eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
باهم آماده شیم پارت بخونیم ؟!‌!
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صدو سوم رسول انگار هوا روشن شده بود . ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صدو چهارم رسول . شب شده بود .. هوای شب سوزش خیلی بیشتر بود .. یه چراغ زرد کم نور که زور میزد اتاق رو روشن نگه داره ... از غروب تا الان دیگه کسی‌داخل نیومده بود .. غروب که اون مرد با زانو‌ زد به قفسه سینم.  نفس کشیدنم ده برابر سخت تر شده بود .. و امان از درد دستم که پشتم بسته شده بود. معلوم بود ساعت یک و دو شب باشه .. سرما تا مغز استخونم نفوذ می‌کرد .. انگار یه نفر در زیرزمین رو باز کرد.  از اینکه کی می خواست بیاد داخل نمی ترسیدم . اما این وقت شب توان کتک خوردن نداشتم .. صدای قدم هاش رو می شنیدم.. هیراد بود . با دیدنش تعجب کردم .. هیراد کم پیش میومد تو کارای دایی همکاری کنه .. یه پتو دستش بود . خونسرد و جدی سمتم اومد . کنارم زانو زد .. با نگاه همیشه سردش چند ثانیه نگاه کرد.. دستش رو سمت دستم برد و‌گفت : دستت حتما استخونش ترک برداشته .. دستام رو از پشت باز کرد و از جلو بهم بستشون از درد زیاد اشک‌توی‌ چشام‌ جمع شد ..‌ ادامه داد: اینطوری دردش کمتره تا اینکه پشتت باشه .. نفس عمیق هم خوبه بکشی .. از کاراش تعجب کرده بودم .... نگاهش کردم: چرا این کارا رو میکنی ؟! پتوی توی دستش رو روی تن یخ زدم انداخت : هر چی باشه پسر عمه سحری .. بلند شد دستاش رو توی جیبش فرو برد : همینطوری پیش بری‌ زنده بیرون نمیری .. عاقل باش ،‌‌ وحید هر کاری از دستش بر میاد ..   به رفتنش نگاه کردم.. پتو باعث شد یکم گرمم شه .. دستمم انگار داشت آروم میشد .. اما نمی تونستم درست نفس بکشم .. ............ خواب بودم .. که احساس کردم یه نفر با عصبانیت پتو رو از روی تن بی جونم کشید و پرت کرد اونطرف.و غرید : کی این پتو رو اورده؟! و بعد با هر توانی که داشت محکم به پهلوم زد از درد زیاد وحشت زده از خواب پریدم .. نفسم گرفته بود ..  وحید بود ... از اینکه تونسته بود از خواب بیدارم کنه راضی بود.. سمت همون چهار پایه قدیمی رفت و نشست .. تمام تنم درد گرفته بود .. سیگارش رو روشن کرد و بهم‌ خیره شد .. دود سیگارش رو سمتم بیرون داد و گفت: کارای بزرگتر از خودت میکنی ریوان.. کارت به جایی‌  رسیده به من دروغ میگی ؟! چیزی نگفتم که‌گفت : البته معلومه داییت خوب ازت پذیرایی کرده این چند روز .. . به اطراف نگاه کرد خندید: یادمه اون موقع هم اسلان یه بار انداختت تو زیرزمین.. کی بود؟! ... اها یادم اومد .. همون موقع ای که عموت رو فرستادیم اون دنیا و تو می خواستی به بقیه خبر بدی .. یادته؟! مگه میشد یادم بره؟! دایی منو توی همین زیر زمین یه جوری تهدید کرد و زدم که تا یه مدت تب داشتم... سرم رو تکون دادم : اره یادمه .. _ خوبه که یادته .. میدونی . من خودم به اسلان‌گفتم اون کارا رو کنه.. گفتم یه جوری بترسونه تو رو که هیچ وقت حتی جرعت گفتن هم نداشته باشی .. حالم داشت ازش بهم میخورد .. اون روز که دایی اون‌جوری چاقو رو زیر گلوم فشار داد رو هنوز یادمه .. دوباره خندید : اما هیچ وقت فکر نمی‌کردم اینجوری بخوای ازمون انتقام بگیری ... کی‌فکرش رو میکرد ریوان خودمون الان مامور امنیتی باشه .... حتما همون عموت کمکت کرده.. دوباره سیگارش رو نزدیک لبش کرد .. لبخند سردی زدم: میبینی که هستم... حوصلش سر  رفت اومد و با فاصله کمی  کنارم حالت نشسته وایساد دستش رو زیر چونم گرفت بهم‌خیره شد با صدای مبهم گفت : اطلاعات رو برای کی‌میخواستی ؟! مشخصات مافوقت؟! بوی الکل توی  دهنش حالم رو بهم میزد.. خنده عصبی روی لبم نشست: چرا فکر میکنی میگم‌بهت ؟! عصبی شد اینو از چشمای جنون زدش میشد فهمید .. فکر کردم پام سوخت .. سیگار تغریبا سوختش رو روی پام جوری فشار داد که خاموش شد .. مغزمم انگار سوخت .از درد زیاد اشک توی چشام جمع شد.. خونسرد بلند شد و رفت بیرون .. به پام نگاه کردم .. دایره کوچیکی که سوخته بود الان خون باریکی ازش سرازیر شده بود ....     •••••••••••••••••••••• پ ن : پتو رو روی تنم انداخت .. پ ن : بخاطر درد زیاد اشک توی چشام جمع شد .. پ ن : سیگارش رو روی پام خاموش کرد .. پ ن : وحیدی که فکر کنم اختلال روانی داره
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صدو پنجم سعید چهار روز از‌ نبودن رسول گذشته بود همه نگران بودیم اما محمد یه جور دیگه حالش بد بود و به روی خودش نمی اورد . فقط منتظر یه اشاره بودیم که بریم‌مهاباد .. فائزه . روی تخت دراز کشیده بودم مامان رفته بود بیرون و بابا هم نبود ... آیهان طبقه پایین بازی میکرد‌.. که صدای قهقه آیهان رسید به گوشم .. معلوم بود داره به یه چیزی‌میخنده.. .. فکر کردم شاید سعیده .. خوشحال بلند شدم.. اما روی پله ها صدای مهرداد رسید به گوشم . سرم داغ کرد ترسیدم .. آروم برگشتم تو اتاق . دستم می لرزید.  شماره سعید ر‌و گرفتم .. جواب که داد بهش گفتم مهرداد تو خونه ست ..سریع گفت میرسونه خودش رو . گوشی رو قطع کردم .. . مهرداد که الان نسبتی با من نداشت پس شالم‌ رو‌پوشیدم اروم‌ روی پله آخر وایسادم . داشت با آیهان حرف میزد . بزور صدام‌رو صاف کردم: تو .. اینجا .. چی ...چیکار‌ میکنی؟! بهم نگاه کرد آیهان رو گذاشت روی زمین . بلند شد خندید : چیه نرسیدی ؟!  تو فقط یکماهه طلاق گرفتی .. عصبی گفتم: به چه جرئتی بی اجازه اومدی تو خونه ؟! به پله ها نزدیک شد .. ترسیدم .. مثل دیونه ها شده بود : چرا طلاق گرفتی؟! عصبی خندیدم : یه ماهه گذشته تو الان پیدات شده ؟! تو که زن گرفتی .. از کنارش رد شدم آیهان رو بغل کردم رفتم روی پله ها خواستم برم‌ بالا که گفت : پسرم رو کجا میبری ؟! عصبی  شدم : آیهان از کی تاحالا شده پسر تو ؟! عصبی نگاهم کرد دستش رو از جیبش بیرون اورد که دیدم یه چاقوی کوچیک دستشه ... وحشت کردم اومدم از پله ها بالا برم که استینم رو محکم گرفت . ترسیده جیغم بالا رفت .. عصبی داد زد: خفه شو... محکم سمت خودش کشید .. که تعادلم بهم‌خورد . از پشت خوردم زمین . پشت سرم محکم به لبه تیز پله خورد .. گیج شدم همه چی‌برام مبهم شد آیهان با گریه از بغلم بیرون اومد.. مهرداد انگار ترسیده بود که چاقوش رو توی جیبش گذاشت و فرار کرد ... خونی‌که از سرم میرفت و حس‌ میکردم.. صدای گریه آیهان برام تار شد و چشام بسته شد ... سعید نگران سمت پارکینگ رفتم که فرشید توی‌پارکینگ بود . حالم رو که دید نگران شد و گفت : منم میام باهات .. حرفی نزدم .. ..... فرشید با تمام سرعتی که داشت رانندگی میکرد نگران شدم گفتم : سعید چی‌شده ؟! حرفی نزد عصبی‌بود قرمز‌شده بود .. نزدیک بود بزنیم به یه‌ماشین که داد زدم : سعید چته؟! عصبی داد زد : ساکت شو فرشید ..  چیزی‌نگفتم که ادامه داد : این مهرداد بی همه چیز رفته خونه ، فائزه تنهاست . پسره روانی یه بلائی سرش میاره‌.. گیج شدم با بهت گفتم : خب مهرداد‌ مگه شوهرش نیست؟! عصبی گفت : فائزه یه ماه و خورده ایه طلاق گرفته .. شوکه شدم‌ نمی تونستم حرف بزنم .. ...... وقتی رسیدیم . در خونه باز بود . سعید نگران رفت داخل و فائزه رو صدا زد .. وقتی رفتیم داخل فائزه کف سرامیک های خونه بی جون اوفتاده بود و سرش خونی بود .‌.. سعید نگران سمتش دوید و مدام صداش میزد . ترسیده گفت : فرشید زنگ بزن آمبولانس.. گوشیم‌رو در اوردم سریع زنگ زدم.  دستم می لرزید.  آیهان بهت زده گریه میکرد تا حد سکته ترسیده بود .. سمتش رفتم بغلش کردم و سعی کردم ارومش کنم ... نفسم‌ برای فائزه بالا نمی اومد .. اونقد بهت زده بودم که نمی‌تونستم حرف بزنم .. صدای آمبولانس تو‌ کوچه‌پخش شد .. ......... فائزه وقتی به بیمارستان رسیدیم‌ بخاطر ضربه سرش تو کما بود ... مامان فائزه اومده بود و آیهان رو بغل گرفته بود .. سعید نگران روی صندلی نشسته بود و برای مهرداد خط و نشون می کشید .. معلوم بود بغضش گیر کرده .. تو محوطه روی صندلی نشستم سرم‌رو بین دستام گذاشتم، قطره های گرم اشک روی گونم اوفتاد . نگران‌ فائزه بودم . نگران آیهانی که اون تو داشت گریه میکرد . نگران دل شکسته خودم... ••••••••••••••••••••• پ ن : سعیدی که خواهرش رو خیلی دوست داره .. پ ن : نگران بودم ، نگران فائزه.. نگران دل شکسته خودم .. پ ن : فائزه هم رفت کما