eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ ای هیچ‌ برای هیچ بر هیچ مپیچ :))) "مولانا" ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
«فَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» _خُدا بخواهد غیرممکن هم ممکن می‌شود...🌱🕊️ ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش میشد یه بار دیگه آقای عبدي زونکن بده به محمد و بگه " کارشناس پرونده تویی(:! " در انتظار گاندو سه.... ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
بابایی‌نیارم‌پایین‌یه‌چیزی‌ می‌خواستم ، یادم‌رفت‌اه 🥲😂 .. ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
بریم پارت بزاریم ...؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هشتادو ششم رسول چهار روز بعد به تقویم نگاه کردم .. امروز اول ایام فاطمیه بود .. بلند شدم از توی کمد لباس مشکیم رو در اوردم . پوشیدمش . جلوی آینه به خودم نگاه کردم  . .. حساب این لباس جدا بود .. فقط ایام فاطمیه این لباس مشکی رو می پوشیدم .. امروز قرار بود  برم به حسین گزارش ها‌رو تحویل بدم در اتاق رو باز کردم و سمت طبقه پایین رفتم .. دایی اسلان،، و  هیرمان روی مبل نشسته بودن . روی یکی از مبلا نشستم که هَرنگ با مداد رنگی هاش کنارم نشست سرش رو کج کرد بهم‌نگاه کرد گفت : برام‌ گل میکشی ؟! از لحنش خندم گرفت: چشم هَرنگ خانوم.. شما اون مداد قرمزت رو بده بکشم برات .. مشغول کشیدنش شدم که دایی سمتم گفت : چرا مشکی پوشیدی ؟  چند ثانیه مکث کردم آروم گفتم: امروز اول ایام فاطمیه است .. پوزخندی زد .. هیرمان یه نارنگی از روی میز برداشت سمتم گفت: ریوان.  تو هنوزم عرب پرستی ؟!! بیخیال بابا .. ( گذشته ) سر میز صبحانه نشسته بودیم .. که دایی سمتم گفت : لباس مشکی چرا پوشیدی ؟! نیم نگاهی به مامان انداختم . آروم گفتم: امروز شهادته اصادق. . دایی پوزخندی زد سمت مامان گفت : سحر . یکم با این پسرت حرف بزن . این عقیده های مسخرش آبروی ما رو میبره .. بهم برخورد فکر میکردم بابا یه چیزی‌بگه ولی فقط گفت : بزرگ شه از سرش میپره .. کلافه سمت دایی گفتم : خب من دلم میخواد این لباسو بپوشم مشکلش چیه ؟! مامان سریع گفت : مشکلش اینه نباید با داییت اینطوری حرف بزنی . دلخور از روی میز بلند شدم و صبحانه نخوردم ... .    چیزی بهش نگفتم .گل هَرنگ رو که کشیدم .. سمت بیرون رفتم . توی حیاط هیرمان هم دنبالم اومد سمتش برگشتم که گفت : حالا کجامیخوای بری ؟!  اومد با فاصله کمی کنارم وایساد . آروم گفتم: میرم بیرون. مسخره خندید : گم نشی یه وقت بگیرن بکشنت ؟ چیزی نگفتم که‌گفت : ریوان این عرب پرست بودنت کار دستت میده تو که میدونی بابام دوست نداره..  اصلا مگه ما عربیم؟ زدن یکی رو چندین سال  پیش کشتن  تو مشکی میپوشی؟ عصبی شدم .. دستم رو گذاشتم رو شونش به چشماش نگاه کردم: هیرمان بفهم چی از دهنت بیرون میزنه ... دهنتو آب بکش باشه ؟! عصبی گفت: برو بابا نفله .. با رفتنش نفسم رو دادم بیرون . . از خونه رفتم بیرون .. جالب بود انگار پوست کلفت شده بودم تو این شرایط .. ماشین حسین رو که دیدم رفتم نشستم بهم سلام کردیم . بدون مکث گزارش هارو دادم بهش بعد که تموم شد گفتم : وحید هم که هنوز نیستش حالا شاید یهو پیداش شه نمیدونم .. تایید کرد.  هر وقت حسین رو میدیدم یاد محمد می اوفتادم . با لبخند گفت: چیزی نمی خوای بفرستم برات ؟! اروم‌ گفتم: نه ممنون .. _ تعارف میکنی؟! چند ثانیه نگاهش کردم: اره .. اره تعاارف‌ میکنم .. تنها چیزی که الان می خوام داداشمه .. میتونی ؟ نمی تونی.. پس از این سوالا هم نپرس .. خداحافظی کردم بدون شنیدن جواب از ماشین پیاده شدم . بغض‌ توی گلوم گیر کرده بود . .... وقتی رسیدم هیرمان روی تخت حیاط نشسته بود به  یه عکس خیره شده بود .  . منم روی تخت نشستم به آسمون نگاه کردم ماه نصفه توی شب نور عجیبی داشت .. که هیرمان گوشی رو سمتم گرفت و گفت: بنظرت چطوره ؟! به عکس نگاه کردم یه دختر بود .. خیلی برام آشنا بود . نمی دونستم کجا دیدمش .. که یهو یادم  اوفتاد موی تنم سیخ شد . این دختر چند وقت پیش به قتل رسید خودم توی سایت از مشخصاتش پرینت گرفتم.. آروم گفتم: کیه این دختر ؟! چیزی‌ نگفت دوباره به عکس نگاه کرد .. از روی تخت بلند شد: حالا شاید بعدا گفتم بهت .. با رفتنش گیج شدم ارتباط این دختر با هیرمان چیه ؟! .... خدا خودش ماجرا رو ختم به خیر کنه ..  •••••••••••••••••••••••••• پ ن : من داداشمو می خوام ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هشتادو هفتم محمد روزایی که قرار بود حسین برام گزارش بفرسته توی سایت منتظر می موندم .حسین که زنگ زد بعد سلام گفت : آقا گزارش ها رو فرستادم. تشکر کردم گفتم : از رسول ما چخبر ؟! چند ثانیه چیزی نگفت : اقا بنظرم خیلی حالش خوب نبود . آروم گفتم: چرا چطور ؟ صداش رو صاف کرد: نمی دونم ازش پرسیدم چیزی نمی خوای انگار کلافه شد گفت چرا داداشمو می خوام که تو نمی تونی . دستمو بردم تو موهام ... به صندلی  تکیه دادم : باشه حسین ممنون ..‌ قطع کردم ... دیگه نمی تونستم بشینم رسولو با این حال تنها بزارم .. بلند شدم رفتم سمت اتاق آقای عبدی در زدم و رفتم داخل .. سلام و نشستن رو صندلی گفت : چیزی شده؟! صدام رو صاف کردم: اقا می خوام اگه امکانش هست  فردا یه سر برم  مهاباد.. چند ثانیه نگاهم کرد: چرا .. اتفاقی  افتاده؟ گفتم : اتفاق خاصی نیفتاده ولی . ولی رسولو باید ببینم .. چند ثانیه مکث کرد بهم نگاه کرد: باشه .. مشکلی نیست . ولی کاملا حواست باشه.. لبخند زدم: چشم . حواسم هست . از اتاق بیرون اومدم به حسین پیام دادم " فردا میام مهاباد  . فقط به رسول چیزی نگو " نمی خواستم چیزی به داوود بگم .. چون نمی تونست بیاد و دلخور میشد.. رسول هیرمان در اتاق رو باز کرد سمتم گفت : ریوان .بابام مهمون داره توام بیا .. روی تخت نشستم : کی هست  حالا ؟! _ حالا تو بیا می شناسیش... بلند شدم که دوباره گفت: ریوان اون لباس مشکی رو در بیار. بهش نگاه کردم: فک نکنم طرز لباس پوشیدنم ارتباطی با کسی داشته باشه.. کلافه چیزی نگفت رفت بیرون .. نمی دونستم مهمون کیه .. دستی تو موهام کشیدم و رفتم سمت اتاق دایی .. نفس عمیقی کشیدم در زدم و رفتم تو.. با دیدن مهمون دایی برق از سرم‌‌ پرید .. وحید بود .. لیوان مشروب رو روی میز گذاشت و گفت: ریوان چقد بزرگ شدی . همونجا خشکم زده بود که دایی گفت بیا تو بشین .. آروم رفتم داخل روی یکی از صندلیَ ها نشستم که وحید خندید : وقتی که گفتم ریوان به دردمون میخوره فکر نمی کردم اینقد زود پیداش کنی اسلان .. دایی لبخند مرموزی زد به صندلی تکیه داد سیگار رو به لبش نزدیک کرد: وقتی شما از من چیزی‌بخوای از زیر سنگم  شده پیدا میکنم .. تنگی نفس باز به سراغم اومد نفس کم اوردم گفتم : منظورتون چیه ؟ کدوم کار ؟ خندید : هنوز نگفتن بهت ؟! دایی اسلان گفت : گفتم خودت بگی بهش ... به صندلی تکیه داد سیگار بین انگشتش رو روشن کرد سمت لبش برد .. چند دقیقه بهم نگاه کرد .. حالم داشت بد میشد  که گفت : من و اسلان داریم یه معامله پر سود انجام میدیم .. توی این معامله به تو هم نیاز داریم ..( به هیرمان نگاه کرد ) هیرمان زیادی دست تنهاس .. با گفتن حرفش هیرمان خندید : این نفله می خواد کمک دست من باشه ؟! دایی گفت : ریوان استعدادشو  داره .. گیج شده بودم .. انگار تمام تنم یخ کرده بود از اینکه معلوم نبود چه نقشه ای برام داره .. معلوم بود نقشه ی شومی برام دارن .. دستم رو روی یقه ی لباسم بردم داشتم خفه میشدم.  به زور گفتم : باید برم اسپریم رو بزنم .. بعد بدون هیچ حرفی با پاهایی که توان نداشت رفتم بیرون .. •••••••••••••••••• پ ن : این نفله میخواد کمک حال من باشه؟!