3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی استاد رسول و آقا محمد بر علیه داوود دست به یکی میکنن😁
#گاندو
#اد_استاد
https://eitaa.com/Admin_Gando
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قبول دارید قیافه ی شارلوت جوریه که انگار داره فحش میده؟😂
#گاندو
#اد_استاد
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و شانزدهم
محمد
پاهام بی جون شد روی زمین نشستم .. اشک شوقی از چشمم پایین اوفتاد..
مرد میانسال بهم نگاه کرد : چی شد ..؟ نسبتی داری باهاش ؟!
بهت زده نگاهش کردم : نه . ..نه باهاش نسبتی ندارم ..
آروم گفت : خوبه پس .. بلند شو بریم بیرون..
نمی دونستم چطور خداروشکر کنم ... رسول نبود .. فقط مشخصاتش خیلی شبیه رسول بود ..
خواستم بلند شم که گوشی زنگ خورد .. شماره رسول بود ..
جواب دادم .. نذاشت حرفی بزنم که گفت : دیدی چقد شبیه ریوان بود ؟! میتونم هپین امشب خود ریوان رو بفرستم برات .چطوره؟! ... البته راه دومی هم هست ..
اخم غلیظی روی ابرو هام نشست بلند شدم با صدای گرفته گفتم : چی اونوقت ؟!
صداش جدی شد .: همین الان به اون نیروهات بگو دست از زیر نظر داشتن ما بردارن... مگر نه قول میدم همین امشب ریوان رو خاک کنم ..
قطع کرد ... عصبی بودم .. فردا باید عملیات رو شروع میکردیم ..
اشکام رو پاک کردم و از ساختمون زدم بیرون .. داوود با دیدنم سریع از روی زمین بلند شد و اومد سمتم.. محکم بغلش کردم با خوشحالی گفتم : خداروشکر رسول نبود ... فقط مشخصاتش با رسول همخونی داشت ..
بهت زده از بغلم بیرون اومد: آقا دروغ که نمی گی؟!
خندیدم : دروغ چرا بگم ؟! خودمون فردا میریم عملیات رو شروع میکنیم ..
از گوشه چشمش قطره اشکی پایین اومد .. لبخند غمگینی زد: من مطمئن بودم رسول همینجوری نمیزاره بره..
.........
توی ماشین سمت سایت حرکت میکردیم ... یه سکوت آروم بینمون مهمون بود .. همه هر چند دقیقه یکبار خداروشکر میکردن که رسول نبوده ...
به حسن زنگ زدم به محض جواب دادن گفتم : حسین فعلا نیرو ها رو ببر سازمان ... گوشی دستت باشه به احتمال زیاد خودم با نیرو هام میام مهاباد ..
......
وقتی رسیدم یه جلسه گرفتیم .. همه چی رو هماهنگ کردیم .. قرار شد امشب با سعید و داوود و دوتا نیروی دیگه با پرواز بریم مهاباد ...
حتی یه لحظه هم نمی تونستم بمونم که بلای بیشتری سر رسول بیاد .. حتی یه لحظه دیگه نمی تونستم دوریش رو تحمل کنم ...
جلسه که تموم شد سمت اتاق آقای عبدی رفتم.. بعد از سلام احوال پرسی.. سمتم گفت : اگه فکر میکنی شاید کارت سخت شه می تونی خودت بمونی اینجا مدیریت کنی ..
نفس عمیقی کشیدم گفتم : نه آقا خودم باشم بهتره ... من یه بار نتونست برم سراغ فرزاد بسه برام .. .. من میرم رسول رو برمیگردونم . حالا هر طور که شده ..
لبخندی زد و چیزینگفت .. بعد از خداحافظی .. از اتاق بیرون اومدم.. که گوشی زنگ خورد عزیز بود جواب دادم که صداش تو گوشم پیچید : کجایی تو پسر ؟؟! تلفنت رو چرا جواب ندادی ؟!
ارومگفت : ببخش عزیز .. جلسه بودم .. چیزی شده؟!
نفس عمیقی کشید و گفت: نه نگران نباش .. عطیه حالش بد شد اوردمش بیمارستان گفتن انگاری وقتشه پناه خانوم دنیا بیاد ... الان اتاق عمله میتونی بیای ؟!
ذوق زده خندیدم : واقعا عزیز ؟! اره اره میام الان ..
ذوق زده خداروشکر کردم و سمت بیمارستان حرکت کردم ..
میدونستم امشب قراره برممهاباد
اما حتی یه لحظه از فکر رسول نمی تونستم بیرون بیام ..توی راه شیرینی و گل خریدم ..
.........
به محض رسیدن سمت عزیز رفتم که با لبخند گفت : تازه از اتاق عمل بیرون اومده .. لبخند زدم ..
وقتی رفتم توی اتاق عطیه پناه که توی یه پتوی صورتی پیچیده شده بود بغلش بود .. با ذوق رفتم سمتش .. اول خودش و بعد پناه رو بغل کردم .. روی صندلی نشستم به چهره آروم و معصوم پناه خیره شدم .. نفس عمیقی کشیدم..اروم شده بودم .. آرامش عجیبی توی تنم تزریغ شده بود .. پناه دخترم .. الان بغلم اروم خوابیده بود .. به عطیه که با لبخند نگاهمون میکرد نگاه کردم .. چقدر قشنگ شده بود جمع سه نفرمون با اومدن پناهم ...
#رویار۱
••••••••••••••••
پ ن : اون رسول نبود .
پ ن : برای عملیات فردا میریم مهاباد
پ ن : پناه محمد❤️🩹
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و هفدهم
مهاباد
راوی ( شب قبل )
هیراد محکم در زیر زمین را کنار زد و رفت داخل ارام
گفت : هیرمان؟!
جوابی نشنید .. جلوتر که رفت . هیرمان را دید که تمام زورش را در دستانش و دستانش را دور گردن ریوان حلقه زده بود و ریوان انگار دیگر نفس نمی کشید و بی جان تر از همیشه بود..
ترسیده با عجله سمت هیرمان رفت یقه لباسش را از پشت کشید و محکم عقب کشید .. هیرمان که انتظار نداشت کسی پشت سرش باشد محکم به زمین خورد .. به عقب نگاه کرد با دیدن هیراد عصبی بلند شد با دستش هیراد را هل داد و گفت: چه غلطی میکنی ؟!
هیراد عصبی داد زد : من چه غلطی میکنم یا توووو.. عوضی اینی که داری اینجوری خفش میکنی ریوانه میفهمی ریوان ..
بعد با عجله به سمت ریوان رفت انگشتش را روی نبض ریوان گذاشت .. با حس کردن نبض ضعیف ریوان . نفسش را بیرون داد .. که هیرمان از پشت محکم لباس هیراد را کشید .. یقه لباسش را محکم گرفت عصبیگفت : تو عوضی طرف مایی یا اونا هاااا...
هیراد دست های هیرمان را کنار زد عصبی گفت : برو خداروشکر کن چیزیش نیست فقط بیهوش شده ...
وحید به جمع اضافه شد .. عصبی گفت : هر دو تون خفه شید ..
هیرمان و هیراد به وحید نگاه کردند که وحید گفت : گم شید بیرون ..
هیراد نگاهی به هر دوی آنها انداخت و از زیرزمین بیرون رفت .. پشت سرش هیرمان هم بیرون رفت ..
وحید نگاهی به ریوان کرد .. گوشی را از جیبش در اورد به یکی از ادم هایش در تهران زنگ زد وقتی جواب داد گفت : یه جنازه با مشخصاتی که بهت میگم می خوام ... باید بره به سردخونه ای که میگم ...
صدای کلفتی در گوشش پیچید : سخته آقا ولی چون شما می خوای چشم ردیفش میکنم ..
گوشی را قطع کرد و بعد با گوشی رسول به محمد زنگ زد .. لبخند ژولیده ای زد به رسول خیره شد محمد که جواب داد گفت : به آقا محمد...
چند ثانیه مکث کرد و بعد ادامه داد: فکر میکردم جون رسول بیشتر برات اهمیت داره .. نه اینکه ما رو بگیری زیر نظر.
چند قدم در زیر زمین زد و گفت:دیر شد ... امروز رسول رو میبینی .البته تو سردخونه..
تلفن را قطع کرد لبخند کثیفی زد به ریوان نگاه کرد از ایده ای که انجام داده بود راضی بود .. ارام از زیرزمین بیرون رفت ..
هیراد روی تخت نشسته بود که هیرمان سمتش گفت : هیراد فک نمی کردم طرف اونا رو بگیری ... من آخر به حساب توام میرسم ..
هیراد خونسرد نگاهش کرد بلند شد سرد گفت : زیادی زر میزنی هیرمان ..
سمت پله های ایوان رفت .. که هیرمان چشمش به وحید اوفتاد .. با عجله سمت وحید رفت و گفت: چی شد چیکار کردی؟!
وحید بدون اینکه حرفی بزند چکیده محکمی به گوش هیرمان زد و گفت : بار آخرت باشه بدون اجازه من از این کارات میکنی .. اصلا تو چیمی دونی از این چیزا ..
هیرمان دستش را روی گونه اش گذاشت عصبی داد زد : من نمی فهمم توی این خونه چه خبره ... من چیزی نمی دونم ؟!
انگار نمی دونی نصف این پرونده رو من مدیریت کردم ..
نگاهی به هیراد انداخت و بعد داد زد : شما با کاراتون آخر هممون رو به کشتن میدین ... من دیگه تو این خراب شده نمی مونم ...
سمت پله ها رفت محکم هیراد را کنار زد و به سمت اتاق رفت... زیر لب هر چه فحش بلد بود نثار وحید و هیراد کرد ..
چند دقیقه بیشتر طول نکشید که با کوله ای از لباس عصبی از خانه بیرون زد ...
هیراد هم بی حوصله سمت اتاق اسلان رفت .. وقتی داخل رفت گفت : فردا غروب بلیط دارم .. بر میگردم هلند ..
هیرمان هم انگاری قهر کرده رفته ...
اسلان کلافه سری تکان داد و چیزی نگفت...
#رویار۱
••••••••••••••••••••
پ ن : این ریوانه میفهمی ریوان
پ ن : زیادی زر میزنی هیرمان ..
پ ن : هیرمان قهر کرده رفته
این دو تا پارت تقدیم شما ..
و این که این نکته رو داشته باشید که هیراد از رسول و هیرمان بزرگتره .. هیرمان و رسول هم تغریبا همسن هستن فقط رسول یه دوماه سه ماه بزرگتره ..
https://daigo.ir/secret/31654746856
نظرات شما ...