eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و نوزدهم راوی ( اسلان ) مهاباد اسلان دل نگران هیرمان بود .. چند بار به هیرمان زنگ زد اما هیرمان جواب نمی داد.. وحید وارد اتاق شد با صدای بم گفت : تا هوا روشن نشده باید از از شر رسول خلاص شیم... اسلان سر تکان داد : حالا چطوری ؟! پوفی کشید : الان که به اون هیرمان نیاز داریم گورش رو گم کرده .. نمیدونی کجاست؟! اسلان تلفنش را روی میز گذاشت : نه نمی دونم کجاست .. وحید سمت اسلان رفت . تنفگش را سمت اسلان گرفت و گفت : اول بکشش بعد بدش به دوتا از ادمای دم در که ببرنش این کوهستانای اطراف گم و گورش کنن .. اسلان با تردید تفنگ‌ را  از وحید گرفت : پس چرا اینجوری با هیرمان حرف زدی دلخورش کردی ؟! وحید پوزخندی زد : چون اون موقع می خواستم زنده باشه .. در ضمن اینقد سنگ پسرت رو به سینه نزن ، زیادی پرو شده .. انگار که به اسلان برخورده بود که بلند شد تفنگ را در دستش گرفت سمت خروجی در رفت .. در راهرو سمت هیراد گفت : بلیطت ساعت چنده ؟! هیراد خمیازه ای  کشید : فعلا هوا هم روشن نشده بابا .. کجا می خوای بری ؟! وحید هم از‌اتاق‌ بیرون امد سمت هیراد گفت : دیگه وقتشه خلاص شیم از دستش .. هیراد که می دانست هیچ راهی برای منصرف کردن بلد نیست پوکر سرش را تکان داد و آرام سمت اتاق رفت  .. اسلان سمت وحید گفت: از دل پسرم در بیار . که برگرده خونه .. وحید پوزخندی زد : باز خداروشکر خواهر زادتو اینقد دوست نداری .. ...... رسول . دیگه هیچ حسی نداشتم . نمی تونستم تکون بخورم .. دروغ چرا دلخور بودم . دلخور محمد که چرا میدونه من اینجام و نمیاد .. دیگه تکون نمی خوردم .. چشام سیاهی میرفت .. اسلان در و باز کرد با عصبانیت سمتم اومد محکم یقه لباسم رو گرفت و سمت حیاط کشید .. داشتم خفه میشدم بدنم با پله برخورد میکرد .. محکم ولم کرد روی زمین .. باد هم انگار‌کینه داشت ازم .. یه لحظه چشام سمت آسمون رفت .. چه قشنگ دونه های برف اروم روی‌زمین می ریخت.. انگار یه تسبیح پاره شده بود .. اسلان تنفگش رو در اورد  سمتم گرفت.. خاطره اون روز عمو جلوی چشام نقش بست اول عمو الان خودم .. من داشتم راحت میشدم .. بعد از بیست روز محمد نیومد .. صدای محکم تیر که خورد به پهلوم حس کردم .. توان آه گفتن نداشتم .. کبودی بازو نذاشت دستم رو روی پهلوم بزارم .. دایی خودم این کارو باهام‌کرد .. دایی اسلان...  ••••••••••••••••••• پ ن : از محمد دلخور بودم پ ن: دایی خودم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و بیستم رسول صدای اسلان رو میشنیدم و خودش رو نمی دیدم .. دوتا ادم‌ زیر بازو هام رو‌گرفتن .. پاهام روی زمین کشیده می شد .. ....... حس کردم جنازم رو روی یه زمین پر از سنگ انداختن .. کنارم یه رودخونه کم عمق بود اخه دستم با جریان آب تکون می خورد.. دونه های برف  نوازشم میکردن .. آسمون سیاه منو بیشتر خسته میکرد .. سرما قلبم‌رو از کار‌می‌نداخت و خون رفته از پهلوم داشت میکشتم. . من داشتم میرفتم بدون اینکه خبری ازم‌گرفته شه .. محمد با گفتن شماره سه آروم وارد خونه شدیم .. وضعیت خونه تغریبا سفید بود یه مرد سیاه پوش وقتی متوجه داوود شد داوود با یه تیر کارش رو ساخت .. آروم که وارد خونه شدیم .. سعید سمت راهرو رفت سعید سمت یه رفتم  رفتم .. وسط راهرو وحید بود . با دیدنم سمتم شلیک کرد سریع کنار رفتم که تیر از کنارم رد شد و یه خراش روی بازوم ایجاد شد . محمد از پشت سر رسید و محکم با پایین‌ تفنگ به گیجگاهش زد و بعد دستگیرش کرد . صدای فحش دادنش بالا رفت .. دستم‌رو روی بازوم فشار دادم .. بیشتر بادیگارد ها یا کشته شدن یا فرار کردن .. داوود با هیراد که دستاش رو  از پشت بسته بود اومد سمتمون. بعد هم حسین و یه نیرو دیگه با اسلان اومدن.. محمد به بچه ها گفتم وحید و اسلان و اون پسر رو ببرن سمت ون .. کسی برای دستگیری نمونده بود .. کل خونه رو با عجله گشتم خبری از رسولم نبود .. سرم داغ کرد با ترس و عجله سمت آخرین جا ینی زیرزمین رفتم .. هیچی  توش نبود ..فقط قطره های کهنه خون و یه طناب رو زمین بود .. دستم رو کلافه رو سرم گذاشتم.. یا فاطمه ی زهرا.. رسول قبلا اینجا بود  . پس الان کجاست ؟؟ داوود نگران سمتم اومد گفت: آقا میگن اینطرفا جاده ای که به خارج شهر ختم میشه یه کوهستان هست رسول رو بردن اونجا .. سریع سرم‌رو تکون دادم : باشه شما اینارو منتقل کنید اطراف‌ رو خوب چک کنید من میرم داوود پشت سرم اومد : آقا منم میام . عصبی گفتم: داوود همین که گفتم .. برو به کاری‌که گفتم برس... چیزی‌ نگفت با عجله از زیر زمین بیرون اومدم .. سمت اسلان گفتم : آدرس رسول‌کجاست؟! عصبی‌خندید : پس‌رسول میگید بهش ؟! مکث کرد : نمی‌دونم به هر‌حال تا تو برسی تموم کرده .. محکم یقش رو گرفتم چسبوندمش به ون دندونام رو‌روی هم فشار دادم  : کاری‌ نکن همینجا  خاکت کنم .. با صدای بم گفت : نمی دونم به اون زیر دستت گفتم .. با داوود بود .. محکم ولش کردم .ماشین رفتم روشنش کردم پام رو محکم روی پدال گاز فشار دادم.. ••••••••••••••• پ ن : خون کهنه رسول کف زیر زمین
💔❤️‍🩹
بریم پارت بخونیم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و بیست و یکم محمد وقتی به همون قسمت رسیدم سریع از ماشین پیاده شدم که دیدم سعید هم با یه ماشین دنبالم اومده اونم پیاده شد دستش رو محکم با یه باند بسته بود .. بدون هیچ حرفی شروع کردیم دنبال رسول گشتن .. سعید از یه طرف رفت منم از یه طرف .. همه جا رو با دقت نگاه میکردم و بلند رسول رو صدا میزدم .. انگار شدت برف بیشتر شد .. هیچ صدایی نمیومد سکوت همه جا رو گرفته بود .. هیچ صدایی از رسول نمی اومد . ......... صدام بخاطر داد زدن کامل گرفته بود .. داشت گریم می گرفت می گرفت.. یک ربع بی وقفه دنبالش گشتیم ولی هیچ اثری ازش نبود .. خسته بودم از اینکه چرا نمی تونم‌به رسول برسم .. . روی زمین زانو زدم .. سنگ های ریزی‌ یه به زانوم برخورد کرد و حس کردم .. اشکم در اومد.. فقط زمزمه کرد : یا حسین به حرمت برادرت یه کاری کن برام .. عصبی بلند داد میزدم .. حالم از خودم داشت به هم میخورد .. صدام شکست . انگار صدای یه چیزی شنیدم ساکت شدم .. انگار‌صدای آروم جریان آب بود .. بلند شدم سمت جریان آب که پشت یه تپه بود رفتم که چشم خورد به کنار آب.. یه دست بی حرکت توی جریان آب تکون می خورد و یکم از آب صورتی  رنگ شده بود .. با تمام سرعتی که داشتم سمتش رفتم ‌‌ .. که دیدمش .. رسول بود که اونجا اوفتاده بود خونش اطرافش رو قرمز کرده بود .. سریع کنارش زانو زدم .. صداش زدم اما هیچ حرکتی نکرد .. اما نبض داشت .. سریع کاپشنم رو در اوردم و انداختم رو رسول .. صورت  بخاطر سرما کبود شده بود .. پیشونیش رو بوسیدم . کنار گوشش گفتم : نترس دیگه نترس من کنارتم ... سریع به سعید بی سیم زدم بعد هم درخواست آمبولانس دادم ... سعید هم که رسید بهم بهت زده به رسول خیره شد .. تا آمبولانس می رسید یه پارچه محکم روی پهلوش فشار دادم که خون ازش بیرون نزنه .. بعد دادم سعید که محکم پارچه رو بگیره .. دستای یخ زده رسولو محکم گرفتم .. اینکه هنوز نبض داشت خیالم رو راحت میکرد .. اینکه بالاخره کنار رسول بودم خداروشکر میکردم . به صورتش که خونی و کبود بود نگاه کردم .. چه بلایی سرش اورده بودن  این مدت،، اصلا مگه میشه این همون رسول قبل رفتن باشه ؟!   .. تا آمبولانس رسید هزار بار مردم و زنده شدم ... ........ به بیمارستان که رسیدیم .. سریع رسول رو بردن اتاق عمل و من موندم و سعید .. سمت سعید گفتم : برو سازمان یه نامه بده که مجرمای پرونده رو منتقل کنن تهران.. اگه داوود خواست بیاد بیمارستان اشکال نداره بفرستش.. تو بقیه نیرو ها هم برگردید تهران بازجویی رو شروع نکنید تا خودم برسم .. سرش رو تکون داد و گفت: آقا رسول چی میشه ؟! آروم گفتم : فعلا باید بمونیم عمل تموم شه .. ولی سعی میکنم منتقلش کنیم تهران .. ••••••••••••••• پ ن : بخاطر سرما صورتش کبود شده بود ..