ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت هشتادو یکم داوود بی حوصله سرم رو از سیستم ب
این پارت ها رو یه جور دیگه دوست داشتم ...)!
نظرات شما https://daigo.ir/secret/31654746856
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
این پارت ها رو یه جور دیگه دوست داشتم ...)! نظرات شما https://daigo.ir/secret/31654746856
فقط سه تا نظر ؟!😢
من قهر میکنم میرم 🚶♂
اد تب میشم آمار +2K🤍🌝
https://eitaa.com/joinchat/3557884733C0098a482a6
جذب فوووول🪴
جهادی/حقوقی💜
@Deli_TEB
موقعیت:
امسالو قرارهجدیبگیری وطعمِموفقیتونمرۀ 20روبچشی🕸💅
https://eitaa.com/joinchat/3738960416Cba78c90547
کاشزودترچنلشوپیدامیکردم☠🥥
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هشتادو دوم
محمد
توی اتاق منتظر تماس حسین بودم که زنگ زد جواب دادم بعد سلام کردن گفت : آقا. رسول رو دیدم . گزارش هایی که داده رو براتون فرستادم روی سیستم .
همونطور که باهاش حرف میزدم سیستم رو روشن کردم و پیامای حسین رو باز کردم . پرسیدم : نگفت وحید رو دیده یا نه ؟
ادامه داد : نه آقا گفت هنوز خبری نیست ..
سرم رو تکون دادم پرسیدم : خودش چی ؟ خوب بود ؟
نفسش رو تازه کرد : هیچی آقا خودش هم خوب بود مشکلی نداشت فقط ..
مکث کرد .. پرسیدم : فقط چی حسین ؟
آروم گفت: اقا یه طرف صورتش قرمز شده بود. انگار ضربه خورده بود . پرسیدم ازش گفت چیزی نیست ..
نفس عمیقی کشیدم : باشه .. خسته نباشی . فعلا یا علی .
خدا حافظی کردم ..
کلافه شدم . حتما یه چیزیش شده . صورت که الکی ضربه نمی خوره ، میخوره؟!
به لپ تاب رسول پیام دادم " اگه تنهایی بهم زنگ بزن" لپ تاب رو بستم و امیدوار بودم زنگ بزنه ..
رسول
سمت لپ تاب رفتم آقا محمد بود " اگه تنهایی بهم زنگ بزن "
خوشحال شدم سریع شماره آقا محمد گرفتم و منتظر موندم جواب بده..
جواب داد بهم سلام کردیم که گفت : آقا رسول ما چطوره؟!
لبخند پهنی روی لبم نشست: صدای شما رو شنیدم خوب شدم ..
ارومگفت : چه خبر .. اذیتت که نمی کنن ؟!
دلم نمی خواست مدام نگرانش کنم . با گفتن اتفاقات ناراحتش میکردم ..آروم گفتم: خداروشکر آقا داره میگذره .
چند ثانیه مکث کرد .. گفت : اونوقت صورتت چی شده ؟
فهمیدم حسین یه چیزایی گفته .. چیباید می گفتم بهش؟
صدام رو صاف کردم: هیچی آقا..
راضی نشد : جواب سر بالا نده ..
نفس عمیق کشیدم : هیچی آقا سر یه موضوع داییم عصبی شد زد تو گوشم ..
محمد
با شنیدن حرفش . آروم زیر لبم گفتم : دستش بشکنه دایی بی شرفت.. اما انگار شنید . گفتم : چیز دیگه ای نیست ؟!
آروم گفت: نه آقا.. فقط . میشه یه کاری کنید زودتر برگردم تهران ؟!
معلوم بود داره اذیت میشه . فقط نمی خواست منو نگران کنه .
لبم رو تکون دادم: یکم دیگه بمونی تموم میشه میای ...
چیزی نگفت که گفتم : اسپریت رو استفاده میکنی ؟!
با همون لحن گفت: هر وقت تنگی نفس دارم استفاده میکنم .راستی آقا داوود چطوره ؟ بقیه بچه ها ؟
لبخندی زدم : بچه های سایتم خوبن اما اگه چند دقیقه وایسی داوود رو صدا میکنم بیاد حرف بزنه باهات .
خوشحال گفت : وایمیسم آقا..
داوود
سرم تو برگه ها بود که تلفن پیشم زنگ خورد آقا محمد بود خواست برم اتاقش.
وقتی رفتم لبخند زد گوشی رو سمتم گرفت و گفت : رسوله.
باورم نمی شد .. خوشحال سمت گوشی رفتم . گوشی رو گرفتم دم گوشم. از اتاق بیرون اومدم.
که صدای آشنای رسول تو گوشم پیچید : آقا داوود حالت چطوره خوبی؟! من نیستم خوش میگذره؟!
ناخودآگاه بغض کردم.. محکمقورتش دادم اما صدام می لرزید: اره خوبم .. تو چی خوبی . ما رو نمی بینی خوشحالی ؟
شنیدم مهاباد آب و هواش خوبه . توام ریه هات ضعیفه برات خوبه ..
خندید قند تو دلم اب شد: چشم .. من تا اونجام فقط نفس میکشم .. . با خونم چیکار میکنی؟!
پکر گفتم : هیچی خونه تو همینجوریش دلگیره توام نیستی بدتر ..
رسول
میدونستم بغض کرده .. گفتم : آقا داوود حواست باشه به خودت باشه ..؟
آروم باشه ای گفت باهاش خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم .. بغضتمام گلوم رو گرفت . انگار سرم داغ کرده بود .. فقط می خواستم زودتر تموم شه برم پیش بچه ها برم پیش داداشم ....
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : ناخودآگاه بغضمگرفت ..
پ ن : هَرنگ ..)