بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هشتادو ششم
رسول
چهار روز بعد
به تقویم نگاه کردم .. امروز اول ایام فاطمیه بود .. بلند شدم از توی کمد لباس مشکیم رو در اوردم . پوشیدمش . جلوی آینه به خودم نگاه کردم . .. حساب این لباس جدا بود .. فقط ایام فاطمیه این لباس مشکی رو می پوشیدم .. امروز قرار بود برم به حسین گزارش هارو تحویل بدم
در اتاق رو باز کردم و سمت طبقه پایین رفتم ..
دایی اسلان،، و هیرمان روی مبل نشسته بودن .
روی یکی از مبلا نشستم که هَرنگ با مداد رنگی هاش کنارم نشست سرش رو کج کرد بهمنگاه کرد گفت : برام گل میکشی ؟!
از لحنش خندم گرفت: چشم هَرنگ خانوم.. شما اون مداد قرمزت رو بده بکشم برات ..
مشغول کشیدنش شدم که دایی سمتم گفت : چرا مشکی پوشیدی ؟
چند ثانیه مکث کردم آروم گفتم: امروز اول ایام فاطمیه است ..
پوزخندی زد .. هیرمان یه نارنگی از روی میز برداشت سمتم گفت: ریوان. تو هنوزم عرب پرستی ؟!! بیخیال بابا ..
( گذشته )
سر میز صبحانه نشسته بودیم .. که دایی سمتم گفت : لباس مشکی چرا پوشیدی ؟!
نیم نگاهی به مامان انداختم . آروم گفتم: امروز شهادته اصادق. .
دایی پوزخندی زد سمت مامان گفت : سحر . یکم با این پسرت حرف بزن . این عقیده های مسخرش آبروی ما رو میبره .. بهم برخورد فکر میکردم بابا یه چیزیبگه ولی فقط گفت : بزرگ شه از سرش میپره ..
کلافه سمت دایی گفتم : خب من دلم میخواد این لباسو بپوشم مشکلش چیه ؟!
مامان سریع گفت : مشکلش اینه نباید با داییت اینطوری حرف بزنی .
دلخور از روی میز بلند شدم و صبحانه نخوردم ...
.
چیزی بهش نگفتم .گل هَرنگ رو که کشیدم .. سمت بیرون رفتم . توی حیاط هیرمان هم دنبالم اومد سمتش برگشتم که گفت : حالا کجامیخوای بری ؟!
اومد با فاصله کمی کنارم وایساد . آروم گفتم: میرم بیرون.
مسخره خندید : گم نشی یه وقت بگیرن بکشنت ؟
چیزی نگفتم کهگفت : ریوان این عرب پرست بودنت کار دستت میده تو که میدونی بابام دوست نداره.. اصلا مگه ما عربیم؟ زدن یکی رو چندین سال پیش کشتن تو مشکی میپوشی؟
عصبی شدم .. دستم رو گذاشتم رو شونش به چشماش نگاه کردم: هیرمان بفهم چی از دهنت بیرون میزنه ... دهنتو آب بکش باشه ؟!
عصبی گفت: برو بابا نفله .. با رفتنش نفسم رو دادم بیرون . .
از خونه رفتم بیرون .. جالب بود انگار پوست کلفت شده بودم تو این شرایط ..
ماشین حسین رو که دیدم رفتم نشستم بهم سلام کردیم . بدون مکث گزارش هارو دادم بهش بعد که تموم شد گفتم : وحید هم که هنوز نیستش حالا شاید یهو پیداش شه نمیدونم ..
تایید کرد. هر وقت حسین رو میدیدم یاد محمد می اوفتادم .
با لبخند گفت: چیزی نمی خوای بفرستم برات ؟!
اروم گفتم: نه ممنون ..
_ تعارف میکنی؟!
چند ثانیه نگاهش کردم: اره .. اره تعاارف میکنم .. تنها چیزی که الان می خوام داداشمه .. میتونی ؟ نمی تونی.. پس از این سوالا هم نپرس .. خداحافظی کردم بدون شنیدن جواب از ماشین پیاده شدم . بغض توی گلوم گیر کرده بود .
....
وقتی رسیدم هیرمان روی تخت حیاط نشسته بود به یه عکس خیره شده بود . . منم روی تخت نشستم به آسمون نگاه کردم ماه نصفه توی شب نور عجیبی داشت ..
که هیرمان گوشی رو سمتم گرفت و گفت: بنظرت چطوره ؟!
به عکس نگاه کردم یه دختر بود .. خیلی برام آشنا بود . نمی دونستم کجا دیدمش .. که یهو یادم اوفتاد موی تنم سیخ شد . این دختر چند وقت پیش به قتل رسید خودم توی سایت از مشخصاتش پرینت گرفتم..
آروم گفتم: کیه این دختر ؟!
چیزی نگفت دوباره به عکس نگاه کرد .. از روی تخت بلند شد: حالا شاید بعدا گفتم بهت ..
با رفتنش گیج شدم ارتباط این دختر با هیرمان چیه ؟! ....
خدا خودش ماجرا رو ختم به خیر کنه ..
#رویار۱
••••••••••••••••••••••••••
پ ن : من داداشمو می خوام ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هشتادو هفتم
محمد
روزایی که قرار بود حسین برام گزارش بفرسته توی سایت منتظر می موندم .حسین که زنگ زد بعد سلام گفت : آقا گزارش ها رو فرستادم.
تشکر کردم گفتم : از رسول ما چخبر ؟!
چند ثانیه چیزی نگفت : اقا بنظرم خیلی حالش خوب نبود .
آروم گفتم: چرا چطور ؟
صداش رو صاف کرد: نمی دونم ازش پرسیدم چیزی نمی خوای انگار کلافه شد گفت چرا داداشمو می خوام که تو نمی تونی .
دستمو بردم تو موهام ... به صندلی تکیه دادم : باشه حسین ممنون ..
قطع کردم ... دیگه نمی تونستم بشینم رسولو با این حال تنها بزارم ..
بلند شدم رفتم سمت اتاق آقای عبدی در زدم و رفتم داخل ..
سلام و نشستن رو صندلی گفت : چیزی شده؟!
صدام رو صاف کردم: اقا می خوام اگه امکانش هست فردا یه سر برم مهاباد..
چند ثانیه نگاهم کرد: چرا .. اتفاقی افتاده؟
گفتم : اتفاق خاصی نیفتاده ولی . ولی رسولو باید ببینم ..
چند ثانیه مکث کرد بهم نگاه کرد: باشه .. مشکلی نیست . ولی کاملا حواست باشه..
لبخند زدم: چشم . حواسم هست .
از اتاق بیرون اومدم به حسین پیام دادم " فردا میام مهاباد . فقط به رسول چیزی نگو "
نمی خواستم چیزی به داوود بگم .. چون نمی تونست بیاد و دلخور میشد..
رسول
هیرمان در اتاق رو باز کرد سمتم گفت : ریوان .بابام مهمون داره توام بیا ..
روی تخت نشستم : کی هست حالا ؟!
_ حالا تو بیا می شناسیش...
بلند شدم که دوباره گفت: ریوان اون لباس مشکی رو در بیار.
بهش نگاه کردم: فک نکنم طرز لباس پوشیدنم ارتباطی با کسی داشته باشه..
کلافه چیزی نگفت رفت بیرون ..
نمی دونستم مهمون کیه .. دستی تو موهام کشیدم و رفتم سمت اتاق دایی ..
نفس عمیقی کشیدم در زدم و رفتم تو..
با دیدن مهمون دایی برق از سرم پرید .. وحید بود .. لیوان مشروب رو روی میز گذاشت و گفت: ریوان چقد بزرگ شدی .
همونجا خشکم زده بود که دایی گفت بیا تو بشین .. آروم رفتم داخل روی یکی از صندلیَ ها نشستم که وحید خندید : وقتی که گفتم ریوان به دردمون میخوره فکر نمی کردم اینقد زود پیداش کنی اسلان ..
دایی لبخند مرموزی زد به صندلی تکیه داد سیگار رو به لبش نزدیک کرد: وقتی شما از من چیزیبخوای از زیر سنگم شده پیدا میکنم ..
تنگی نفس باز به سراغم اومد نفس کم اوردم گفتم : منظورتون چیه ؟ کدوم کار ؟
خندید : هنوز نگفتن بهت ؟!
دایی اسلان گفت : گفتم خودت بگی بهش ...
به صندلی تکیه داد سیگار بین انگشتش رو روشن کرد سمت لبش برد .. چند دقیقه بهم نگاه کرد .. حالم داشت بد میشد که گفت : من و اسلان داریم یه معامله پر سود انجام میدیم .. توی این معامله به تو هم نیاز داریم ..( به هیرمان نگاه کرد ) هیرمان زیادی دست تنهاس ..
با گفتن حرفش هیرمان خندید : این نفله می خواد کمک دست من باشه ؟!
دایی گفت : ریوان استعدادشو داره ..
گیج شده بودم .. انگار تمام تنم یخ کرده بود از اینکه معلوم نبود چه نقشه ای برام داره .. معلوم بود نقشه ی شومی برام دارن .. دستم رو روی یقه ی لباسم بردم داشتم خفه میشدم. به زور گفتم : باید برم اسپریم رو بزنم ..
بعد بدون هیچ حرفی با پاهایی که توان نداشت رفتم بیرون ..
#رویار۱
••••••••••••••••••
پ ن : این نفله میخواد کمک حال من باشه؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هشتادو هشتم
محمد
از فرودگاه بیرون اومدم باد سرد مهاباد خورد تو صورتم ..
با دیدن حسین که پیش ماشین وایساده بود رفتم سمتش به هم دست دادیم و کوتاه بغلش کردم.. سوار ماشین شدیم بخاری رو روشن کرد .. گفتم : به رسول که چیزی نگفتی ؟
ماشین رو روشن کرد : نه آقا ولی مطمئنم خیلی خوشحال مشه ..
لبخند زدم .: باشه ..من خیلی نمی تونم بمونم همین امروز به یه بهانه ای بهش زنگ بزن بگو بیاد ..
رسول
عمو مهدی با نگرانی بهم خیره شده بود .. نگاهش کردم: چی شده ؟!
یه قطره اشک از چشمش پایین اومد. چیزی نگفت فقط نگاهم کرد آروم بلند شد صداش کردم اما فایده ای نداشت ..
از خواب پریدم . سر سجاده بعد از نماز صبح خوابم برده بود .. سردم بود . نشستم زانو هامو بغل کردم ترسیده بودم از اینکه وحید چکارم داره .. اینکه اینقد مهم بوده براش که بیان منو از تهران بیارن اینجا ..
چهره نگران عمو تو ذهنم می چرخید. قطره اشک از چشمم پایین اوفتاد..
با صدای زنگ تلفن ترسیده از جام پریدم .. سمت گوشی رفتم حسین بود . صدام گرفته بود جواب دادم : بله حسین ؟!
صداش انگار یه ذوقی رو قایم میکرد : یه کاری باهات دارم میتونی تا یه یک ساعت دیگه به آدرسی که میدم بیای .؟!
تعجب کردم : چرا چی شده ؟
_ حالا تو بیا میگم بهت ..
باشه ای گفتم و قطع کردم ..
بی حال سمت تخت رفتم نشستم .. به احتمال زیاد الان خواب بودن همه .. کاپشنم رو برداشتم. پوشیدمش . آروم از پل ها پایین رفتم و از خونه زدم بیرون ...
آدرس رو نگاه کردم .. دستام رو داخل جیبم کاپشنم بردم ..
به یهکوچه رسیدم ته کوچه ماشین حسین رو دیدم .. نفس عمیقی کشیدم اروم سمت ماشین رفتم که در ماشین باز شد و.... باورم نمی شد.. به جای حسین محمد از ماشین پیاده شد .. اشک توی چشام جمع شد. باورش برام سخت بود ..
سریع سمتش رفتم و محکم بغلش کردم.. انگار گرم ترین پناهم رو باز پیدا کردم . .. زبونم بند اومده بود . ..
از بغلش جدا بشدم نگاهش کردم : چطور اومدین؟!
لبخند زد .. بیرون سرده بشینیم تو ماشین .. وقتی توی ماشین نشستیم بخاری رو روشن کرد سمتم گرفت ..
نگاهم کرد : چقد دلم تنگ شده بود برات ..
_ من خیلی بیشتر آقا..
لبخند زد : وقتی شنیدم به حسین اینو گفتی خودمو رسوندم ..
حالت خوبه. ؟ چیکارمیکنی ؟
انگارهمون حالت خوبه باعث شد اشک توی چشام جمع شه .
آروم گفتم: اره آقا.. همین که شما رو دیدم خوبم الان ..
دستم رو گرفت : خودت میدونی حالت چقدر مهمه برام .. برای همین اومدم اصلا ...
لبخند زدم: ممنون.. خوبم .. ولی دیشب یه خبری شد ..
نگاهم کرد : چی بگو
نفس عمیق کشیدم : دیشب وحید اومد دیدمش .. آقا. اینا برای من نقشه دارن . اصلا بخاطر همین قبلا هیرمان بهم پیام داد..
اخم محوی روی صورتش نشست : خیلی خوبه پیداش شده .نمی دونی چیکارت دارن ؟
_ نه آقا نمی دونم ولی فک نکنم کار جالبی داشته باشه ..
سرش رو تکون داد.. گفت : فعلا باید بمونی ببینیم چیکارت دارن .. یکم دیگه بگذره به خدمت وحید هم می رسیم .... هر چیشد بهم بگو حتما ف .. اصلا هم نترس ما کامل حواسمون بهت هست جی پی اس توی دندونت هم کامل فعاله . .. اینکه محمد رو دیده بودم خیالم راحت شده بود : چشم آقا هر چی شد میگم بهتون ..
بازم نگاهش کردم چقد خوشحال بودم محمد جلوم نشسته بود .. لبخند پهنی روی لبم نشسته بود : خیلی خوبه که اومدین آقا..
دستمو محکم گرفت : نبینم از چیزی بترسی ..
محمد
وقت رفتن بود ... هم من باید میرفتم تهران هم رسول باید میرفت... از ماشین پیاده شدیم . پاهاش برای رفتن یاری نمی کرد بره... یه بغض کوچیک گلوشو ازار میداد . محکم بغلش کردم : چشم رو هم بزاری برگشمتی تهران ..
چیزی نگفت فقط گفت : دلم تنگ میشه براتون .. پیشونیشو بوسیدم . آروم از خداحافظی کرد و رفت .. بوی عطرش جا موند پیشم ..
#رویار۱
••••••••••••••••••••••••
پ ن : عطرش جا موند پیشم
از بیم و امید رنجورم ..
آرامش جاودانه می خواهم .
بر حسرت دل دگر نیفزایم .
آسایش بی کرانه می خواهم ....
_نورماه_
https://eitaa.com/Admin_Gando/22177
آخرین بار..
آخرین بار ..
آخرین لحظه تلخ دیدار .)
سربستر پوچ دیدم جهان را ..!
باد نالید و من گوش کردم ))
خش خش برگ های خزان را )!
_نورماه_
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
#شما
ناشناس خالی نمونه،یالله🤭
...
🥲متشکرم
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
اومدم جواب ناشناس هارو بدم بعد ناشناس خالیه فقط چند تا پیام رو یک نفر فرستاده ..
چرا واقعا ؟! من با تمام فشاری که بهم وارد شده باز میشینم پارت میزارم . خب منم میتونم از این به بعد فقط یه پارت بزارم ...
یا اصلا در هفته فقط یک پارت بزارم ..
میدونم سرتون شلوغه وقت نمیکنید درک میکنم اما خب یه انگیزه باید وجود داشته باشه درسته ؟!
پس آیا این بی معرفتی نیست ؟!