دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ :)))
"مولانا"
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
«فَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»
_خُدا بخواهد غیرممکن هم ممکن میشود...🌱🕊️
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_
آره دیگه همین🦦
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش میشد یه بار دیگه
آقای عبدي زونکن بده به محمد و بگه
" کارشناس پرونده تویی(:! "
در انتظار گاندو سه....
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
بابایینیارمپایینیهچیزی
میخواستم ،
یادمرفتاه 🥲😂 ..
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هشتادو ششم
رسول
چهار روز بعد
به تقویم نگاه کردم .. امروز اول ایام فاطمیه بود .. بلند شدم از توی کمد لباس مشکیم رو در اوردم . پوشیدمش . جلوی آینه به خودم نگاه کردم . .. حساب این لباس جدا بود .. فقط ایام فاطمیه این لباس مشکی رو می پوشیدم .. امروز قرار بود برم به حسین گزارش هارو تحویل بدم
در اتاق رو باز کردم و سمت طبقه پایین رفتم ..
دایی اسلان،، و هیرمان روی مبل نشسته بودن .
روی یکی از مبلا نشستم که هَرنگ با مداد رنگی هاش کنارم نشست سرش رو کج کرد بهمنگاه کرد گفت : برام گل میکشی ؟!
از لحنش خندم گرفت: چشم هَرنگ خانوم.. شما اون مداد قرمزت رو بده بکشم برات ..
مشغول کشیدنش شدم که دایی سمتم گفت : چرا مشکی پوشیدی ؟
چند ثانیه مکث کردم آروم گفتم: امروز اول ایام فاطمیه است ..
پوزخندی زد .. هیرمان یه نارنگی از روی میز برداشت سمتم گفت: ریوان. تو هنوزم عرب پرستی ؟!! بیخیال بابا ..
( گذشته )
سر میز صبحانه نشسته بودیم .. که دایی سمتم گفت : لباس مشکی چرا پوشیدی ؟!
نیم نگاهی به مامان انداختم . آروم گفتم: امروز شهادته اصادق. .
دایی پوزخندی زد سمت مامان گفت : سحر . یکم با این پسرت حرف بزن . این عقیده های مسخرش آبروی ما رو میبره .. بهم برخورد فکر میکردم بابا یه چیزیبگه ولی فقط گفت : بزرگ شه از سرش میپره ..
کلافه سمت دایی گفتم : خب من دلم میخواد این لباسو بپوشم مشکلش چیه ؟!
مامان سریع گفت : مشکلش اینه نباید با داییت اینطوری حرف بزنی .
دلخور از روی میز بلند شدم و صبحانه نخوردم ...
.
چیزی بهش نگفتم .گل هَرنگ رو که کشیدم .. سمت بیرون رفتم . توی حیاط هیرمان هم دنبالم اومد سمتش برگشتم که گفت : حالا کجامیخوای بری ؟!
اومد با فاصله کمی کنارم وایساد . آروم گفتم: میرم بیرون.
مسخره خندید : گم نشی یه وقت بگیرن بکشنت ؟
چیزی نگفتم کهگفت : ریوان این عرب پرست بودنت کار دستت میده تو که میدونی بابام دوست نداره.. اصلا مگه ما عربیم؟ زدن یکی رو چندین سال پیش کشتن تو مشکی میپوشی؟
عصبی شدم .. دستم رو گذاشتم رو شونش به چشماش نگاه کردم: هیرمان بفهم چی از دهنت بیرون میزنه ... دهنتو آب بکش باشه ؟!
عصبی گفت: برو بابا نفله .. با رفتنش نفسم رو دادم بیرون . .
از خونه رفتم بیرون .. جالب بود انگار پوست کلفت شده بودم تو این شرایط ..
ماشین حسین رو که دیدم رفتم نشستم بهم سلام کردیم . بدون مکث گزارش هارو دادم بهش بعد که تموم شد گفتم : وحید هم که هنوز نیستش حالا شاید یهو پیداش شه نمیدونم ..
تایید کرد. هر وقت حسین رو میدیدم یاد محمد می اوفتادم .
با لبخند گفت: چیزی نمی خوای بفرستم برات ؟!
اروم گفتم: نه ممنون ..
_ تعارف میکنی؟!
چند ثانیه نگاهش کردم: اره .. اره تعاارف میکنم .. تنها چیزی که الان می خوام داداشمه .. میتونی ؟ نمی تونی.. پس از این سوالا هم نپرس .. خداحافظی کردم بدون شنیدن جواب از ماشین پیاده شدم . بغض توی گلوم گیر کرده بود .
....
وقتی رسیدم هیرمان روی تخت حیاط نشسته بود به یه عکس خیره شده بود . . منم روی تخت نشستم به آسمون نگاه کردم ماه نصفه توی شب نور عجیبی داشت ..
که هیرمان گوشی رو سمتم گرفت و گفت: بنظرت چطوره ؟!
به عکس نگاه کردم یه دختر بود .. خیلی برام آشنا بود . نمی دونستم کجا دیدمش .. که یهو یادم اوفتاد موی تنم سیخ شد . این دختر چند وقت پیش به قتل رسید خودم توی سایت از مشخصاتش پرینت گرفتم..
آروم گفتم: کیه این دختر ؟!
چیزی نگفت دوباره به عکس نگاه کرد .. از روی تخت بلند شد: حالا شاید بعدا گفتم بهت ..
با رفتنش گیج شدم ارتباط این دختر با هیرمان چیه ؟! ....
خدا خودش ماجرا رو ختم به خیر کنه ..
#رویار۱
••••••••••••••••••••••••••
پ ن : من داداشمو می خوام ..