3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاف بدی کارت تمومه:)))
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و هشتم
محمد
توی اتاق از پشت شیشه به داوود خیره شده بودم .. ارومبود معلوم بود داره بهش سخت میگذره ..
خودم چی ؟! من حالم چطور یود؟! اره درسته حالم هیچ تعریفی نداشت .. بعد فرزاد نبود رسول منو آوار کرده بود ..
چیکار میتونستم کنم ؟! حسین که مدام دور و ور خونه رفت و آمد داشت ... گوشی زنگ خورد .. سمتش رفت . با دیدن اسم . چشام از ذوق خندید.. رسول بود . خوشحال شدم اونقد خوشحال که یادم رفت بچه ها رو خبر کنم . جواب دادم سریع گفتم: الو رسول ... کجایی تو ؟!
با صدایی که توی گوشم پیچید تمام تنم بی جون شد . اخم پهنی روی صورتم نشست ... صدای مردی توی گوشم پیچید : به آقا محمد.. فرمانده رسولی درسته ؟! ..... رسول پیش ماست .. طفلک اصلا نمی دونست لو رفته .. صدای خندش اعصابم رو بهم ریخت ..
خواستم حرفی بزنم که قطع شد . عصبی دوباره شماره رو گرفتم اما گوشی خاموش بود ...
........
بچه ها دورمیز نشسته بودن .. که علی اومد داخل و گفت : آقا نتوستیم رد تماس رو بگیریم .. چون کمتر از ده دقیقه بوده
کلافه سرم رو تکون دادم ..
سمت بچه ها گفتم : طبق این تماس معلومه رسول گیر کرده.. باید حسین و تیمش کل خونه رو تحت نظر بگیرن .. تا ببینیم وضعیت چطوره ..
داوود نگران گفت : آقا پس خودمون کی میریم مهاباد ..؟!
نفس عمیق کشیدم : اول حسین باید بازرسی کنه .. نگران نباش رسول رو میاریم بیرون از اونجا ..
چیزینگفت .. جلسه تموم شد .. به حسین زنگ زدم به محض جواب دادن گفتم : حسین می خوام حرفه ای ترین نیروهات رو ببری دور و ور خونه اسلان می خوام کامل زیر نظر داشته باشی ..
هر اتفاقی .. هر چی شد سریع به من اطلاع میدی .. برای تمام موارد مشکوک هم کامل حواست باشه ..
گوشی رو که قطع کردم .. سرم و بین دستام گذاشتم.. حالم خیلی بد بود .. تمام اینمدت می گفتم شاید خود رسول ارتباط رو قطع کرده .. اما الان مطمئن شده بودیم که رسول الان به میل خودش اونجا نیست .. اینکه تا الان چه بلاهایی سر رسول اوردن قلبمو آتیش میزد ..
یه پیام روی سیستم اومد .. یه ایمیل ناشناس.. با تردید بازش کردم... با دیدن یه عکس که تن بی جون رسول روی کف سیمانی بود ... تمام نفسم گرفت .. قطره اشکی از چشمم اوفتاد ... باورم نمی شد این رسوله که اینطور اوفتاده رو زمین . صورتش کبود بود لباسش اثر خون روش باقی مونده بود ... بلافاصله عکس و ایمیل رو سیستم پاک شد ..
مات مونده بودم یه چیزی مدام توی سرم می چرخید " رسول چه بلایی سرت اوردن " .. اشک توی چشام بیشتر شد ...
من رسول و از اونجا می اوردم بیرون حتی اگه به قیمت جونم تموم میشد ..
#رویار۱
••••••••••••••••••••••
پ ن : رسول چه بلایی سرت اوردن؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و نهم
داوود
سرم وحشتناک درد میکرد ... تمام تنم نگران رسول بود .. تمام این مدت دست اونا گیر کرده بود و ما نمی دونستیم .. اصلا اگه بلائی میاوردن سرش چی ؟!
انگار فقط سرم درد نمی کرد، سرم داغ کرده بود .. به زور از روی صندلی بلند شدم که سمت میز سعید برمو ازش قرصبگیرم .. بلند شدم خواستم قدم بردارم که سایت دور سرم چرخید .. نمی خواستم اهمیت بدم اما تعادلم بهم خورد و محکم خوردمزمین .. حتی پیشونیم محکم به لبه میز برخورد کرد و باعث شد گیج تر شم .. فرشید که میزش نزدیک تر از من بود با عجله سمتم اومد و نگران صدام کرد .. . مایع گرمی که از پیشونیم سُر می خورد رو حسمیکردم.. چشام تار میدید.. انگار صدای رسول توی سرم اکو میشد .. آخرین حرفی که شنیدم . فرشید بود که نگران گفت : سعید بیا کمککن داوود رو ببریم بهداری ..
.........
صدای دکتر رو بالای سرم می شنیدم میگفت: زخم پیشونیش خیلی عمیق نیست که بخیه بخوره . یه باند روی زخمش چسبوندم تا دو روز روی زخم بمونه .. . حواستون باشه بهش . هنوز عوارض اون موقع که رفته کما روی سرش باقی مونده ..
انگار از اتاق بیرون رفت .. سعی کردم چشام رو باز کنم .. لامپ سفید بالای سرم چشام رو اذیت کرد .. وقتی یادم اومد چرا اینجام اشک تو چشام جمع شد دستم رو سمت گلوم بردم ..
محمد
با بیرون رفتن دکتر داوود آروم چشماش رو باز کرد.. انگار اشک توی چشماش جمع شده بود .. قلبم براش مچاله شد .. داوود چقد مظلوم بود .. چقد در نبود رسول تغیر کرده بود .. چقدر قلبش نازک بود .. اگه عکس رسول و توی اون وضعیت میدید .. حالش بدتر از این میشد ...
ارومگفتم : داوود جان .. چرا اینکارو میکنی با خودت؟! باور کن رسول خیلی قوی تر از این حرفاست مطمئن باش تا چند وقت دیگه پیداش میکنیم برش میگردونیم ..
صداش می لرزید آروم دستش رو روی زخمش گذاشت و بعد بهم نگاه کرد : آقا من خیلی نگران رسولم.. . بخدا اونا اگه آدم بودن که چند سال پیش رسول با اون حالش تهران نمی اومد ..
راست میگفت .. لبخند بی جونی زدم: درسته .. ولی دلیل نمیشه اینقد با نا امیدی به قضیه نگاه کنی ..
چیزینگفت که گفتم : یه دو سه ساعت همینجا استراحت کن..
داوود
آقا محمد کهبیرونرفت بازم قلبمگرفت .. نبود رسول باعث شده بود مدام بغضم بگیره.. اما ما با امید زنده ایم ..
#رویار۱
••••••••••••••••••
پ ن : تعادلم بهم خورد
پ ن : بخیه نمی خواد
پ ن : ما با امید زنده ایم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
صد و دهم
رسول
بخاطر ضعف و درد چشام سیاهی میرفت .. انگار دیگه حتی جونی برای حرف زدن نداشتم... به پنجره ای که تغریبا نزدیک سقف بود نگاه کردم .. صدای هَرنگ که داشت بازی میکرد می رسید به گوشم .. انگار همین به بهونه بود که بعد این مدت اشک توی چشام جمع شه .. قلبم گرفته بود .. تمام فکرو ذکرم سمت محمد و بچه ها بود.. الانکه محمد فهمیده بود کجام .. برای نجاتم میومد ؟! اصلا الان داوود چه حالی داره ؟!
گریم گرفت . انگاردلم برای خودم می سوخت.. سرما این مدت بهم فشار اورده بود .. درد دستم هیچ جونی برام نذاشته بود.
زیر چشم کبود شده بود و درد میکرد ....
تنها چیزی که برام مونده بود همون جا دعایی بود که به گردنم بود .. .
دلم برای محمد یه ذره شده بود.. برای داوود و بچه هام همینطور ..
در که باز شد فکر کردم وحیده اما اسلان بود .. آروم قدم برمی داشت و سمتم میومد .. کنارم حالت نشسته وایساد . بهم خیره شد.. نگاهش آزارم میداد.. سرم و انداختم پایین که موهام رو محکم گرفت و سرم و اورد بالا .. دلم می خواست گریه کنم .. نگاهم کرد اخم غلیظی بین ابروهاش بود ..
گفت : این بلاهایی که سرت میاد فقط بخاطر خودته .. مثل عموت .. شاید اگه عموت اون موقع قبول میکرد ..الان زنده بود ..
پوزخند غمگینی زدم: عموی من گناهش این بود که حرف تو رو قبول نکرد .. تو با اون کارات اون موقع جون چندتا کورد بیگناه رو به خطر مینداختی .. اما عمو حاظر نشد رشوه بگیره چون جون مردم براش مهم بود چون ایران براش مهم بود..
خندید بلند شد بی هدف توی اتاق قدم زد : مث اینکه هنوزم حرفاش تو سرته ...
سمتم گفت : با این کارات به جایی نمیرسی خودتم خوب میدونی وحید زنده نمی زارت... تو خواهر زادمی..
صدای لرزید : خواهر زاده؟! بس کن دایی .. چرا ادای دایی های واقعی رو در میاری؟! چرا یه جوری رفتار میکنی انگار من اصلا مهمم برات؟! هیچ وقت بلاهایی که سرم اوردی یادم نمیره ..
عصبی یقه لباسم رو سمت خودش کشید: من هر کاری کردم بخاطر خودت بود .. بخاطر این بود که شبیه خودمون باشی ..
قطره اشکی از چشمم اوفتاد: اینکه عموم رو جلوی چشام کشتی بخاطر خودم بود ؟! اینکه اون روز تو زیرزمین با چاقو میخواستی سرم و ببری بخاطر خودم بود ؟! ... من هنوزم مشکل روحی دارم .. هنوزم کمبود خانواده رو درونم احساس میکنم و این همش بخاطر توعه ..
دستش و محکم بلا برد و زد تو گوشم ... صدای سوت تو گوشم پیچید تنم یه لحظه به خودش لرزید .. خواست حرفی بزنه که هیرمان در رو باز کرد .. بهمون نگاه کرد و سمت اسلان گفت : بابا وحید می خواد حرف بزنه باهات .. اسلان که بیرون رفت ..
هیرمان سمتم گفت: برو خداتو شکر کن که وحید گفته فعلا کاری نداشته باشم باهات .. مگر نه تا الان هزار بار تو گور خاکت میکردم ..
با رفتنش سرم و به دیوار تکیه دادم..سعی کردم نفس بکشم ... فقط نفس بکشم
#رویار۱
••••••••••••
پ ن : محمد پیدام میکنه؟!
پ ن : داوود چه حالی داره ؟!
پ ن : فقط نفس بکشم ...
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ صد و دهم رسول بخاطر ضعف و درد چشام سیاهی میرفت
این پارت ها تقدیم به چشمای شما ..)!
https://daigo.ir/secret/31654746856
نظرات زیبای شما
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
این پارت ها تقدیم به چشمای شما ..)! https://daigo.ir/secret/31654746856 نظرات زیبای شما
نظرات واقعا خیلی کم بود.... خب ادم چطور امروز پارت بزاره
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روحم بعد مرگم:))))
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando