم. باد سرد و استخون سوز مهاباد به صورتم خورد و تمام تنم رو به لرزه در اورد. زیپ کاپشنم رو تا ته بستم . به آسمون نگاه کردم. چقد همه چی برام غریب بود چقدر تعلق نداشتم به زادگاهم ..
آدرس خونه رو بلد بودم . تاکسی گرفتم و آدرس رو دادم ..
......
وقتی رسیدم پیاده شدم .. به ته کوچه بن بست نگاه کردم یه در تغریبا بزرگ قدیمی . با رنگ کهنه کرم رنگ .. انگار پاهام یاری رفتن نمی کرد.. من الان جایی بودم که عموم شهید شد .. مامانم کشته شد .. و خودم فرار کردم ..
آروم سمت در رفتم . به در که رسیدم نفس عمیقی کشیدم اروم دستم رو روی فکم گذاشتم . بچه ها الان میدونستن من کجام .. من برای خودم اینجا نیومدم .. بخاطر پرونده اومدم بخاطر بچه ها و محمد . تمام غرورم رو زیر پاهام له کردم . دستم رو روی زنگ فشار دادم . چند دقیقه طول نکشید که در باز شد . با دیدن زندایی انگار قلبم رو چنگ زدم . زندایی هم معلوم بود شوکه شده چند ثانیه بهم خیره شد . نگاهش آزارم میداد .. با صدایی متعجب گفت : ریوان؟!
صدام به سختی به گوش می رسید: سلام .. زندایی .
انگار نگاهش به کینه تبدیل شد . آروم گفت : فکر میکردم این چند سال یه بلائی سرت اومده .
از جلوی در کنار رفت رفتم داخل.. این چندسال چیزی تغیر نکرده بود . به اطراف حیاط نگاه کردم که صدای هیرمان نگاهم رو سمت ایوون حیاط برد.. . چقد بزرگ شده بود با دیدنم شوکه شد بعدم خندید سمتم اومد : اوه .. ریوان . اصلا تغیر نکردی همون بچه مثبت اون موقع ای . خوب شد اومدی مگر نه من باید میومدم تهران
لبخند سردی زدم که زندایی پشت سرم گفت : اسلان الان خونه نیست . سمت هیرمان گفت: ببرش اتاقش ..
....
با هیرمان رفتم داخل خونه آروم گفتم : دایی ژاکان کجاست ؟
شونه ای بالا انداخت : حتما با زنش رفته بیرون ..
از پله ها بالا رفتیم . توی راهرو سمت آخرین اتاق رفتیم . اتاقی که همون موقع هم مال خودم بود . حتی از در و دیوار هم خاطره خوبی نداشتم . پشت اتاق وایسادیم که گفت : یهویی اومدی .. حالا چی شد ( پوزخندی زد ) عموت اجازه داد؟
صدام رو صاف کردم: مگه نگفتی دایی کارم داره ؟ خب منم اومدم ببینم چیکارم داره ..
خندید : قانع کننده بود.. حالا سر حوصله به اون موضوع هم رسیدگی میکنیم . فعلا استراحت کن .
با رفتنش منم رفتم تو اتاق . تغریبا اتاقم هیج تغیری نکرده بود. چقد از اون روزایی که توی همین اتاق میخوابیدم گذشته بود . سمت پنجره رفتم از پشت پرده به حیاط نگاه کردم . زندایی مهتاب داشت با تلفن حرف میزد معلوم بود از دیدنم اصلا خوشحال نشده .هیرمان هم روی تخت نشسته بود .
لب تابم رو در اوردم به سیستم آقا محمد پیام دادم" آقا من رسیدم" منتظر موندم جواب بده .
محمد
به صندلی تکیه داده بودم . منتظر پیام رسول بودم که پیامی روی سیستم اومد . اینکه دیدم رسول این پیام رو فرستاده نفس عمیقی کشیدم. .
بعد پرسیدن حالش . در مورد حسین که قرار بود بعضی جاها باهاش همکاری کنه توضیح دادم بعدم خداحافظی کردم. چقدر نگرانش بودم ..
رسول
با خوندن پیامای محمد لپ تاب رو بستم.. پس منظورش از اینکه مراقبمه حسین بود که خونه دایی رو تحت نظر داره .
روی تخت دراز کشیدم. خسته بودم آروم چشمام رو بستم
.....
روی تخت نشسته بودم که در اتاق باز شد عمو مهدی اومد داخل با تعجب پا شدم : عمو اینجا چیکار میکنی؟!
لبخند غمگینی زد روبه روم وایساد : میبینم اومدی پیش دایی اسلان..
ناراحت شدم آروم گفتم: شما که میدونی چرا اومدم. فقط بخاطر پرونده .
سرش رو تکون داد نگران بهم خیره شد دستم رو گرفت صداش توی سرم پخش شد : من نگرانتم رسول . حواست به خودت باشه ..
لحن نگرانش باعث شد ترسیده از خواب بپرم.. به اطرافم نگاه کردم هوا تاریک شده بود و خبری از عمو نبود...
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : جایی بودم که فرار کردم ازش
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هشتاد
رسول :
نفس عمیقی کشیدم . روی تخت نشستم که در اتاق زده شد و هیرمان اومد داخل . سمتم گفت : اگه خسته نیستی بیا شام بخوریم . ولی قبلش برو اتاق بابام .، تازه رسیده ..
با رفتنش لباسام رو عوض کردم جلوی آینه به خودمنگاه کردم . هنوز لحن نگران عمو مهدی تو سرم می چرخید.
سمت اتاق دایی رفتم پشت در وایسادم . از اینکه مجبور بودم برم با دایی حرف بزنم کلافه بودم ..
در زدم با صدای بم بیا تو رفتم داخل .. بهم پشت کرده بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد . دود سیگارش توی ریه هام رفت باعث شد سرفم بگیره .. آروم گفتم: سلام..
برگشت . نگاهش تا مغز استخونم نفوذ کرد حالم داشت بهم میخورد. سرش رو تکون داد : سلام .
پشت میزش نشست. سیگارش رو خاموش کرد با اخم محوی گفت : عموت خبر داره اومدی؟
آروم گفتم: نه ..
انگار نمی تونستم نفس بکشم .. حتی دیدنش حالم رو بهم میزد. صدام گرفته بود : با من کاری ندارین برم ؟!
نگاهم کرد : نه . برو ..
از اتاق بیرون اومدم دستم رو روی گلوم فشار می دادم. بی جون از پله ها پایین رفتم.. همه دور میز نشسته بودن با دیدنم چند ثانیه سکوت کردن .. یه طرف میز دایی ژاکان و زنش زندایی شیرین یه دختر سه یا چهار ساله . یه طرف هم زندایی مهتاب و هیرمان و هیراد نشسته بودن . بهم سلام کردن دایی انگار از قبل بهش گفته بودن که من اومدم .. هیراد لبخندی زد صندلی کنارش رو عقب کشید . آروم سمت صندلی رفتم و نشستم. که دایی اسلان هم اومد و نشست . دایی ژاکان لبخندی زد: چی شد اینورا پیدات شد ؟
نگاه گذرایی به هیرمان انداختم : هیرمان بهم گفت دایی کارم داره..
انگار موضوع رو می دونست که سرش رو تکون داد..
به دختر کوچولویی که بین دایی و زندایی نشسته بود نگاه کردم چقد کوچولو قشنگ بود هیرمان خندید : هَرنگ خانوم دختر دایی شما ..
چند ثانیه تعجب کردم ولی بعد یه لبخند گرم رو لبام نشست.
........
توی راهرو سمت اتاقم میرفتم که همه چی منو یاد گذشته انداخت.
( گذشته )
با عجله از پله ها بالا رفتم برگه امتحان ریاضیم دستم بود بالاخره نوزده شده بودم . مطمئن بودم اگه به مامان می گفتم خوش حال میشد .
پشت در وایسادم که صدای مامان با یه مرد که صداش برام آشنا بود حرف میزد .. انگار در مورد من حرف میزدن . صدای اون مرد به سختی به گوشم رسید : ریوان استعدادشو داره میتونه توی سازمان مجاهد خلق باشه شما هم به عنوان مادر میتونی کمک کنی ..
مامان خندید : ریوان که الان خیلی سنش بالا نیست اما بعدا چرا که نه ..
از حرفاشون کلافه شدم کی گفته من میخوام برم سازمان؟!
در اتاق رو باز کردم که مامان و شاید همکارش پشت میز نشسته بودن . بوی سیگار اتاق رو گرفته بود . همکارش با دیدنم سلامی کرد . مامان لیوان مشروب رو روی میز گذاشت و سمتم اومد ..گفتم : چرا با این مرده اینجایی؟ اصلا چرا اینقد گرم صمیمی باهاش حرف میزنی ؟
اخم محوی کرد: خوشم نمیاد اینطوری حرف میزنی .. الان کار دارم بعدا حرف میزنیم ..
آروم گفتم: برگه ریاضیم رو می خواستم نشون بدم ..
نگاهم کرد: ریوان گفتم که فعلا کار دارم بعدا میبینمش ..
بهش نگاه کردم اون روسری قرمز توی سرش و مانتوی خاکی رنگ تنش انگار غریبش کرده بود . در اتاق رو بست و رفت داخل و من موندم پشت در بسته ..
کلافه برگه توی دستم رو پاره کردم انداختمش همونجا سمت اتاقم رفتم در محکم پشت خودم بستم ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : لحن نگران عمو
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هشتادو یکم
داوود
بی حوصله سرم رو از سیستم بیرون اوردم . به جای رسول که الان علی روش نشسته بود نگاه کردم .. انگار حوصله هیچ کاری رو نداشتم..
دلم می خواست به رسول زنگ بزنم اما نمی شد.. دیروز شنیدم وقتی کما بودم رسول در اصل توبیخ شده نه ماموریت .. چقد دلتنگش بودم..
رسول
به جا دعایی محمد . توی دستم خیره شده بودم. به شنیدن صداش هم راضی بودم چه برسه بیشتر .. با اینکه بخاری شعلش زیاد بود اما سردم بود .. لپ تاب رو باز کردم که دیدم محمد پیام داده .. سریع بازش کردم. احوال پرسی کرده بود و بعدش نوشته بود " امروز برو پیش حسین گزارش این چند روز رو بهش بده .." یه پیام دیگه هم که آدرس حسین و شماره حسین بود رو برام فرستاد ..
لپ تاب رو بستم. این چند روز هیچ خبری از وحید نبود . اصلا معلوم نبود قراره بیاد یا نه ..
شماره حسین رو تو گوشیم سیو کردم . کاپشنم رو پوشیدم از اتاق رفتم بیرون که صدای دایی اسلان جلوم رو گرفت.. برگشتم نگاهش کردم .. گفت : کجا میری ؟
آروم گفتم: میرم بیرون یه دوری بزنم ..
اومد با فاصله کمی روبه روم وایساد و گفت: چند روز وایسی کارم رو میگم بهت .. .. تو تهران چی کار میکردی ؟
آروم گفتم: برنامه نویسم
سرش رو تکون داد. نگاهم کرد: کار اشتباهی نمیکنی .. چون اون موقع ...
پریدم لای حرفش : اون موقع چی ؟ میزنی منم مثل عموم میکشی ؟ برای شما که کاری نداره .
پوزخندی زد: گذشته ها گذشته .. عموت هم زیادی داشت اشتباه میکرد.
نگاهش کردم: گذشته ها برای شما گذشته ... اگه حرف یه بچه شونزده ساله رو باور میکردن الان اینجا نبودی ..
حس کردم یه طرف صورتم کامل سوخت ... محکم زد تو گوشم. صدای سوت تو گوشم پیچید ..
عصبی گفت : هیچ خوش ندارم الان که اومدی مثل همون موقع رفتار کنی ..
شونه اش محکم خورد به شونه مو از کنارم رفت .. دستمو رو صورتم گذاشتم . دستش هنوزم مثل اون موقع سنگین بود ... از پله ها پایین رفتم توی حیاط باد سرد محکم به صورتم خورد اون قسمت از صورتم بی حس شده بود.. از خونه بیرون زدم به حسین زنگ زدم و آدرس دقیق جایی که با ماشین وایساده بود رو گرفتم ..
.......
با دیدن ماشین حسین آروم سمتش رفتم .. دلم می خواست محمد تو ماشین نشسته باشه اما خب..
حسین با لبخند سلام کرد. با هم احوال پرسی کردیم و بعد تمام اتفاقات این چند روز رو براش توضیح دادم و گزارش کامل رو گفتم بهش .. بعد از تموم شدن حرفا نگاهم کرد و پرسید : صورتت چی شده ؟
آروم گفتم: چیزی نیست .. برای اینکه بیشتر سوال نپرسه . خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم .
سمت خونه حرکت کردم. وقتی رسیدم تو حیاط هَرنگ داشت بازی میکرد . لبخند زدم رفتم کنارش . بغلش کردم چه بوی خوبی می داد . هنوزم یه کوچولو غریبی میکرد . حقم داشت منو اصلا ندیده بود.. با لبخند گفتم : هرنگ خانوم چطوره؟
خندید : خوبم ... لبخند زدم ،: خداروشکر
تو اتاق به ساعتم نگاه کردم اذون مغرب رو زده بودن .. وضو داشتم بلند شدم کشوی میز رو باز کردم مهر و سجادم رو در اوردم .. . برای اینکه موقع نماز خوندن کسی داخل نیاد در و قفل کردم و سجاده رو پشت در پهن کردم ..
نمازم که تموم شد چشام رو بستم که پیامی روی لب تابم اومد .. . سجادم رو جمع کردم و گذاشتمش سر جاش .و سمت لپ تاب رفتم ...
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : هنوزم مثل اون موقع دستش سنگین بود ..