ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت هشتادو نهم رسول وقتی رسیدم رفتم داخل که هی
پشت شیشه برف می بارد ...
پشت شیشه برف می بارد ..)
در سکوت سینه ام دستی )!
دانه اندوه می کارد .
_نورماه_
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت نود
محمد
با بچه ها خداحافظی کردم و سمت خونه حرکت کردم توی وجودم یه حس غریب بود خیلی غریب . دلتنگ رسول بودم خیلی دلتنگ . هوای تهران هم سرد شده بود اما نه به اندازه مهاباد ...
وقتی رسیدم رفتم توی حیاط که عطیه با لبخند سمتم اومد. لبخند زدم: عطیه خانوم ما چطوره ؟
خندید: خوبم خداروشکر تو خوبی؟
_ خوب باشی منم خوبم ..
به طبقه پایین نگاه کردم : پایین خبریه؟!
اروم گفت: اره عزیز این چند شب مراسم داره . پایین روضه شروع شده برو طبقه بالا ..من امشب پایین پیش عزیز می مونم ..
لبخند زدم باشه ای گفتم و رفتم طبقه بالا... در رو بستم کاپشنم رو در اوردم یه بالشت کنار بخاری گذاشتم و نشستم سرم رو به دیوار تکیه دادم زمزمه آروم روضه از طبقه پایین به گوشم می رسید و بهم آرامش میداد ، چشام رو بستم و بخاطر خستگی زیاد توی همون حالت خوابم برد ..
..
آروم چشام رو باز کردم . احساس کردم یه نفر توی اتاقه .. سرم رو چرخوندم که دیدم یه نفر روبه پنجره وایساده و به بیرون نگاه میکنه .. باورم نمی شد فرزاد بود . خودش بود . سمتم برگشت لبخند زد صدای ارومش تو گوشم پیچید : بیدار شدی داداش ؟ بیا نگاه کن داره برف می باره.. اشک شوق توی چشمام جمع شد بلند شدم رفتم سمتش نگاهش کردم: فرزاد خودتی ؟!
خندید : اره دیگه خودمم فرزاد... زبونم بند اومده بود پرسیدم: کی اومدی ؟!
نگاهش رو به برفای ریزی که از آسمون می ریخت گرفت : تازه رسیدم داداش ... عزیز خیلی وقت بود چشم انتظارم بود .. بهم نگاه کرد لبخند زد : منم اومدم ..
قطره اشک از چشمم پایین اومدبغلش کردم : خوش اومدی داداشم ..
از بغلم بیرون اومد دوباره به برفا نگاه کرد : برفا خیلی قشنگن مگه نه ؟! انگار تسبیح آسمون پاره شده و مهره هاش داره میریزه رو زمین ... به چشماش خیره شده بودم . باورم نمی شد آروم گفتم: اره برفا خیلی قشنگن ..
با لبخند مهربونی نگاهم کرد : یه وقتایی خیالم راحته که تنها نیستی . رسول پیشته ..
لبخند زدم.. نفس عمیقی کشید به بیرون خیره شد ..
.یهو از خواب پریدم به پنجره نگاه کردم کسی نبود .. انگار دیدن فرزاد فقط یه خواب بود یه خواب شیرین .. صورتم از اشک خیس شده بود .. دلم انگار بی قرار بود منظور فرزاد از اینکه برگشته چیه ؟!
بلند شدم سمت پنجره رفتم به جای خالی فرزاد که نگاه کردم اشک از چشمام پایین اومد ... بیرون واقعا داشت برف می بارید برفای ریزی که از آسمون پایین می اوفتاد .. به ساعت نگاه کردم یه ساعت مونده به اذون صبح ولی هنوز هوا تاریک بود ...
بغضم شکست از اینکه دیدن فرزاد فقط یه خواب بود.. به برفا خیره شدم برفایی که فرزاد تو خواب ازشون تعریف میکرد ... .
#رویار۱
•••••••••••••••••
پ ن : داداش .. تازه رسیدم.. عزیز چشم انتظارم بود
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت نود محمد با بچه ها خداحافظی کردم و سمت خون
شب در اعماق سیاهی ها..)
مه چو در هاله راز آید ...
نگران دیده به راه دارم..
شاید آن گمشده باز آید. ))
_نورماه_
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت نود و یکم
محمد
نماز صبح رو که خوندم دلم یکم آروم گرفت اما بازم خواب چند ساعت پیش جلوی چشام بود نفس عمیقی کشیدم اروم تسبیح که ابی آسمونی بود و یادگار بابا بود رو برداشتم شروع کردم صلوات فرستادن ..
به ساعت نگاه کردم طرفای هفت صبح بود آماده شدم لباسام رو پوشیدم و از خونه رفتم بیرون توی حیاط یه لایه خیلی نازک برف روی کاشی ها نشسته بود .. معلوم بود عزیز و عطیه خوابن هنوز .. آروم از خونه بیرون زدم و سمت سایت حرکت کردم...
........
روی صندلی نشسته بودم که آقای عبدی در زد و اومد داخل به احترامش بلند شدم سلام کردم ازش پرسیدم: چیزی شده اقا؟
حالت چهرش مشخص بود ناراحته آروم گفت : بیکارییکم تو محوطه صحبت کنیم ؟
نگران شدم سریع گفتم : اره آقا بیکارم . بریم ..
توی محوطه روی یه نیمکت نشستیم .. حالت چهرهش بدجور منو یاد گذشته می نداخت ..
( گذشته )
روی صندلی نشستم که آقای عبدی اومد تو اتاق بلند شدم سلام کردم .. انگار حالش خیلی خوب نبود ..
ارومگفت : باید باهات حرف بزنم محمد ..
نگران شدم با فاصله کمی کنارش وایسادم نگاهم کرد آروم گفت : محمد.. امروز صبح بهمون خبر رسید که ..... فرزاد در حین ماموریت شهید شده ...
برق از سرم پرید شوکه شدم زانو هام خالی کرد و افتادم رو زمین .. نگران کنارم زانو زد دستاش رو روی شونه هام گذاشت : محمد آروم باش...
نمی دونستم چی بگم اصلا مگه میتونستم حرفی بزنم اشک جمع شده توی چشمام روی گونه ام اوفتاد نمی خواستم باور کنم : آقای عبدی محاله .. فرزاد خودش قول داد صحیح و سالم برگرده .. ..
انگار آقای عبدی هم چشماشاز اشک برق میزد...
نمی تونستم حرف بزنم با بدبختی گفتم: چطور ... چطور شهید شد .؟! ا
سرش رو انداخت پایین: انگاریه نفوذی بوده که باعث شده ماموریت فرزاد لو بره.. ..
کنترلی روی اشکام نداشتم داداشم تنها و مظلوم کشور غریب شهید شده بود ..
به آقای عبدی نگاه کردم : الان کجاست ؟!
انگار اونم بغض داشت آروم گفت : محمد. راستش پیکر فرزاد هنوز مفقوده . نیرو های ما برای پیدا کردنش تلاش کردن اما هنوز هیچ خبری نیست ..
بغضم شکست انگار هق هقم بالا رفت، سرم و بین دستام گذاشتم .. نمی تونستم باور کنم . فرزاد داداشم که جونم به جونش بسته بود .. تو کشور غریب شهید شده هیچ اثری ازش نیست ... به عزیز چی باید می گفتم؟! چطور بعد بابا نبود فرزاد رو هم می تونست تحمل کنه ؟!
اصلا فرزاد مگه به من قول نداده بود برگرده ؟!
با صدای آقای عبدی از خاطرات بیرون اومدم .. سمتم گفت : حالت خوبه ؟! تو فکر بودی انگار ..
سوز سرما بهم نفوذ کرده بود ارومگفتم : نه آقا خوبم..
سوالی نگاهش کردم : چی شده آقا اتفاقی برای رسول اوفتاده ؟!
آروم گفت : نه رسول حالش خوبه....
_پس چی شده ؟!
سرش رو انداخت پایین..
#رویار۱
•••••••••••••••••
پ ن: فرزادی که قول داد برگرده ..
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت نود و یکم محمد نماز صبح رو که خوندم دلم یک
شمع ای شمع چه میخندی؟!)
به شب تیره خاموشم .)!
بخدا مردم از این حسرت ...
که چرا نیست در آغوشم..)!
_نورماه_
https://eitaa.com/Admin_Gando/22217
ولی خواب محمد یه جور دیگه قشنگ بود بنظرم ...))>>>
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام بر کسانی که وانمود میکنند قوی ان)!
https://eitaa.com/Admin_Gando