eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام علیکم .💛 حالتون چطوره ؟! خوبین خوشین ... با تنی که اول خستگی بوده بعد دست و پا در اورده الان رسیدیم .. دلتنگ رمان و ژرفا شدین یا نه ؟!)))]💛
سلام به همه شما عزیزان❤️ صبحتون بخیر✋
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مدࢪسہ‌اۍ‌مدࢪسھ🤧😂💔 شوخی‌شوخی بامدرسه‌هم‌شوخی😂 https://eitaa.com/Admin_Gando
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلمۅقدم‌قدم‌...😍♥️🤝 بریم‌ڪه‌داشته‌باشیم‌آقارسولۅ😄🌿 رسول https://eitaa.com/Admin_Gando
ان شاءالله تا شب پارت میرسه دستتون
با تاخیر بریم پارت بخونیم
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و هفدهم مهاباد راوی ( شب قبل ) هیراد
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و هجدهم محمد توی فرودگاه نشسته بودیم .. سعید و داوود کنار هم و اون دوتا نیرو هم کنار من .. عطیه خیلی درک بالایی داشت .. اینکه توی اون شرایط تو بیمارستان موند و من اومدم فرودگاه .. دلم برای دیدن رسول بی قرار بود.. می ترسیدم دیر برسم .. ........... نزدیکای صبح رسیدیم مهاباد .. بدون هیچ استراحت یا خوابی .. نشستیم برای عملیات جلسه گذاشتیم .. قرار شد حسین پشتیبانی کنه . تغریبا قرار بود بعد نماز صبح عملیات رو شروع کنیم .. دیگه هیچ خبری از تماس نبود .. اصلا معلوم نبود رسولم الان زندس یا نه ... داوود دل نگران حتی چند دقیقه هم آروم واینمیساد .. مدام توی اتاق می چرخید ... مدام سوال می پرسید .. هر چی‌ گفتم یه چیزی بخوره قبول نکرد .. کاپشنم رو پوشیدم رفتم تو حیاط .. هوا خیلی سرد بود .. حتی هواشناسی اعلام کرده بود به احتمال زیاد بارش برف داشته باشیم امروز ... به ماه نیم دایره تو آسمون نگاه کردم... اینکه الان رسول توی همین اطرافه تپش قلبم بالا می رفت.. روی پله های حیاط نشستم .. منتظر بودم اذان صبح رو بزنن که بعد نماز زودتر عملیات رو شروع کنیم ..‌ یه پیامک روی گوشیم اومد .. بازش کردم . عطیه بود .. یه عکس فرستاده بود.. بازش کردم پناه بود.. لبخند پهنی روی لبم نشست..  چشمای سیاهش باز بود .. لباسای صورتیش قند تو دلم اب کرد .. داوود اومد توی حیاط با اجازه ای گفت و کنارم نشست .. برای عوض کردن حالش عکس پناه رو نشونش دادم .. می دونست پناه به دنیا اومده اما عکسش رو ندیده بود .. با دیدن عکس  لبخند پهنی زد ذوق زده گفت : ماشالا چه قشنگه .. شبیه شما نیست .. خندم رو گرفتم : ینی من زشتم دیگه ؟! خندید : نه منظورم این نبود .. بعد دیدن عکس گوشی رو   خاموش کردم .. که داوود آروم گفت : رسول رو نجات میدیم مگه نه ؟! دستش رو گرفتم: معلومه که نجات  می دیم .. خدا بخواد تا چند ساعت دیگه رسول پیش خودمونه  .. آروم حرفم رو تایید کرد... دوباره پرسید : آقا از کجا مطمئنیم که اصلا رسول خونه اسلانه؟! با حرفش ناخودآگاه قلبم لرزید .. راست میگفت .. از کجا معلوم‌‌ رسول اونجاست؟! با صدای اذون دست داوود رو گذاشتم رو پاش و بلند شدم.  با لبخند گفتم نگران نباش توکل کن به خدا .. .......... نماز رو به جماعت خوندیم .. مفاتیح رو برداشتم .. با صدای تغریبا بلند برای موفقیت  و سلامتی رسول دعای توسل رو خوندیم... بعد دعای توسل عاجزانه از حضرت زهرا خواستم به حرمت پسرش حسین رسول رو به سلامت بهم برسونه.. قطره اشکم رو پاک کردم و برای عملیات آماده شدیم ••••••••••••••••••• پ ن : به حرمت پسرش .. پ ن : لباسای صورتی پناه