eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
دایی ژاکان و زنش زندایی شیرین سن دایی: ۴۵سال زنش : ۴۰سال
اد تب میشم آمار +2K🤍🌝 https://eitaa.com/joinchat/3557884733C0098a482a6 جذب فوووول🪴 جهادی/حقوقی💜 @Deli_TEB
دخترای خوب روزتون مبارک☘💛 بمونید برامون ☘💛
موقعیت: امسالو قراره‌جدی‌بگیری‌ وطعمِ‌موفقیت‌ونمرۀ 20روبچشی🕸💅 https://eitaa.com/joinchat/3738960416Cba78c90547 کاش‌زودترچنلشو‌پیدامیکردم☠🥥
بریم دوتا پارت بزاریم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هشتادو دوم محمد توی اتاق منتظر تماس حسین بودم که زنگ زد جواب دادم بعد سلام کردن گفت : آقا.  رسول رو دیدم . گزارش هایی که داده رو براتون فرستادم روی سیستم . همونطور که باهاش حرف میزدم سیستم رو روشن کردم و پیامای حسین رو باز کردم . پرسیدم : نگفت وحید رو دیده یا نه ؟ ادامه داد : نه آقا گفت هنوز خبری نیست .. سرم رو تکون دادم پرسیدم : خودش چی ؟ خوب بود ؟ نفسش رو تازه کرد : هیچی آقا خودش هم خوب بود مشکلی نداشت فقط .. مکث کرد .. پرسیدم : فقط چی حسین ؟ آروم گفت: اقا یه طرف صورتش قرمز شده بود.  انگار ضربه خورده بود . پرسیدم ازش گفت چیزی نیست .. نفس عمیقی کشیدم : باشه .. خسته نباشی . فعلا یا علی . خدا حافظی کردم .. کلافه شدم . حتما یه چیزیش شده . صورت که الکی ضربه نمی خوره ، میخوره؟! به لپ تاب رسول پیام دادم " اگه تنهایی بهم زنگ بزن" لپ تاب رو بستم و امیدوار بودم زنگ بزنه .. رسول سمت لپ تاب رفتم آقا محمد بود " اگه تنهایی بهم زنگ بزن " خوشحال شدم سریع شماره آقا محمد گرفتم و منتظر موندم  جواب بده.. جواب داد بهم سلام کردیم که گفت : آقا رسول ما چطوره؟! لبخند پهنی روی لبم نشست: صدای شما رو شنیدم خوب شدم .. اروم‌گفت : چه خبر .. اذیتت که نمی کنن ؟! دلم نمی خواست مدام نگرانش کنم . با گفتن اتفاقات ناراحتش میکردم ..آروم گفتم: خداروشکر آقا داره میگذره . چند ثانیه مکث کرد .. گفت : اونوقت صورتت چی شده ؟ فهمیدم حسین یه چیزایی گفته .. چی‌باید می گفتم بهش؟ صدام رو صاف کردم: هیچی آقا.. راضی نشد : جواب سر بالا نده .. نفس عمیق کشیدم : هیچی آقا سر یه موضوع داییم عصبی شد زد تو گوشم .. محمد با شنیدن حرفش . آروم زیر لبم گفتم : دستش بشکنه دایی بی  شرفت.. اما انگار شنید . گفتم : چیز دیگه ای نیست ؟! آروم گفت: نه آقا.. فقط . میشه یه کاری کنید زودتر برگردم تهران ؟! معلوم بود داره اذیت میشه . فقط نمی خواست منو نگران کنه . لبم رو تکون دادم: یکم دیگه بمونی تموم میشه میای ... چیزی نگفت که گفتم : اسپریت رو استفاده میکنی ؟! با همون لحن گفت: هر وقت تنگی نفس دارم استفاده میکنم .راستی آقا داوود چطوره ؟ بقیه بچه ها ؟ لبخندی زدم : بچه های سایتم خوبن اما اگه چند دقیقه وایسی داوود رو صدا میکنم بیاد حرف بزنه باهات . خوشحال گفت : وایمیسم آقا..      داوود سرم تو برگه ها بود که تلفن پیشم زنگ خورد آقا محمد بود خواست برم اتاقش.  وقتی رفتم لبخند زد گوشی رو سمتم گرفت و گفت : رسوله. باورم نمی شد .. خوشحال سمت گوشی رفتم . گوشی رو گرفتم دم گوشم.  از اتاق بیرون اومدم.  که صدای آشنای رسول تو گوشم پیچید : آقا داوود حالت چطوره خوبی؟!  من نیستم خوش میگذره؟! ناخودآگاه بغض کردم.. محکم‌قورتش دادم اما صدام می لرزید: اره خوبم .. تو چی خوبی . ما رو نمی بینی خوشحالی ؟ شنیدم مهاباد آب و هواش خوبه . توام ریه هات ضعیفه برات خوبه .. خندید قند تو دلم اب شد: چشم .. من تا اونجام فقط نفس میکشم .. . با خونم چیکار میکنی؟! پکر گفتم : هیچی خونه تو همینجوریش دلگیره توام نیستی بدتر .. رسول میدونستم بغض کرده .. گفتم : آقا داوود  حواست باشه به خودت باشه ..؟ آروم باشه ای گفت باهاش خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم .. بغض‌تمام گلوم رو گرفت . انگار سرم داغ کرده بود .. فقط می خواستم زودتر تموم شه برم پیش بچه ها برم پیش داداشم ....         ••••••••••••••••••••••••• پ ن : ناخودآگاه بغضم‌گرفت .. پ ن : هَرنگ ..)