ولی پارت های امروز یه حس غریبی بهم منتقل کرد ...))))
بریم باهم بخونیم ..؟)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هشتادو نهم
رسول
وقتی رسیدم رفتم داخل که هیرمان اومد سمتم : تو کجا بودی از صبح ؟!
_ چرا ؟
با تاسف سرش رو تکون داد: هیچی بیا اتاق بابام .
نفس عمیقی کشیدم میدونستم ادامه حرفای دیشبه کاپشنم ،رو در اوردم .. سمت اتاق رفتم در زدم و رفتم داخل . همون ادمای دیشب تو اتاق بودن دایی ، وحید و هیرمان که یه وقتایی بود یه وقتایی هم میرفت بیرون ...
صدام رو صاف کردم سمت وحید گفتم : چیزی شده ؟
لبخند زد : میگم بهت.. اما ... نه همشو . فقطکاری که تو باید بکنی رو میگم بهت ..
خنده دار بود من میدونستم وحید مهره اصلیه پروندس ولی نمی دونستم چیکارم داره ...
که هیرمان خودشو جمع و جور کرد گفت: در واقع کاری که من میکنم و تو میکنی ...
کلافه شده بودم هیچکدوم حرفی نمیزدن... سمتش گفتم : خب ؟؟
دایی که تا الان ساکت بود سیگارش رو خاموش کرد خونسرد تر از همیشه سمتم گفت : وحید یه معامله پر سود با اونور آب داره انجام میده ... قاچاق ... اونم نه هر قاچاقی قاچاق دختر.
خنده عصبی کردم: مگه دختر هم قاچاق میکنن .. اصلا به چه درد اونا میخوره ؟!
نگاهم کرد: اونش دیگه به تو مربوط نیست..... دخترایی که بنظرمون مناسبن رو پیدا میکنیم .. هیرمان روشون کار میکنه اگه شد که میفرستیمش اگه نه که همینجا حذفش میکنیم ....
حالم داشت از کثافت کاریشون بهم میخورد ...اون از کارای قبلش اینم از الان ...
صدام گرفته بود : هیرمان ینی چی که روشون کار میکنه؟!
هیرمان خندید ،: جذبشون میکنم ...
کلافه بلند شدم: من واقعا نمی فهمم .. چرا فکر میکنید من کمک کار هیرمان میشم ؟ چهارتا دختر بیگناه رو گول میزنم که بعدش یا بمیرن یا برن اونور آب؟!
عصبی بیرون اومدم و در و بستم .. سمت اتاقم رفتم . روی تخت نشستم... نمی دونستم کار درستی کردم یا نه .. اصلا کاری که کردم به نفع پرونده هست یا نه..
اما شاید برای نفوذ بهتر قبول میکردم ....
.......
دایی اومد توی اتاق .. چند قدم راه رفت و بعد کنار پنجره وایساد . صداش به گوشم رسید: ریوان. به نفع خودته که قبول کنی .. چون فقط من نیستم که یه درصد به خاطر سحر کاری باهات نداشته باشم اما تو الان از پرونده خبر داری پس وحید نمیزاره جون سالم به در ببری ..
بلند شدم : الان داری تهدیدم میکنی ؟!
نگاهم کرد: دارم بهت هشدار میدم که عاقبتت شبیه عموت نشه ... اونم همین کارارو کرد که کشته شد ..
باید قبول میکرد حداقل الان ...
هیرمان هم در اتاق رو باز کرد اومد تو یه گوشی سمتم گرفت و گفت: برو داخل تلگرام چندتا شماره توشه یه چند وقت باهاشون چت کن ببین چطور ادمایی هستن .. یه بیو هم ازشون تو گوشی هست ...
دستم می لرزید آروم گرفتمش که دایی گفت : بهتره هر چی زودتر شروع کنی چون خیلی وقت نداریم ..
هیرمان رفت بیرون دایی هم داشت میرفت بیرون که سمتم گفت : ریوان وای به حالت .. اگه بفهمم داری پاتو کج میزاری ..
...
نشستم رو تخت به گوشی تو دستم نگاه کردم بخاطر فشار عصبی حالت تهوع داشتم .. توی کشو اسپری رو در اوردم چند پیس توی گلوم اسپری کردم .. تنگی نفسم بهتر شده بود اما حالت تهوع نه .. . یکی از شماره ها رو نگاه کردم یه دختر بیست ساله بود اهل سنت بود و پایین شهربندر عباس ... حتی دستم برای پیام دادن کارنمی کرد ..خاموشش کردم و انداختمش اون سمت تخت .. چهره ی عمو مدام جلوی چشام بود ..
بلند شدم کنار پنجره وایسادم چشمم خورد به دونه های برف ریزی که سمت پایین می اومد . آروم بی صدا . پرده رو کامل کنار زدم و به دونه های ریز برف خیره شدم ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••
پ ن : دونه های برف
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت هشتادو نهم رسول وقتی رسیدم رفتم داخل که هی
پشت شیشه برف می بارد ...
پشت شیشه برف می بارد ..)
در سکوت سینه ام دستی )!
دانه اندوه می کارد .
_نورماه_
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت نود
محمد
با بچه ها خداحافظی کردم و سمت خونه حرکت کردم توی وجودم یه حس غریب بود خیلی غریب . دلتنگ رسول بودم خیلی دلتنگ . هوای تهران هم سرد شده بود اما نه به اندازه مهاباد ...
وقتی رسیدم رفتم توی حیاط که عطیه با لبخند سمتم اومد. لبخند زدم: عطیه خانوم ما چطوره ؟
خندید: خوبم خداروشکر تو خوبی؟
_ خوب باشی منم خوبم ..
به طبقه پایین نگاه کردم : پایین خبریه؟!
اروم گفت: اره عزیز این چند شب مراسم داره . پایین روضه شروع شده برو طبقه بالا ..من امشب پایین پیش عزیز می مونم ..
لبخند زدم باشه ای گفتم و رفتم طبقه بالا... در رو بستم کاپشنم رو در اوردم یه بالشت کنار بخاری گذاشتم و نشستم سرم رو به دیوار تکیه دادم زمزمه آروم روضه از طبقه پایین به گوشم می رسید و بهم آرامش میداد ، چشام رو بستم و بخاطر خستگی زیاد توی همون حالت خوابم برد ..
..
آروم چشام رو باز کردم . احساس کردم یه نفر توی اتاقه .. سرم رو چرخوندم که دیدم یه نفر روبه پنجره وایساده و به بیرون نگاه میکنه .. باورم نمی شد فرزاد بود . خودش بود . سمتم برگشت لبخند زد صدای ارومش تو گوشم پیچید : بیدار شدی داداش ؟ بیا نگاه کن داره برف می باره.. اشک شوق توی چشمام جمع شد بلند شدم رفتم سمتش نگاهش کردم: فرزاد خودتی ؟!
خندید : اره دیگه خودمم فرزاد... زبونم بند اومده بود پرسیدم: کی اومدی ؟!
نگاهش رو به برفای ریزی که از آسمون می ریخت گرفت : تازه رسیدم داداش ... عزیز خیلی وقت بود چشم انتظارم بود .. بهم نگاه کرد لبخند زد : منم اومدم ..
قطره اشک از چشمم پایین اومدبغلش کردم : خوش اومدی داداشم ..
از بغلم بیرون اومد دوباره به برفا نگاه کرد : برفا خیلی قشنگن مگه نه ؟! انگار تسبیح آسمون پاره شده و مهره هاش داره میریزه رو زمین ... به چشماش خیره شده بودم . باورم نمی شد آروم گفتم: اره برفا خیلی قشنگن ..
با لبخند مهربونی نگاهم کرد : یه وقتایی خیالم راحته که تنها نیستی . رسول پیشته ..
لبخند زدم.. نفس عمیقی کشید به بیرون خیره شد ..
.یهو از خواب پریدم به پنجره نگاه کردم کسی نبود .. انگار دیدن فرزاد فقط یه خواب بود یه خواب شیرین .. صورتم از اشک خیس شده بود .. دلم انگار بی قرار بود منظور فرزاد از اینکه برگشته چیه ؟!
بلند شدم سمت پنجره رفتم به جای خالی فرزاد که نگاه کردم اشک از چشمام پایین اومد ... بیرون واقعا داشت برف می بارید برفای ریزی که از آسمون پایین می اوفتاد .. به ساعت نگاه کردم یه ساعت مونده به اذون صبح ولی هنوز هوا تاریک بود ...
بغضم شکست از اینکه دیدن فرزاد فقط یه خواب بود.. به برفا خیره شدم برفایی که فرزاد تو خواب ازشون تعریف میکرد ... .
#رویار۱
•••••••••••••••••
پ ن : داداش .. تازه رسیدم.. عزیز چشم انتظارم بود
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت نود محمد با بچه ها خداحافظی کردم و سمت خون
شب در اعماق سیاهی ها..)
مه چو در هاله راز آید ...
نگران دیده به راه دارم..
شاید آن گمشده باز آید. ))
_نورماه_
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت نود و یکم
محمد
نماز صبح رو که خوندم دلم یکم آروم گرفت اما بازم خواب چند ساعت پیش جلوی چشام بود نفس عمیقی کشیدم اروم تسبیح که ابی آسمونی بود و یادگار بابا بود رو برداشتم شروع کردم صلوات فرستادن ..
به ساعت نگاه کردم طرفای هفت صبح بود آماده شدم لباسام رو پوشیدم و از خونه رفتم بیرون توی حیاط یه لایه خیلی نازک برف روی کاشی ها نشسته بود .. معلوم بود عزیز و عطیه خوابن هنوز .. آروم از خونه بیرون زدم و سمت سایت حرکت کردم...
........
روی صندلی نشسته بودم که آقای عبدی در زد و اومد داخل به احترامش بلند شدم سلام کردم ازش پرسیدم: چیزی شده اقا؟
حالت چهرش مشخص بود ناراحته آروم گفت : بیکارییکم تو محوطه صحبت کنیم ؟
نگران شدم سریع گفتم : اره آقا بیکارم . بریم ..
توی محوطه روی یه نیمکت نشستیم .. حالت چهرهش بدجور منو یاد گذشته می نداخت ..
( گذشته )
روی صندلی نشستم که آقای عبدی اومد تو اتاق بلند شدم سلام کردم .. انگار حالش خیلی خوب نبود ..
ارومگفت : باید باهات حرف بزنم محمد ..
نگران شدم با فاصله کمی کنارش وایسادم نگاهم کرد آروم گفت : محمد.. امروز صبح بهمون خبر رسید که ..... فرزاد در حین ماموریت شهید شده ...
برق از سرم پرید شوکه شدم زانو هام خالی کرد و افتادم رو زمین .. نگران کنارم زانو زد دستاش رو روی شونه هام گذاشت : محمد آروم باش...
نمی دونستم چی بگم اصلا مگه میتونستم حرفی بزنم اشک جمع شده توی چشمام روی گونه ام اوفتاد نمی خواستم باور کنم : آقای عبدی محاله .. فرزاد خودش قول داد صحیح و سالم برگرده .. ..
انگار آقای عبدی هم چشماشاز اشک برق میزد...
نمی تونستم حرف بزنم با بدبختی گفتم: چطور ... چطور شهید شد .؟! ا
سرش رو انداخت پایین: انگاریه نفوذی بوده که باعث شده ماموریت فرزاد لو بره.. ..
کنترلی روی اشکام نداشتم داداشم تنها و مظلوم کشور غریب شهید شده بود ..
به آقای عبدی نگاه کردم : الان کجاست ؟!
انگار اونم بغض داشت آروم گفت : محمد. راستش پیکر فرزاد هنوز مفقوده . نیرو های ما برای پیدا کردنش تلاش کردن اما هنوز هیچ خبری نیست ..
بغضم شکست انگار هق هقم بالا رفت، سرم و بین دستام گذاشتم .. نمی تونستم باور کنم . فرزاد داداشم که جونم به جونش بسته بود .. تو کشور غریب شهید شده هیچ اثری ازش نیست ... به عزیز چی باید می گفتم؟! چطور بعد بابا نبود فرزاد رو هم می تونست تحمل کنه ؟!
اصلا فرزاد مگه به من قول نداده بود برگرده ؟!
با صدای آقای عبدی از خاطرات بیرون اومدم .. سمتم گفت : حالت خوبه ؟! تو فکر بودی انگار ..
سوز سرما بهم نفوذ کرده بود ارومگفتم : نه آقا خوبم..
سوالی نگاهش کردم : چی شده آقا اتفاقی برای رسول اوفتاده ؟!
آروم گفت : نه رسول حالش خوبه....
_پس چی شده ؟!
سرش رو انداخت پایین..
#رویار۱
•••••••••••••••••
پ ن: فرزادی که قول داد برگرده ..
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت نود و یکم محمد نماز صبح رو که خوندم دلم یک
شمع ای شمع چه میخندی؟!)
به شب تیره خاموشم .)!
بخدا مردم از این حسرت ...
که چرا نیست در آغوشم..)!
_نورماه_
https://eitaa.com/Admin_Gando/22217
ولی خواب محمد یه جور دیگه قشنگ بود بنظرم ...))>>>
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام بر کسانی که وانمود میکنند قوی ان)!
https://eitaa.com/Admin_Gando