eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
https://eitaa.com/Admin_Gando/22588 میشه خام این فیلم ها رو بدید ..... چشم .. داشته باشن میفرستن☘
بریم دوتا پارت بخونیم ؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و ششم فرشید دو روز از حال فائزه گذشته بود و هنوز هیچ خبری از رسول نبود ... نمی دونستم نگران حال رسول باشم یا فائزه .. خبر رسیده که مهرداد از کشور خارج شده .. سعید هم این دو روز پاشو از بیمارستان بیرون نبرده بود ... آقا محمد هم از وقتی رسول ارتباطش قطع شده خونه نرفته ... داوود هم به اجبار چند ساعت میره نماز خونه استراحت میکنه ... حال همه خرابه ... هوا تغریبا تاریک شده ،، محوطه تغریبا خالیه ... نفسم رو که بیرون میدم بخار سفیدی از دهنم بیرون میزنه .. فکرم مدام سمت فائزه کشیده میشه ... فائزه ای که دو روزه کما به سر میبره ... اصلا چرا یکماه طلاق گرفته ؟! ینی واقعا از من خوشش نمیومد، ؟! داوود کارم که تموم شد خداحافظی کردم و سمت خونه رسول حرکت کردم ... وقتی رسیدم بغض گلوم رو فشار دادم . پشت در وایسادم با صدای لرزون گفت : رسول ... رسول در رو باز کن ... سعی کردم گریه نکنم ... دوباره در زدم .. چی میشد الان در رو باز کنه لبخند بزنه ؟! آروم کلید رو در اوردم از جیبم و درو باز کردم ... رفتم تو .. خونه تاریک تاریک بود .. بخاطر شعله کم بخاری خونه یخ کرده بود .. درو بستم و همونجا پشت در نشستم ... چقدر خونه دلگیر بود ... چقدر تاریک بود.... اصلا با نبود رسول انگار توی سکوت غرق شده بود .. اشکام راه خودشونو پیدا کردن .. بوی عطرش توی خونه هنوزم بود .. فقط یه زمزمه : رسول ....رسول .. کجایی!؟)) گریم گرفت ... گوشی رو از جیبم در اوردم ..  رفتم توی گالری .. نصف عکسام با رسول بود ... دونه دونه عکسا رو نگاه میکردم .. چند ثانیه روی چهره رسول زوم میکردم و میزدم عکس بعد    .... رسیدم به یه عکس .. عکس زمان دانشگاه .. . تولدم ... توی خونمون روی قالی های کرم رنگ منو رسول نشسته بودیم ..  توی دستام یه کیک شکلاتی با یه شمع روشن .. رسول هم با خنده کنارم نشسته بود .. با انگشتاش دوتا شاخ پشت سرم گذاشته بود ... گریم شدت گرفت ... یادمه اون روز تولدم رو کسی یادش نبود.. می خواستم برای مامان شیرینی بخرم بخوریم اما اون لحضه موجودی کارتم قد نمیداد ... وقتی توی خونه بغضم گیر کرده بود.. یه نفر در زد در رو که باز کردم ، رسول بود .. خندید .. یه کیک تولد دستش بود.. با خنده گفت : تولدت مبارک..بیام تو ؟! ذوق زده شدم یه نفر به یادم بود .. حتی برام کیک تولد هم خریده بود ... وقتی اومد تو با خنده گفت : خاله سیمین تولد پسرت مبارک .. الان که دیدمش مطمئن شدم بزرگتر شده .. خندیدم نمی دونستم چی‌بگم ... مامان هم خندید .. سه تا چایی ریخت .. رسوا حتی یه برف شادی هم خریده بودو همش‌رو روی سر و صورتم خالی کرد .. با چند تا فشفشه .. بعد هم کنار‌هم نشستیم و مامان ازمون عکس گرفت .. تنها عکسی که خوب در اومد همین بود. ‌بقیه یا من مسخره وایساده بودم یا رسول مسخره میکرد .. . هیچوقت اونشب رو یادم نرفت .. خنده های واقعی .. ذوق های واقعی .. جمع کوچیک سه نفرمون.. کیک تولد و یه شمع ... آرزو های کوچولو ... گریم بیشتر شد گوشی رو خاموش کردم .. سرم رو در در تکیه دادم .. اگه رسول چیزیش میشد باید چیکار میکردم؟! اصلا این دنیای پر هیاهو چه بلایی سر من می اورد؟! •••••••••••••••••• پ ن : خونه بدون رسول..)!‌ پ ن : تولدم بود.. پ ن : خنده های رسول
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و هفتم محمد دقیقا یک هفته از نبودن رسول گذشته بود و ما هنوز هیچکاری نکرده بودیم ... نبودن رسول این مدت بدجور زمین زده بودم ... حتی خونه هم نمی تونستم برم..  فقط پشت سیستم میشستم بلکه خبری از رسول چه اما هیچ خبری نبود.. ما حتی مطمئن نبودیم رسول دقیقا کجاست ... یه پیامک‌روی گوشیم اومد ، نگاه کردم عطیه بود " امشب میای؟ یا برم پیش عزیز؟ " لبخند بی جونی‌ زدم نوشتم " عزیز دلم.. نه اداره می مونم .. برو پیش عزیز " .......... رسول شمارش روز  ها از دستم در رفته بود ..  اما فکر میکردم یک هفته ای باشه که از بچه ها دور بودم .. بوی تیز خون خشک شده روی صورتم دماغم رو اذیت میکرد .. عینکم اون سمت زیرزمین شکسته بود ... تشنم بود خیلی تشنه ... جای سوخته روی پام می سوخت .. در باز شد وحید اومد همون جای همیشگیش  نشست تبدیل شده بود به سوهان روحم ... از دستش حرصم گرفته بود .. سمتش گفتم : من که چیزی نمی گم پس چرا خودتو اذیت میکنی ؟! خندید : اذیت نمیکنم .. یه لیوان آب دستش بود .. آب رو نزدیک لبش برد اما بلافاصله همش رو جلوی چشام ریخت روی زمین .. پوزخندی زد : یادم رفت بپرسم ازت میخوری یا نه ... چیزی‌نگفتم... درد دستم برام عادی شده بود .. توی این مدت هم انقد کتک خورده بودم که پوستم کلفت شده بود ... بازم‌ خندید با همون چشمای قرمزش : اون از عموت . اون از بابات . اینم از تو .. تعجب کردم ... ترسیدم با تردید گفتم: بابام ؟! نگاهم کرد : اینقد ساده ای که فکر میکنی بابات سر یه تصادف مرد ؟! نفسم گرفت عرق سردی روی پیشونیم نشست: منظورت چیه ؟! بلند شد بی هدف توی زیر زمین قدم زد : یه تصادف بود .. یه تصادف عمدی.. شوکه شدم .. تمام این مدت فکر  میکردم بابام خیلی اتفاقی سر یه تصادف مرده اما ... اما تصادف عمدی بوده... اشک توی چشام جمع شد سیگارش رو روشن کرد: از بابات خیلی خوشم نیومد .. تازه زد سحر رو از پله ها هل داد و سحر رو کشت ...از طرفی به یه چیزایی پی برده بود پس نذاشتیم هیچ وقت به تهران برسه ... عصبی شدم .. . حالم داشت بهم میخورد .. داشت باتمام روح و روانم بازی میکرد  .. داشت شکنجه روحی میداد منو ... که بلند هیرمان رو صدا زد : هیرمان بیا تو .. هیرمان که انگار منتظر تعارف بود اومد داخل .. چند ثانیه نگاهم کرد و بعد یه گوشی داد دست وحید .. گوشی من بود. گوشی خودم بود .. از اینکه باز قراره چیکار کنه ترسیدم .. که خودش گفت : دادم یکی از ادمام رمزش‌رو باز کنه .... نگاهش کردم.. گوشی رو باز کرد چند ثانیه بعد گفت : اتفاقا فکر میکنم شماره مافوقت هم الان داشته باشم ... عرق سردی روی پیشونیم نشست.. خندید .. هرمان هم خندید سمتم اومد محکم زد به پام : چیه نفله؟! فک کردی  هیچ زِری نزنی ما هم به جایی نرسیم؟!   وحید گوشی رو کنار گوشش گذاشت ... تمام قلبم ریخت توی دهنم .. قلبم خودش رو محکم به قفسه سینم میزد .. هیرمان هم مثل اجل بالای سرم وایساده بود و زیر لب بهم فحش می داد..  ••••••••••••••• پ ن : تصادف عمدی .. پ ن : هیرمان پ ن : زنگ میزد به محمد ..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلاممم بابت تاخیر واقعا عذرخواهم به بزرگی‌ خودتون ببخشید ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و هشتم محمد توی اتاق از پشت شیشه به داوود خیره شده بودم .. اروم‌بود معلوم بود داره بهش سخت میگذره .. خودم چی ؟!  من حالم چطور یود؟!  اره درسته حالم هیچ تعریفی نداشت .. بعد فرزاد نبود رسول منو آوار کرده بود .. چیکار میتونستم کنم ؟! حسین که مدام دور و ور خونه رفت و آمد داشت ... گوشی زنگ خورد .. سمتش رفت . با دیدن اسم . چشام از ذوق خندید.. رسول بود . خوشحال شدم اونقد خوشحال که یادم رفت بچه ها رو خبر کنم . جواب دادم سریع گفتم: الو رسول ... کجایی تو ؟! با صدایی که توی گوشم پیچید تمام تنم بی جون شد . اخم پهنی روی صورتم نشست ... صدای مردی توی گوشم پیچید : به آقا محمد.. فرمانده رسولی درسته ؟! ..... رسول‌ پیش ماست .. طفلک اصلا نمی دونست لو رفته .. صدای خندش اعصابم رو بهم ریخت .. خواستم حرفی‌ بزنم که قطع شد . عصبی دوباره شماره رو گرفتم اما گوشی خاموش بود ... ........ بچه ها دور‌میز نشسته بودن .. که علی اومد داخل و گفت : آقا نتوستیم رد تماس رو بگیریم .. چون کمتر از ده دقیقه بوده کلافه سرم رو تکون دادم .. سمت بچه ها گفتم : طبق این تماس معلومه رسول گیر کرده.. باید حسین و تیمش کل خونه رو تحت نظر بگیرن .. تا ببینیم وضعیت چطوره .. داوود نگران گفت : آقا پس خودمون کی میریم مهاباد ..؟! نفس عمیق کشیدم : اول حسین باید بازرسی کنه .. نگران نباش رسول رو میاریم بیرون از اونجا .. چیزی‌نگفت .. جلسه تموم شد .. به حسین زنگ زدم به محض جواب دادن گفتم : حسین می خوام حرفه ای ترین نیروهات رو ببری دور و ور خونه اسلان می خوام کامل زیر نظر داشته باشی .. هر اتفاقی .. هر چی شد سریع به من اطلاع میدی .. برای تمام موارد مشکوک هم کامل حواست باشه .. گوشی رو که قطع کردم .. سرم و بین دستام گذاشتم.. حالم خیلی بد بود .. تمام این‌مدت می گفتم شاید خود رسول ارتباط رو قطع کرده    .. اما الان مطمئن شده بودیم که رسول الان به میل خودش اونجا نیست .. اینکه تا الان چه بلاهایی سر رسول اوردن قلبمو آتیش میزد .. یه پیام  روی سیستم اومد .. یه ایمیل ناشناس.. با تردید بازش کردم... با دیدن یه عکس که تن بی جون رسول روی کف سیمانی بود ... تمام نفسم گرفت .. قطره اشکی از چشمم اوفتاد ... باورم نمی شد این رسوله که اینطور اوفتاده رو زمین . صورتش کبود بود لباسش اثر خون روش باقی مونده بود ... بلافاصله عکس و ایمیل رو سیستم پاک شد .. مات مونده بودم یه چیزی‌ مدام توی سرم می چرخید " رسول چه بلایی سرت اوردن " .. اشک توی چشام بیشتر شد ... من رسول و از اونجا می اوردم بیرون حتی اگه به قیمت جونم تموم میشد ..  •••••••••••••••••••••• پ ن : رسول چه بلایی سرت اوردن؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و نهم داوود سرم وحشتناک درد میکرد ... تمام تنم نگران رسول بود .. تمام این مدت دست اونا گیر کرده بود و ما نمی دونستیم .. اصلا اگه بلائی می‌اوردن سرش چی ؟! انگار‌ فقط سرم درد نمی کرد،  سرم داغ کرده بود .. به زور از روی صندلی بلند شدم که سمت میز سعید برم‌و ازش قرص‌بگیرم .. بلند شدم خواستم قدم بردارم که سایت دور سرم چرخید .. نمی خواستم اهمیت بدم اما تعادلم بهم خورد و محکم خوردم‌زمین .. حتی پیشونیم محکم به لبه میز برخورد کرد و باعث شد گیج تر شم .. فرشید که میزش نزدیک تر از من بود با عجله سمتم اومد و نگران صدام کرد .. . مایع گرمی که از پیشونیم سُر می خورد رو حس‌میکردم.. چشام تار میدید.. انگار صدای رسول توی  سرم اکو میشد .. آخرین حرفی که شنیدم . فرشید بود که نگران‌ گفت : سعید بیا کمک‌کن داوود رو ببریم بهداری .. ......... صدای دکتر رو بالای سرم می شنیدم می‌گفت: زخم پیشونیش خیلی عمیق نیست که بخیه بخوره . یه باند روی زخمش چسبوندم تا دو روز روی زخم بمونه .. . حواستون باشه بهش . هنوز عوارض اون موقع که رفته کما روی سرش باقی مونده .. انگار از اتاق بیرون رفت .. سعی کردم چشام رو باز کنم .. لامپ سفید بالای سرم چشام رو اذیت کرد .. وقتی  یادم اومد چرا اینجام اشک تو چشام جمع شد دستم رو سمت گلوم بردم .. محمد‌ با بیرون رفتن دکتر داوود آروم چشماش رو باز کرد.. انگار اشک توی چشماش جمع شده بود .. قلبم براش مچاله شد .. داوود چقد مظلوم بود .. چقد در نبود رسول تغیر کرده بود .. چقدر قلبش نازک بود .. اگه عکس رسول و توی اون وضعیت میدید .. حالش بدتر از این میشد ... اروم‌گفتم : داوود جان .. چرا این‌کارو میکنی با خودت؟! باور کن رسول خیلی قوی تر از این حرفاست مطمئن باش تا چند وقت دیگه پیداش میکنیم برش میگردونیم .. صداش می لرزید آروم دستش رو روی زخمش گذاشت و بعد بهم نگاه کرد : آقا من خیلی نگران رسولم.. .  بخدا اونا اگه آدم بودن که چند سال پیش رسول با اون حالش تهران نمی اومد .. راست میگفت .. لبخند بی جونی زدم‌: درسته .. ولی دلیل نمیشه اینقد با نا امیدی به قضیه نگاه کنی .. چیزی‌نگفت که گفتم : یه دو سه ساعت همینجا استراحت کن.. داوود آقا محمد که‌بیرون‌رفت بازم قلبم‌گرفت .. نبود رسول باعث شده بود مدام بغضم بگیره.. اما ما با امید زنده ایم .. •••••••••••••••••• پ ن : تعادلم بهم خورد پ ن : بخیه نمی خواد پ ن : ما با امید زنده ایم