eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم باهام دو تا پارت بخونیم ؟! )))
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت نود و دوم محمد چند ثانیه مکث کرد بعد گفت:  امروز یک ساعت مونده به اذون صبح خبر رسید که پیکر فرزاد پیدا شده ... خوابم مثل برق جلوی چشام چرخید . اشک توی چشام جمع شد.. نمی دونستم چی باید بگم .. فرزاد بعد از پنج سال برگشت .. قطره اشکی از چشمم اوفتاد. آروم گفتم : الان کجاست؟! نفس عمیق کشید و گفت: امشب میرسه .. فردا هم مراسم تشیع .. گلزار شهدا کنار پدرت .. سرم رو تکون دادم شبیه یه پدر همه کار ها رو داشت انجام میداد .. آروم گفت : امروز رو برو خونه به مادرت خبر بده .. تا فردا هم استراحت کن... چیزی‌نگفتم .. تمام وجودم درد میکرد .. کاش الان رسول بود . چقدر دلم  بیقرار بود و بودن رسول ارومش میکرد.. ...... گوشه خونه نشسته بودم و سرم رو به دیوار تکیه داده بودم عزیز از وقتی شنیده بود حالش بد شده بود و یه پرستار براش سرم زده بود .. عطیه هم با اون حالش آروم یه جا نشسته بود .. امیر که تازه از اون توبیخ برگشته بود کنار باباش ( شوهر خواهر محمد)  نشسته بود . ملیحه ( خواهر محمد ) کنار عزیز نشسته بود و اشکاش شدت گرفته بود ...  بعضی همسایه های قدیمی میومدن یه بار دیگه تسلیت می گفتن زمزمه بعضی هاشون که می گفتن " چه سعادتی پیکرش ایام فاطمیه برگشته" توی سرم می چرخید.. . بچه های سایت و آقای عبدی هم تازه رفته بودن .. خونه انگار غرق شده بود بین گریه های ملیحه و زمزمه های  عزیز .. من چی ؟! نه اشک از چشمام پایین میومد نه میتونستم حرفی بزنم.. انگار دیگه باورم شده بود فرزاد شهید شده انگار یه بار دیگه از دستش داده بودم .. دلم میخواست رسول کنارم باشه انگار رسول هم از دست داده بودم . حداقل دلم میخواست رسول رو بغل کنم.. گوشی رو در اوردم خواستم شماره رسول رو بگیرم اما ... اما رسول خودش به اندازه کافی تحت فشار بود .. به قاب عکس روی دیوار نگاه کردم منو و فرزاد کنار بابا .. انگار فقط من بودم .. نه بابا بود نه فرزاد .. آخرین بار فرزاد رو کی دیده بودم ؟! ... توی فرودگاه موقع خداحافظی . چقد اون روز فرق میکرد ، آخرین جمله ای که قبل خداحافظی گفت هنوز توی ذهنمه" اگه شهید شدم کنار بابا خاکم کن"  انگار بغض گیر کرده توی‌ گلوم شکست .. بلند شدم رفتم سمت اتاق فرزاد آروم درش رو باز کردم .. روی تختش نشستم .. هیچی تغیر نکرده بود هنوز هم لباسای فرزاد توی کمد بود .. همه چی جلوی چشام می چرخید.. وقتی بابا شهید شد فرزاد چقدر حالش بد بود و الان انگار من جای فرزاد رو گرفته بودم   یاد اون رو فرودگاه اوفتادم . ( گذشته ) چند دقیقه تا پروازش مونده بود و انگار واقعا وقت خداحافظی بود .. یه بار دیگه محکم‌ بغلش کردم.. بهش نگاه کردم انگار یکی توی گوشم زمزمه میکرد " خوب نگاش کن شاید آخرین باره" حرفای توی ماشین رو باز تکرار کردم : فرزاد یادت نره چی گفتم بهت ؟! ... حواست به خودت باشه.  الکی هم خودت رو جلوی تیر و ترقه ننداز یه‌گوشه بشین کارتو کن .. فهمیدی؟ کوتاه خندید: داداش مگه بار اولمه ؟! جدی گفتم: نه بار اول نیست ولی این بار فرق داره .. لبخند خجالت زده ای زد : داداش نترس من بمیر نیستم .. اخم مصنوعی رو ابرو هام اومد :  دور از جون.. لبخند زد و چیزی نگفت .. انگار چیز‌ی‌یادش اومد که گفت: داداش میدونم من لیاقتش رو ندارم ولی اگه چیز ی شد منو پیش بابا خاک کن .. بغضم گرفت اشک توی‌چشام‌جمع شد یه بار‌دیگه بغلش کردم و کنار گوشش گفتم: با این‌ حرفات منو سکته میدی .. آروم خندید و چیزی نگفت .... خداحافظی کردیم و رفت . انگار دلم به رفتنش رضا نمی داد .. اما رفت انگار منم با خودش برد انگار یه حسی میگفت آخرین دیداره ..... .. اشک کل صورتم رو خیس کرده بود.. فرزاد  همیشه بیشتر‌از من به بابا وابسته بود .. چندسال بعد بابا شهید شد و الان قرار بود کنار بابا خاک شه ..       •••••••••••••••••••• پ ن : فرزاد وابسته به بابا
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت نود و سوم رسول غروب بود یه غروب عجیب . نمی دونم چرا ولی انگار یه اتفاقاتی افتاده بود.. توی راهرو سمت اتاقم میرفتم از کنار اتاق قدیمی مامان رد شدم . وایسادم.. آروم درش رو باز کردم چیزی توش نبود یه اتاق خالی خالی .. ( گذشته ) قرار بود با هیرمان و هیراد برم بیرون . سمت اتاق مامان رفتم که بهش‌ بگم . در اتاق رو باز کردم.. مامان رو صندلی نشسته بود سرش رو به صندلی تکیه داده بود... از گوشی توی دستش یه صدا پخش میشد یه صدای‌ کلفت مردونه که با لحجه ی غلیظ کوردی می‌ گفت " ای خلق کُرد بدانید . آمریکا و شوروی پشتیبان ما هستن . باید رژیم آخوندی را به زانو در بیاوریم و نابود کنیم "   با دقت گوش میکرد و حرفای مسخرش رو تحسین و تایید میکرد .. یه لحظه فکر کردم از مامان متنفرم ... بیخیال حرفم شدم و از اتاق رفتم بیرون .. . از اتاق بیرون اومدم و در و محکم بستم . حالم از گذشته ای که مثل سایه باهام بود بهم میخورد .. در اتاقم هَرنگ وایساده بود.  دستش به دستگیره نمی رسید و همونجا وایساده بود.. می‌خواستم ازش بپرسم چرا اونجای وایساده که صدای دعوای زندایی و دایی ژاکان به‌گوشم رسید . داشتن باهم دعوا میکردن و هَرنگ معلوم بود ترسیده .. یاد خودم افتادم . چقدر می ترسیدم وقتی که مامان و بابا باهم دعوا میکردن ... لبخند زدم بهش سلام‌کردم بغلش کردم و باهم رفتیم توی اتاق.. روی تخت نشوندمش مداد رنگی هاش و دفترش که دیروز توی اتاقم جا مونده بود رو بهش دادم . کنارش نشستم برای اینکه    سرگرم شه گفتم : بلدی برام خونه بکشی ؟! ذوق زده گفت : آره بلدم . لبخند زدم و به خط های کجی که‌میکشید نگاه می‌کردم .. که گوشی زنگ خورد نگاهش کردم آقای عبدی بود تعجب کردم به هَرنگ نگاه‌کردم ، سرگرم بود . بلند شدم و رفتم سمت پنجره جواب دادم .. _ سلام آقا خوبین ؟! اتفاقی افتاده؟! صداش مثل همیشه نبود.: اگر وقت داری یه چیزی بهت بگم . انگار‌ نگران محمد شدم که گفتم : بله آقا بفرمائید. ؟! صداش رو صاف کرد: امروز صبح پیکر فرزاد برادر  محمد تفحص شده فردا هم  مراسم تشییع .. محمد خیلی حال خوبی نداره بودن تو براش بهتره .. هماهنگ کردم اگه بتونی بهانه  خوبی  جور کنی یه دو روز بیای تهران برای محمد خیلی خوبه ... بهت زده شدم نمی تونستم حرف بزنم .. بزور گفتم : چشم آقا تا یک ساعت دیگه خبرش رو میدم بهتون .. با قطع تلفن تازه به خودم اومدم.. فرزاد رو خیلی خوب نمی شناختم اما محمدی که خیلی بهش وابسته بود رو می شناختم... انگار دلم برای محمد ریخت .. مطمئن بودم حال خوبی نداره.. من داداشش بودم پس حتما باید کناش باشم .. شاید  به بودنم نیاز داشته باشه ..  ...... جلوی اتاق دایی وایسادم می دونستم حتما وحید هم توی اتاقه .. خدا خدا میکردم بهانه ای که داشتم جواب بده .. در زدم و  رفتم داخل.  لبخند زورکی زدم و سلام کردم سمتشون گفتم : اگه بشه من یه دو روزی برم تهران . دایی ابروهاش رو بالا برد : تهران چرا ؟! سریع گفتم: تو تهران صاحبخونم زنگ زد که حتما برم تهران تخلیه کنم .. خونش رو میخواد .. وحید گفت : خب یکی‌رو جای تو میفرستم وسایل رو تخلیه کنه .. دستپاچه گفتم: نه اینطوری نمیشه وسایلم زیاده گم‌میشن . از  طرفی اگه قراره مهاباد بمونم باید بیشتر وسایلم رو بیارم دیگه مگه نه؟! چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: باشه .. حرفی نیست . ولی سر دوروز اینجا باشی . خیالم راحت شد: چشم من سر دوروز مهابادم ..  خواستم بیام بیرون که وحید گفت : ریوان ... یادت باشه پرنده هم از چنگ من نمیتونه فرار کنه پس خیال فرار یا پیش‌پلیس رفتن رو از سرت بیار بیرون .. مصنوعی خندیدم :  آقا وحید فرار چرا ؟! میرم وسایلم رو بیارم .. از اتاق بیرون اومدم نفس عمیقی کشیدم خداروشکر حل شد . از اینکه میرم  تهران پیش محمد خوشحال بودم.. حال محمد برای من خیلی مهم بود .. سمت اتاق رفتم مدام یه حرفی توی سرم زمزمه میشد " الان محمد چه حالی داره؟"      ••••••••••••••• پ ن : پیش محمد باشی حالش بهتره