eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صدو پنجم سعید چهار روز از‌ نبودن رسول گذشته بود همه نگران بودیم اما محمد یه جور دیگه حالش بد بود و به روی خودش نمی اورد . فقط منتظر یه اشاره بودیم که بریم‌مهاباد .. فائزه . روی تخت دراز کشیده بودم مامان رفته بود بیرون و بابا هم نبود ... آیهان طبقه پایین بازی میکرد‌.. که صدای قهقه آیهان رسید به گوشم .. معلوم بود داره به یه چیزی‌میخنده.. .. فکر کردم شاید سعیده .. خوشحال بلند شدم.. اما روی پله ها صدای مهرداد رسید به گوشم . سرم داغ کرد ترسیدم .. آروم برگشتم تو اتاق . دستم می لرزید.  شماره سعید ر‌و گرفتم .. جواب که داد بهش گفتم مهرداد تو خونه ست ..سریع گفت میرسونه خودش رو . گوشی رو قطع کردم .. . مهرداد که الان نسبتی با من نداشت پس شالم‌ رو‌پوشیدم اروم‌ روی پله آخر وایسادم . داشت با آیهان حرف میزد . بزور صدام‌رو صاف کردم: تو .. اینجا .. چی ...چیکار‌ میکنی؟! بهم نگاه کرد آیهان رو گذاشت روی زمین . بلند شد خندید : چیه نرسیدی ؟!  تو فقط یکماهه طلاق گرفتی .. عصبی گفتم: به چه جرئتی بی اجازه اومدی تو خونه ؟! به پله ها نزدیک شد .. ترسیدم .. مثل دیونه ها شده بود : چرا طلاق گرفتی؟! عصبی خندیدم : یه ماهه گذشته تو الان پیدات شده ؟! تو که زن گرفتی .. از کنارش رد شدم آیهان رو بغل کردم رفتم روی پله ها خواستم برم‌ بالا که گفت : پسرم رو کجا میبری ؟! عصبی  شدم : آیهان از کی تاحالا شده پسر تو ؟! عصبی نگاهم کرد دستش رو از جیبش بیرون اورد که دیدم یه چاقوی کوچیک دستشه ... وحشت کردم اومدم از پله ها بالا برم که استینم رو محکم گرفت . ترسیده جیغم بالا رفت .. عصبی داد زد: خفه شو... محکم سمت خودش کشید .. که تعادلم بهم‌خورد . از پشت خوردم زمین . پشت سرم محکم به لبه تیز پله خورد .. گیج شدم همه چی‌برام مبهم شد آیهان با گریه از بغلم بیرون اومد.. مهرداد انگار ترسیده بود که چاقوش رو توی جیبش گذاشت و فرار کرد ... خونی‌که از سرم میرفت و حس‌ میکردم.. صدای گریه آیهان برام تار شد و چشام بسته شد ... سعید نگران سمت پارکینگ رفتم که فرشید توی‌پارکینگ بود . حالم رو که دید نگران شد و گفت : منم میام باهات .. حرفی نزدم .. ..... فرشید با تمام سرعتی که داشت رانندگی میکرد نگران شدم گفتم : سعید چی‌شده ؟! حرفی نزد عصبی‌بود قرمز‌شده بود .. نزدیک بود بزنیم به یه‌ماشین که داد زدم : سعید چته؟! عصبی داد زد : ساکت شو فرشید ..  چیزی‌نگفتم که ادامه داد : این مهرداد بی همه چیز رفته خونه ، فائزه تنهاست . پسره روانی یه بلائی سرش میاره‌.. گیج شدم با بهت گفتم : خب مهرداد‌ مگه شوهرش نیست؟! عصبی گفت : فائزه یه ماه و خورده ایه طلاق گرفته .. شوکه شدم‌ نمی تونستم حرف بزنم .. ...... وقتی رسیدیم . در خونه باز بود . سعید نگران رفت داخل و فائزه رو صدا زد .. وقتی رفتیم داخل فائزه کف سرامیک های خونه بی جون اوفتاده بود و سرش خونی بود .‌.. سعید نگران سمتش دوید و مدام صداش میزد . ترسیده گفت : فرشید زنگ بزن آمبولانس.. گوشیم‌رو در اوردم سریع زنگ زدم.  دستم می لرزید.  آیهان بهت زده گریه میکرد تا حد سکته ترسیده بود .. سمتش رفتم بغلش کردم و سعی کردم ارومش کنم ... نفسم‌ برای فائزه بالا نمی اومد .. اونقد بهت زده بودم که نمی‌تونستم حرف بزنم .. صدای آمبولانس تو‌ کوچه‌پخش شد .. ......... فائزه وقتی به بیمارستان رسیدیم‌ بخاطر ضربه سرش تو کما بود ... مامان فائزه اومده بود و آیهان رو بغل گرفته بود .. سعید نگران روی صندلی نشسته بود و برای مهرداد خط و نشون می کشید .. معلوم بود بغضش گیر کرده .. تو محوطه روی صندلی نشستم سرم‌رو بین دستام گذاشتم، قطره های گرم اشک روی گونم اوفتاد . نگران‌ فائزه بودم . نگران آیهانی که اون تو داشت گریه میکرد . نگران دل شکسته خودم... ••••••••••••••••••••• پ ن : سعیدی که خواهرش رو خیلی دوست داره .. پ ن : نگران بودم ، نگران فائزه.. نگران دل شکسته خودم .. پ ن : فائزه هم رفت کما