#شما
https://eitaa.com/Admin_Gando/21586
میشه کلیپ سومی این ادیت رو داخل کانال بزاری
.....
من نزاشتم یکی از ادمین ها گذاشته ..
اگه داشته باشن میزارن ☘
#شما
https://eitaa.com/Admin_Gando/21586
و کلیپ اولی رو البته بدون ادیت اش رو
.....
چشم اگه داشته باشن میزارن
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و یکم
داوود
پیام رسول رو نگاه کردم " اره" لبخندی زدم ... به سیستم که جی پی اس رسول رو نشون میداد نگاه میکردم ... بهتم زد ..
جی پی اس خیلی یهویی غیر فعال شد .. انگار که اصلا از قبل نبوده .. نگران چند بار دکمه های کیبورد رو زدم . اما فایده نداشت ...
با تمام سرعتی که داشتم رفتم سمت اتاق آقا محمد در زدم رفتم داخل نگران گفتم : آقا جی پی اس رسول غیر فعال شده .
سریع بلند شد و باهام اومد ... با عجله سمت میزم رفتیم سعید و فرشید هم نگران وایساده بودن .. قلبم می خواست بزنه بیرون ..
آقا محمد هم چند دقیقه با سیستم کار کرد اما فایده نداشت . نگران گفتم: این الان یعنی چی ؟!
سعید اخم محوی روی صورتش بود : کم پیش میاد یه همچین جی پی اس هایی خطا بزنن ...
فرشید نگران ترگفت : تازه جی پی اس توی دندونه رسوله الکی نیست که ...
ترس توی وجودم و بیشتر حس حس میکردم.. گوشی رو دو اوردم خواستم به رسول زنگ بزنم اما آقا محمد دستم رو گرفت : نه زنگ نزن ... شاید نتونه جواب بده ..
خود آقا محمد هم معلوم بود نگرانه .. آقای عبدی هم به جعممون اضافه شد ..
آقا محمد گفت : رسول قرار بوده به ما چراغ سبز عملیات رو بده .. پس نباید با عجله تصمیم بگیریم .... اخم محوی روی ابرو هاش نشست ادامه داد : اما جی پی اس همینطور الکی غیر فعال نمیشه مگه خودش یا یه ضربه محکم.. که اولی درصدش خیلی کمه ...
نگران شدم ،: خب الکی که ضربه وارد نمیشه .. حتما اتفاقی افتاده..
فرشید هم تایید کرد .. آقا محمد پشت سیستم نشست یه پیام با یه ایمیل رمز دار برای رسول فرستاد .. اما هیچ خبری نشد .. کلافه دستم رو روی موهام کشیدم ..
سعید نگران گفت : چطور از حال رسول خبر بگیریم آقا؟!
آقا محمد نگرانیش رو پشت اخم محوش قایم کرده بود گوشی رو دستش گرفت و شماره حسین رو گرفت .. حسین که جواب داد آقا محمد گفت : حسین .. می خوام خیلی نامحسوس بری دور و ور تونه اسلان ببین چه خبره .. رسول یهو جی پی اس توی دندونش غیر فعال شده هیچ خبری نیست ازش .... باشه بجنب .
گوشی رو قطع کرد ... همه نگران منتظر بودیم حسین خبر بده ..
مهاباد
حسین
راوی
حسین ماشینش را کوچه بغلی پارک کرد . از ماشین پیاده شد کلاهشرا پوشید و خیلی نا محسوس سمت خانه اسلان حرکت کرد . وارد کوچه که شد تغریبا هیچ خبری نبود ..
اما نزدیک تر که رفت چند مرد مشکی پوش کهمشخص بود مسلح هستند دور و ور خانه چرخ میزدند .. کاملا مشخص بود خبرهایی در خانه هست .. نگران شد . غیبب شدن رسول و این افراد مسلح حتما به هم ربط پیدا میکردند ...
شماره محمد را گرفت محمد که جواب داد گفت : آقا من فقط تونستم تا یه جایی نزدیک شم .. وضعیت خونه کاملا قرمزه ... فقط دنبال مورد مشکوک بودن . هیچ راهی برای گرفتن خبر از رسول نبود .. تلفن را که قطع کرد ماشین را روشن کرد و از آنجا دور شد ..
محمد
با حرفا حسین تمام قلبم ریخت روی زمین . از استرس نفسم بالا نمی اومد.. نگران بودم خیلی .. توی اتاق آقای عبدی هم بود سمتش گفتم: چیکار کنیم آقا؟!
صداش رو صاف کرد: فعلا هیچ کاری نمیشه کرد .. باید مطمئن شیم .. امکان داره خودر رسول ارتباط رو قطع کرده باشه .. حتی اگه یه درصد رسول گیر اوفتاده باشه . ما نمی تونیم فعلا کار کنیم ..
حرفی نزدم . بلند شد و گفت : میدونم نگرانی . اما با عجله هیچ تصمیمی نمیشه گرفت . از اتاق بیرون رفت ..
چطور می تونستم آروم باشم . داداش من الان معلوم نبود در چه حاله ،؟!
تلفن رو برای جلسه کنار گوشم گذاشتم .
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : جی پی اس
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و دوم
رسول
با درد بدی که پیچید تو دستم . چشمامم باز شد اول فکر کردم همه جا تاریکه اما بعد فهمیدم توی زیرزمینم ..همون زیرزمینی که قبلا ازش می ترسیدم.. اومد دستم رو بیارم جلو که از درد صورتم مچاله شد.. دستام از پشت بسته بود ..
آروم با زبونم زدم به دندونم . درد میکرد.. بادرد پاهمرو دراز کردم .. تاره متوجه سرمای وحشتناکی شدم که روی سرم آوار شده بود ..
می دونستم به شغلم پیبردن که الان اینجام. .مطمئن بودم دیر یا زود از این بدتر هم میشم .. اینکه وحید الان کجاست نمیدونم ....
با حال زارم نگاه کردم .. یعنی محمد پیدام میکنه ؟!
اصلا. تا کی باید اینجا تو این وضع باشم
تمام تنم یخ کرده بود .. روزای عادی چند تا لباس تنم بود و الان فقط یه لباس اونم توی سرمای مهاباد ..
در باز شد . دایی اسلان اومد داخل .. روی یه چهارپایه کهنه نشست نگاهم کرد: خوبه به هوش اومدی.. .
چیزی نگفتم که باز گفت : سردته؟! تو همیشه سرمایی بودی ؟!
سرم رو به دیوار پشتم تکیه دادم : گیرم که سردم باشه. نگرانی الان ؟!
خندید: نه نیستم.. اتفاقا یکم سرما رو تحمل کنی به جایی بر نمیخوره ...
با تاسف گفت : فکر نمیکردم اینقد بی شرف باشی که برای دایی خودت نقشه بکشی ..
بهش خیره شدم : از چیزیکه نداری با من صحبت نکن دایی ..
عصبی بود اما خودشو داشت تحمل میکرد معلوم بود سعی داشت با زبون خرم کنه که حرف ازم بکشه بیرون .
خواست چیزی بگه که صداش کردن و رفت بیرون ..
.............
داوود .
نگران رو نیمکت نشسته بودم حرفای آقا محمد تو جلسه توی ذهنم میچرخید " امکان داره رسول گیر افتاده باشه اما فعلا نمیشه کاری کرد " پام رو عصبی تکون می دادم . الان رسول کجاست؟ حالش چطوره؟!
سرم درد میکرد . بغض توی گلوم گیر کرده بود و بیرون نمی اومد ..
سعید آروم کنارم نشست .. همه نگران بودن ولی خیلی از من قوی تر بودن ..
آروم گفت : داوود جان . داداشم .. باور کن رسول قوی تر از این حرفاست ...
فقط منتظر حرفی بودم که بغضم بشکنه .. گریم گرفت : مگه تو میدونی اونا چه ادمایین؟! سعید من چند دقیقه قبل از اینکه رسول ارتباطش قطع شه باهاش حرف زدم ... اصلا چرا الان بهش زنگ نزنم .؟!
آروم دستم رو گرفت : داوود جان شاید با همون تلفن وضعیت بدتر شه ما که نمی دونیم ...
گریم شدت گرفت به سعید نگاه کردم : سعید اصلا مگه من جز مامان و رسول کی رو دارم ؟!
از وقتی یادم میاد بابام بخاطر بی پولی نتونست عمل کنه و تو نوجوونی از دستش دادم .. اونم از خواهرم که با هزارتا بدبختی رفت شهرستان دانشگاه ... .. سعی کردم نفس عمیق بکشم . گفتم : تو دانشگاه اولین کسی که دیدمش رسول بود .. تنها کسی که تو اون همه بدبختی کنارم بود رسول بود..
تو دانشگاه کنارم بود ...
الان چطور میتونم نگران نباشم ؟! چطور نگران داداشم نباشم سعید ؟!
محکم بغلم کرد سرم رو به خودش چسبوند .. آروم گفت: داوود باور کن نگرانی کاری رو دوا نمیکنه.. من میدونم نگرانی ، درکت میکنم ... فقط یه ذره تحمل کن ، خودمون میریم مهاباد ..
گریم آروم گرفته بود و اشک فقط بی صدا پایین می اوفتاد .. فقط دلم می خواست رسول زنگ بزنه بگه حالم خوبه دارم بر میگردم ..
سعید لبخند زد آروم گفت : من هستم داوود جان .. مطمئن باش تنها نیستی ..
لبخند بی جونی روی لبم نشست.. منو از بغلش جدا کرد یه قرص سمتم گرفت : داخل بودی گفتی سر درد داری بیا اینو بخور...
آروم گرفتمش با کمی آب خوردمش . باد سردی به صورتم خورد یهچیزی تو ذهنم اومد " رسول الان سردش نیست ، هست؟؟"
که سعید دوباره بغلم کرد و باعث شد یکم آروم شم
#رویار۱
••••••••••••••••••••••••
پ ن : نگرانی های داوود
پ ن : رسول سردشه؟!)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صدو سوم
رسول
انگار هوا روشن شده بود . .. تنگی نفس سراغم اومده بود..
درد دندونم بیشترشده بود . یه فکر مثلبرق از سرمگذشت . یادم اوفتاد جی پی اس تویهمین دندونم بوده .. کلافه شدم، اینم شانس من بود ..
سرما باعث شده بود بدنم بی حس شه .. سعی کردم درد دستم و بی خیال شم و چشام رو ببندم .. اما فایده نداشت.. هنوز هم دهنم طعم خون میداد و حالمرو بهم میزد .. ولی دیگه انگار از چیزی نمی ترسیدم .. اصلا اگه به دست خود اسلان هم کشته میشدم مهم نبود ...
در زیر زمین با اون صدای گرفته باز شد .. دایی بود ..
همون جای دیروزش نشست . اروم سیگارش رو روشن کرد .. صداش رو صاف کرد: یکی دو روز دیگه وحید میاد ...
چیزی نگفتمکه گفت : تو هنوز هم خواهرزاده ی منی .. وقتی تو رو میبینم یاد سحر می افتم .. اگه به حرفمگوش کنی به وحید میگم کاری به کارت نداشته باشه ..
اسلان منو خواهر زاده خودش میدونست؟! اگه یه درصد براش عزیز بودمکه این بلاها رو سرم نمی اورد ..
رفتارش کامل معلوم بود که داره سعی میکنه عصبی نشون نده .. دود سیگارش باعث شد سرفم بگیره .. از طرفی درد دستم توی مغزم پیچید..
هیرمان هم به جمع دونفره ما اضافه شد..
دوباره گفت : فقط کافیه بگی از طرفکی اومدی ؟! کدوم قسمت ؟! مافوقت کیه ؟! اونا الان میدونن تو اینجایی ؟!
خندیدم: میدونی چیه دایی ... من نمی تونم چیزی به تو بگم .. پس ادای دایی های مهربون رو برای من در نیار ..
همین کافی بود تا هیرمان سمتم حمله ور شه .. محکم زد تو دهنم..
بلند داد زد: فک کردی می زارم جون سالم از اینجا به در ببری ریوان ؟؟! از همون اول هم معلوم بود به کجا میرسی ..
موهام رو توی چنگش گرفت از درد صورتم مچاله شد..
عصبی گفت : یا مث ادم میگی . یا خودم همینجا اتیشت میزنم ریوان ..
لگد محکمی به پهلوم زد و عصبی رفت بیرون .. اسلان هم سیگارش رو کف زمین خاموش کرد....
سمتم اومد : الان که زبون آدم حالیت نمیشه مشکلی نیست خودم یادت میدم.. اصلا چرا خودم یادت بدم .. میدم وحید ادمت کنه ...
از در که بیرون رفت به مرد مسلحی که بیرون وایساده بود گفت : خودت فعلا به حسابش برس ..
هنوز کامل نرفته بود . که همون مرد اومد داخل.. ده برابر خودم بود .. تنفگش رو پرت کرد اونطرف و اومد سمتم .. عینک روی چشام رو در اورد و پرت کرد اونطرف.وبی هوا گرفتم زیر مشت و لگد خودش .. حتی نمی تونستم داد بزنم .. انگار نفسم داشت قطع میشد .. هیچ جونی برام باقی نمونده ..
انگار تمام پشت و لگد هایی که داشت به صورت و بدنم میخورد قابل تحمل بود تا اینکه محکم زد تو دستم انگار چشمام از درد سیاهی رفت .... تمام وجودم لرزید ..
انگار خسته شد که ازم فاصله گرفت . نفسم از درد بالا نمیومد .. سمت تنفگش رفت بلندش کرد و گفت : برو خدا رو شکر کن تاکید کردن زنده بمونی...
بعد هم رفت بیرون .. از درد قطره اشکی از چشمم افتاد .. درد دستم باعث شده بود لرزم بگیره .. بوی خون رو حسمیکردم . حتی خون گرمی که از پیشونیم هم میومد قابل تصوربود..
سعی کردم نفس عمیق بکشم تا دردم کمتر شه اما انگار فایده نداشت ...
فقط به محمد فکر میکردم . محمدی که قرار بود بیاد و از دست داییم نجاتم بده
#رویار۱
••••••••••••••••
پ ن : چشام از درد سیاهی رفت
بابت تاخیر عذرخواهم
https://daigo.ir/secret/31654746856
نظر یادتون نره....
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت صدو سوم رسول انگار هوا روشن شده بود . ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صدو چهارم
رسول .
شب شده بود .. هوای شب سوزش خیلی بیشتر بود .. یه چراغ زرد کم نور که زور میزد اتاق رو روشن نگه داره ...
از غروب تا الان دیگه کسیداخل نیومده بود .. غروب که اون مرد با زانو زد به قفسه سینم. نفس کشیدنم ده برابر سخت تر شده بود .. و امان از درد دستم که پشتم بسته شده بود.
معلوم بود ساعت یک و دو شب باشه .. سرما تا مغز استخونم نفوذ میکرد ..
انگار یه نفر در زیرزمین رو باز کرد. از اینکه کی می خواست بیاد داخل نمی ترسیدم . اما این وقت شب توان کتک خوردن نداشتم ..
صدای قدم هاش رو می شنیدم.. هیراد بود . با دیدنش تعجب کردم .. هیراد کم پیش میومد تو کارای دایی همکاری کنه ..
یه پتو دستش بود . خونسرد و جدی سمتم اومد . کنارم زانو زد .. با نگاه همیشه سردش چند ثانیه نگاه کرد..
دستش رو سمت دستم برد وگفت : دستت حتما استخونش ترک برداشته ..
دستام رو از پشت باز کرد و از جلو بهم بستشون از درد زیاد اشکتوی چشام جمع شد .. ادامه داد: اینطوری دردش کمتره تا اینکه پشتت باشه .. نفس عمیق هم خوبه بکشی ..
از کاراش تعجب کرده بودم .... نگاهش کردم: چرا این کارا رو میکنی ؟!
پتوی توی دستش رو روی تن یخ زدم انداخت : هر چی باشه پسر عمه سحری ..
بلند شد دستاش رو توی جیبش فرو برد : همینطوری پیش بری زنده بیرون نمیری .. عاقل باش ، وحید هر کاری از دستش بر میاد ..
به رفتنش نگاه کردم.. پتو باعث شد یکم گرمم شه .. دستمم انگار داشت آروم میشد .. اما نمی تونستم درست نفس بکشم ..
............
خواب بودم .. که احساس کردم یه نفر با عصبانیت پتو رو از روی تن بی جونم کشید و پرت کرد اونطرف.و غرید : کی این پتو رو اورده؟!
و بعد با هر توانی که داشت محکم به پهلوم زد از درد زیاد وحشت زده از خواب پریدم .. نفسم گرفته بود ..
وحید بود ... از اینکه تونسته بود از خواب بیدارم کنه راضی بود.. سمت همون چهار پایه قدیمی رفت و نشست ..
تمام تنم درد گرفته بود .. سیگارش رو روشن کرد و بهم خیره شد .. دود سیگارش رو سمتم بیرون داد و گفت: کارای بزرگتر از خودت میکنی ریوان.. کارت به جایی رسیده به من دروغ میگی ؟!
چیزی نگفتم کهگفت : البته معلومه داییت خوب ازت پذیرایی کرده این چند روز ..
. به اطراف نگاه کرد خندید: یادمه اون موقع هم اسلان یه بار انداختت تو زیرزمین.. کی بود؟! ... اها یادم اومد .. همون موقع ای که عموت رو فرستادیم اون دنیا و تو می خواستی به بقیه خبر بدی .. یادته؟!
مگه میشد یادم بره؟! دایی منو توی همین زیر زمین یه جوری تهدید کرد و زدم که تا یه مدت تب داشتم...
سرم رو تکون دادم : اره یادمه ..
_ خوبه که یادته .. میدونی . من خودم به اسلانگفتم اون کارا رو کنه.. گفتم یه جوری بترسونه تو رو که هیچ وقت حتی جرعت گفتن هم نداشته باشی ..
حالم داشت ازش بهم میخورد .. اون روز که دایی اونجوری چاقو رو زیر گلوم فشار داد رو هنوز یادمه ..
دوباره خندید : اما هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری بخوای ازمون انتقام بگیری ... کیفکرش رو میکرد ریوان خودمون الان مامور امنیتی باشه .... حتما همون عموت کمکت کرده..
دوباره سیگارش رو نزدیک لبش کرد .. لبخند سردی زدم: میبینی که هستم...
حوصلش سر رفت اومد و با فاصله کمی کنارم حالت نشسته وایساد دستش رو زیر چونم گرفت بهمخیره شد با صدای مبهم گفت : اطلاعات رو برای کیمیخواستی ؟! مشخصات مافوقت؟!
بوی الکل توی دهنش حالم رو بهم میزد.. خنده عصبی روی لبم نشست: چرا فکر میکنی میگمبهت ؟!
عصبی شد اینو از چشمای جنون زدش میشد فهمید .. فکر کردم پام سوخت .. سیگار تغریبا سوختش رو روی پام جوری فشار داد که خاموش شد .. مغزمم انگار سوخت .از درد زیاد اشک توی چشام جمع شد..
خونسرد بلند شد و رفت بیرون .. به پام نگاه کردم .. دایره کوچیکی که سوخته بود الان خون باریکی ازش سرازیر شده بود ....
#رویار۱
••••••••••••••••••••••
پ ن : پتو رو روی تنم انداخت ..
پ ن : بخاطر درد زیاد اشک توی چشام جمع شد ..
پ ن : سیگارش رو روی پام خاموش کرد ..
پ ن : وحیدی که فکر کنم اختلال روانی داره
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صدو پنجم
سعید
چهار روز از نبودن رسول گذشته بود همه نگران بودیم اما محمد یه جور دیگه حالش بد بود و به روی خودش نمی اورد .
فقط منتظر یه اشاره بودیم که بریممهاباد ..
فائزه .
روی تخت دراز کشیده بودم مامان رفته بود بیرون و بابا هم نبود ... آیهان طبقه پایین بازی میکرد..
که صدای قهقه آیهان رسید به گوشم .. معلوم بود داره به یه چیزیمیخنده.. .. فکر کردم شاید سعیده .. خوشحال بلند شدم.. اما روی پله ها صدای مهرداد رسید به گوشم . سرم داغ کرد ترسیدم .. آروم برگشتم تو اتاق . دستم می لرزید. شماره سعید رو گرفتم .. جواب که داد بهش گفتم مهرداد تو خونه ست ..سریع گفت میرسونه خودش رو . گوشی رو قطع کردم .. . مهرداد که الان نسبتی با من نداشت پس شالم روپوشیدم اروم روی پله آخر وایسادم . داشت با آیهان حرف میزد . بزور صدامرو صاف کردم: تو .. اینجا .. چی ...چیکار میکنی؟!
بهم نگاه کرد آیهان رو گذاشت روی زمین . بلند شد خندید : چیه نرسیدی ؟! تو فقط یکماهه طلاق گرفتی ..
عصبی گفتم: به چه جرئتی بی اجازه اومدی تو خونه ؟!
به پله ها نزدیک شد .. ترسیدم .. مثل دیونه ها شده بود : چرا طلاق گرفتی؟!
عصبی خندیدم : یه ماهه گذشته تو الان پیدات شده ؟! تو که زن گرفتی ..
از کنارش رد شدم آیهان رو بغل کردم رفتم روی پله ها خواستم برم بالا که گفت : پسرم رو کجا میبری ؟!
عصبی شدم : آیهان از کی تاحالا شده پسر تو ؟!
عصبی نگاهم کرد دستش رو از جیبش بیرون اورد که دیدم یه چاقوی کوچیک دستشه ... وحشت کردم اومدم از پله ها بالا برم که استینم رو محکم گرفت . ترسیده جیغم بالا رفت .. عصبی داد زد: خفه شو... محکم سمت خودش کشید .. که تعادلم بهمخورد . از پشت خوردم زمین . پشت سرم محکم به لبه تیز پله خورد .. گیج شدم همه چیبرام مبهم شد آیهان با گریه از بغلم بیرون اومد.. مهرداد انگار ترسیده بود که چاقوش رو توی جیبش گذاشت و فرار کرد ... خونیکه از سرم میرفت و حس میکردم.. صدای گریه آیهان برام تار شد و چشام بسته شد ...
سعید
نگران سمت پارکینگ رفتم که فرشید تویپارکینگ بود . حالم رو که دید نگران شد و گفت : منم میام باهات ..
حرفی نزدم ..
.....
فرشید
با تمام سرعتی که داشت رانندگی میکرد نگران شدم گفتم : سعید چیشده ؟!
حرفی نزد عصبیبود قرمزشده بود .. نزدیک بود بزنیم به یهماشین که داد زدم : سعید چته؟!
عصبی داد زد : ساکت شو فرشید .. چیزینگفتم که ادامه داد : این مهرداد بی همه چیز رفته خونه ، فائزه تنهاست . پسره روانی یه بلائی سرش میاره..
گیج شدم با بهت گفتم : خب مهرداد مگه شوهرش نیست؟!
عصبی گفت : فائزه یه ماه و خورده ایه طلاق گرفته ..
شوکه شدم نمی تونستم حرف بزنم ..
......
وقتی رسیدیم . در خونه باز بود . سعید نگران رفت داخل و فائزه رو صدا زد .. وقتی رفتیم داخل فائزه کف سرامیک های خونه بی جون اوفتاده بود و سرش خونی بود ... سعید نگران سمتش دوید و مدام صداش میزد . ترسیده گفت : فرشید زنگ بزن آمبولانس..
گوشیمرو در اوردم سریع زنگ زدم. دستم می لرزید. آیهان بهت زده گریه میکرد تا حد سکته ترسیده بود .. سمتش رفتم بغلش کردم و سعی کردم ارومش کنم ... نفسم برای فائزه بالا نمی اومد .. اونقد بهت زده بودم که نمیتونستم حرف بزنم .. صدای آمبولانس تو کوچهپخش شد ..
.........
فائزه وقتی به بیمارستان رسیدیم بخاطر ضربه سرش تو کما بود ... مامان فائزه اومده بود و آیهان رو بغل گرفته بود .. سعید نگران روی صندلی نشسته بود و برای مهرداد خط و نشون می کشید .. معلوم بود بغضش گیر کرده ..
تو محوطه روی صندلی نشستم سرمرو بین دستام گذاشتم، قطره های گرم اشک روی گونم اوفتاد . نگران فائزه بودم . نگران آیهانی که اون تو داشت گریه میکرد . نگران دل شکسته خودم...
#رویار۱
•••••••••••••••••••••
پ ن : سعیدی که خواهرش رو خیلی دوست داره ..
پ ن : نگران بودم ، نگران فائزه.. نگران دل شکسته خودم ..
پ ن : فائزه هم رفت کما
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت صدو پنجم سعید چهار روز از نبودن رسول گذشته
یه وقت به پارت ها بی توجهی نشه هاا
https://daigo.ir/secret/31654746856
منتظر نظرای خوبتون هستم ..
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
یه وقت به پارت ها بی توجهی نشه هاا https://daigo.ir/secret/31654746856 منتظر نظرای خوبتون هستم ..
پارتا خیلی طولانیه ...
ولی فقط ۹ تا نظر .....
خب من چی بگم الان ؟!!!