eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و پانزدهم محمد همه تو نماز خونه نشسته بودیم.. گاه و بیگاه صدای گریه داوود  سکوت مرگ بار بینمون رو میشکوند..نگرانش بودم اما .. اما خودم چی ؟! داغ فرزاد کم بود ... کم بود که تو کشور غریب شهید شه .. حالا رسول .. پاره ی تنم اونجوری غریب شهید شد .. اصلا چطور شهید شده .. لحظه آخر چه حالی داشته ؟! لحظه آخر تشنه بوده یا نه ؟! با گذشت یه همچین سوالایی تو ذهنم اشک بیشتری پایین می اوفتاد .. مقصر من بودم .. اگه من زودتر میرفتم الان رسول بغل من بود  تا سردخونه.. چهرش جلوی چشام می چرخید.. خندیدنش.. اشکاش.. درد و دلاش.. داداش من الان کجا بود .. رسول کجا بود ؟! بغضم شکست صدای گریم بالا رفت .. انگار بار اول بود که صدای گریه هام پیش بچه ها بالا رفته بود.. زیر لبم زمزمه میکردم : کمرم رو شکوندی ...اه رسول کمر شکست .. جگرم‌ سوخت ... حال هیچ کدوم از بچه ها خوب نبود .. اما هیچ کاری برای آروم شدنشون از دستم برنمیومد ..رسول عزیز دل همه بود ... من شکسته بودم .. اره رسول شهید شده بود..اما من نمی تونستم کنار بیام با قضیه ... بی جون بلند شدم.. با صدای خش دار گفتم : میرم سردخونه .. داوود با هق هق بلند شد : منم میام .. ........ توی ماشین .. سعید رانندگی میکرد .. فرشید و داوود عقب بودن .. صدای داوود به گوشم می رسید که میگفت : رسول به من قول داد سالم برگرده ... رسول چطور میتونه بزنه زیر قولش .. گریه هاش امان نداد حرفش رو تموم کنه .. سعید و فرشید بی صدا اشک میریختن.. . من .. تمام وجودم مرده بود .. بعد فرزاد رسول برادرم بود اما اونم از دستم رفت ... رسول مظلومانه پر پر شد ... صدای رسول تو گوشم می‌پیچید " آقا شما مثل داداش منی " یاد اون روز اوفتادم .. همون روز آخر " آقا ما که لیاقت شهادت نداریم .. ولی حلال کنید . زیادی اذیت کردم " اشک چشام بیشتر شد .. بمیرم برات رسول .. بمیرم برات.. چطور باور کنم نیستی دیگه ؟! بدون تو چطور ادامه بدم؟! سعید با صدای خش دار گفت : آقا چطور به خانوادش خبر بدیم ؟! . گریم گرفت .. خانواده رسول ما بودیم .. رسول جز ما مگه کسی رو هم داشت .. نه مادری که الان کنارش باشه .. نه پدری که بخواد نگرانش بشه .. ........ رسیدیم ... از ماشین پیاده شدیم .. همه حرکت کردیم سمت ساختمون که داوود بازم اوفتاد رو زمین .. بمیرم براش ..‌ قلبش توان غم به این بزرگی رو نداشت .. داوود  سنش به این همه درد قد نمی داد .. سمت سعید و فرشید گفتم: شما همینجا پیش داوود بمونید .. داوود نیاد داخل بهتره .. خودم تنها رفتم سمت ساختمون ... اونجا با یه مرد سمت یه اتاق حرکت کردیم .. توی اتاق خیلی سرد بود تنم لرزید .. از بی کسی رسول تنم لرزید .. یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم " رسول سرماییه .. اینجا که خیلی سرده" ... پاهای بی جونم آروم حرکت میکرد .. چند ثانیه بهت زده وایسادم .. که مرد میانسال برگشت سمتم جدی گفت : اتفاقی اوفتاد؟ بی جون سرم رو تکون دادم و حرکت کردم .. قلبم خودش رو می خواست بیرون بندازه .... به یه کاور مشکی رسیدیم .. اشکی نداشتم که بریزم .. به اطرافم نگاه کردم .. چقد خالی بود ... رسول جز من کی رو داشت ؟! مرد میانسال تخت رو بیرون کشید .. نفسم گرفت .. قلبم از حرکت وایساد .. زیپ رو باز کرد و گفت : خودشه ؟! امروز صبح بر اثر تصادف اوردنش.. با دیدن چهره سفید مایل به کبود .. بی جون روی زمین اوفتادم...  ••••••••••••••••••• پ ن : رسول کی رو داره جز ما ؟!! پ ن : داوود سنش به این همه درد قد نمی داد .. پ ن : بر اثر تصادف .. پ ن : چهره سفید مایل به کبود ..
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
شاید با حال و هوای پارت های امشب .))))))))
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی استاد رسول و آقا محمد بر علیه داوود دست به یکی میکنن😁 https://eitaa.com/Admin_Gando
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قبول دارید قیافه ی شارلوت جوریه که انگار داره فحش میده؟😂 https://eitaa.com/Admin_Gando
سرعت ارسال شدن فیلم ها، زیادی رو مخهههه