هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
#شما
https://eitaa.com/Admin_Gando/22588
میشه خام این فیلم ها رو بدید
.....
چشم .. داشته باشن میفرستن☘
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و ششم
فرشید
دو روز از حال فائزه گذشته بود و هنوز هیچ خبری از رسول نبود ... نمی دونستم نگران حال رسول باشم یا فائزه ..
خبر رسیده که مهرداد از کشور خارج شده .. سعید هم این دو روز پاشو از بیمارستان بیرون نبرده بود ...
آقا محمد هم از وقتی رسول ارتباطش قطع شده خونه نرفته ...
داوود هم به اجبار چند ساعت میره نماز خونه استراحت میکنه ...
حال همه خرابه ... هوا تغریبا تاریک شده ،، محوطه تغریبا خالیه ...
نفسم رو که بیرون میدم بخار سفیدی از دهنم بیرون میزنه ..
فکرم مدام سمت فائزه کشیده میشه ... فائزه ای که دو روزه کما به سر میبره ... اصلا چرا یکماه طلاق گرفته ؟!
ینی واقعا از من خوشش نمیومد، ؟!
داوود
کارم که تموم شد خداحافظی کردم و سمت خونه رسول حرکت کردم ...
وقتی رسیدم بغض گلوم رو فشار دادم . پشت در وایسادم با صدای لرزون گفت : رسول ... رسول در رو باز کن ...
سعی کردم گریه نکنم ... دوباره در زدم .. چی میشد الان در رو باز کنه لبخند بزنه ؟!
آروم کلید رو در اوردم از جیبم و درو باز کردم ...
رفتم تو .. خونه تاریک تاریک بود .. بخاطر شعله کم بخاری خونه یخ کرده بود .. درو بستم و همونجا پشت در نشستم ... چقدر خونه دلگیر بود ... چقدر تاریک بود.... اصلا با نبود رسول انگار توی سکوت غرق شده بود ..
اشکام راه خودشونو پیدا کردن .. بوی عطرش توی خونه هنوزم بود .. فقط یه زمزمه : رسول ....رسول .. کجایی!؟))
گریم گرفت ... گوشی رو از جیبم در اوردم ..
رفتم توی گالری .. نصف عکسام با رسول بود ...
دونه دونه عکسا رو نگاه میکردم .. چند ثانیه روی چهره رسول زوم میکردم و میزدم عکس بعد ....
رسیدم به یه عکس .. عکس زمان دانشگاه .. . تولدم ... توی خونمون روی قالی های کرم رنگ منو رسول نشسته بودیم .. توی دستام یه کیک شکلاتی با یه شمع روشن .. رسول هم با خنده کنارم نشسته بود .. با انگشتاش دوتا شاخ پشت سرم گذاشته بود ...
گریم شدت گرفت ... یادمه اون روز تولدم رو کسی یادش نبود.. می خواستم برای مامان شیرینی بخرم بخوریم اما اون لحضه موجودی کارتم قد نمیداد ...
وقتی توی خونه بغضم گیر کرده بود.. یه نفر در زد در رو که باز کردم ، رسول بود .. خندید .. یه کیک تولد دستش بود.. با خنده گفت : تولدت مبارک..بیام تو ؟!
ذوق زده شدم یه نفر به یادم بود .. حتی برام کیک تولد هم خریده بود ... وقتی اومد تو با خنده گفت : خاله سیمین تولد پسرت مبارک .. الان که دیدمش مطمئن شدم بزرگتر شده ..
خندیدم نمی دونستم چیبگم ... مامان هم خندید .. سه تا چایی ریخت .. رسوا حتی یه برف شادی هم خریده بودو همشرو روی سر و صورتم خالی کرد .. با چند تا فشفشه ..
بعد هم کنارهم نشستیم و مامان ازمون عکس گرفت .. تنها عکسی که خوب در اومد همین بود. بقیه یا من مسخره وایساده بودم یا رسول مسخره میکرد ..
.
هیچوقت اونشب رو یادم نرفت .. خنده های واقعی .. ذوق های واقعی .. جمع کوچیک سه نفرمون.. کیک تولد و یه شمع ... آرزو های کوچولو ...
گریم بیشتر شد گوشی رو خاموش کردم .. سرم رو در در تکیه دادم .. اگه رسول چیزیش میشد باید چیکار میکردم؟! اصلا این دنیای پر هیاهو چه بلایی سر من می اورد؟!
#رویار۱
••••••••••••••••••
پ ن : خونه بدون رسول..)!
پ ن : تولدم بود..
پ ن : خنده های رسول
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و هفتم
محمد
دقیقا یک هفته از نبودن رسول گذشته بود و ما هنوز هیچکاری نکرده بودیم ... نبودن رسول این مدت بدجور زمین زده بودم ... حتی خونه هم نمی تونستم برم.. فقط پشت سیستم میشستم بلکه خبری از رسول چه اما هیچ خبری نبود.. ما حتی مطمئن نبودیم رسول دقیقا کجاست ...
یه پیامکروی گوشیم اومد ، نگاه کردم عطیه بود " امشب میای؟ یا برم پیش عزیز؟ "
لبخند بی جونی زدم نوشتم " عزیز دلم.. نه اداره می مونم .. برو پیش عزیز "
..........
رسول
شمارش روز ها از دستم در رفته بود .. اما فکر میکردم یک هفته ای باشه که از بچه ها دور بودم ..
بوی تیز خون خشک شده روی صورتم دماغم رو اذیت میکرد ..
عینکم اون سمت زیرزمین شکسته بود ...
تشنم بود خیلی تشنه ... جای سوخته روی پام می سوخت ..
در باز شد وحید اومد همون جای همیشگیش نشست تبدیل شده بود به سوهان روحم ...
از دستش حرصم گرفته بود .. سمتش گفتم : من که چیزی نمی گم پس چرا خودتو اذیت میکنی ؟!
خندید : اذیت نمیکنم ..
یه لیوان آب دستش بود .. آب رو نزدیک لبش برد اما بلافاصله همش رو جلوی چشام ریخت روی زمین .. پوزخندی زد : یادم رفت بپرسم ازت میخوری یا نه ...
چیزینگفتم... درد دستم برام عادی شده بود .. توی این مدت هم انقد کتک خورده بودم که پوستم کلفت شده بود ...
بازم خندید با همون چشمای قرمزش : اون از عموت . اون از بابات . اینم از تو ..
تعجب کردم ... ترسیدم با تردید گفتم: بابام ؟!
نگاهم کرد : اینقد ساده ای که فکر میکنی بابات سر یه تصادف مرد ؟!
نفسم گرفت عرق سردی روی پیشونیم نشست: منظورت چیه ؟!
بلند شد بی هدف توی زیر زمین قدم زد : یه تصادف بود .. یه تصادف عمدی..
شوکه شدم .. تمام این مدت فکر میکردم بابام خیلی اتفاقی سر یه تصادف مرده اما ... اما تصادف عمدی بوده...
اشک توی چشام جمع شد سیگارش رو روشن کرد: از بابات خیلی خوشم نیومد .. تازه زد سحر رو از پله ها هل داد و سحر رو کشت ...از طرفی به یه چیزایی پی برده بود پس نذاشتیم هیچ وقت به تهران برسه ...
عصبی شدم .. . حالم داشت بهم میخورد .. داشت باتمام روح و روانم بازی میکرد .. داشت شکنجه روحی میداد منو ...
که بلند هیرمان رو صدا زد : هیرمان بیا تو ..
هیرمان که انگار منتظر تعارف بود اومد داخل .. چند ثانیه نگاهم کرد و بعد یه گوشی داد دست وحید .. گوشی من بود. گوشی خودم بود .. از اینکه باز قراره چیکار کنه ترسیدم ..
که خودش گفت : دادم یکی از ادمام رمزشرو باز کنه ....
نگاهش کردم.. گوشی رو باز کرد چند ثانیه بعد گفت : اتفاقا فکر میکنم شماره مافوقت هم الان داشته باشم ...
عرق سردی روی پیشونیم نشست..
خندید .. هرمان هم خندید سمتم اومد محکم زد به پام : چیه نفله؟! فک کردی هیچ زِری نزنی ما هم به جایی نرسیم؟!
وحید گوشی رو کنار گوشش گذاشت ... تمام قلبم ریخت توی دهنم .. قلبم خودش رو محکم به قفسه سینم میزد ..
هیرمان هم مثل اجل بالای سرم وایساده بود و زیر لب بهم فحش می داد..
#رویار۱
•••••••••••••••
پ ن : تصادف عمدی ..
پ ن : هیرمان
پ ن : زنگ میزد به محمد ..
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت صد و هفتم محمد دقیقا یک هفته از نبودن رسول
از داوودی که خیلی خوب حالش درک کردنیه ..و از رسولی کهگیر کرده ..
برای نظرات شما
https://daigo.ir/secret/31654746856