بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و بیستم
رسول
صدای اسلان رو میشنیدم و خودش رو نمی دیدم ..
دوتا ادم زیر بازو هام روگرفتن .. پاهام روی زمین کشیده می شد ..
.......
حس کردم جنازم رو روی یه زمین پر از سنگ انداختن .. کنارم یه رودخونه کم عمق بود اخه دستم با جریان آب تکون می خورد..
دونه های برف نوازشم میکردن .. آسمون سیاه منو بیشتر خسته میکرد ..
سرما قلبمرو از کارمینداخت و خون رفته از پهلوم داشت میکشتم. .
من داشتم میرفتم بدون اینکه خبری ازمگرفته شه ..
محمد
با گفتن شماره سه آروم وارد خونه شدیم .. وضعیت خونه تغریبا سفید بود
یه مرد سیاه پوش وقتی متوجه داوود شد داوود با یه تیر کارش رو ساخت ..
آروم که وارد خونه شدیم .. سعید سمت راهرو رفت
سعید
سمت یه رفتم رفتم .. وسط راهرو وحید بود . با دیدنم سمتم شلیک کرد سریع کنار رفتم که تیر از کنارم رد شد و یه خراش روی بازوم ایجاد شد .
محمد از پشت سر رسید و محکم با پایین تفنگ به گیجگاهش زد و بعد دستگیرش کرد . صدای فحش دادنش بالا رفت ..
دستمرو روی بازوم فشار دادم .. بیشتر بادیگارد ها یا کشته شدن یا فرار کردن .. داوود با هیراد که دستاش رو از پشت بسته بود اومد سمتمون. بعد هم حسین و یه نیرو دیگه با اسلان اومدن..
محمد
به بچه ها گفتم وحید و اسلان و اون پسر رو ببرن سمت ون ..
کسی برای دستگیری نمونده بود ..
کل خونه رو با عجله گشتم خبری از رسولم نبود .. سرم داغ کرد با ترس و عجله سمت آخرین جا ینی زیرزمین رفتم .. هیچی توش نبود ..فقط قطره های کهنه خون و یه طناب رو زمین بود .. دستم رو کلافه رو سرم گذاشتم.. یا فاطمه ی زهرا..
رسول قبلا اینجا بود . پس الان کجاست ؟؟
داوود نگران سمتم اومد گفت: آقا میگن اینطرفا جاده ای که به خارج شهر ختم میشه یه کوهستان هست رسول رو بردن اونجا ..
سریع سرمرو تکون دادم : باشه شما اینارو منتقل کنید اطراف رو خوب چک کنید من میرم
داوود پشت سرم اومد : آقا منم میام .
عصبی گفتم: داوود همین که گفتم .. برو به کاریکه گفتم برس...
چیزی نگفت با عجله از زیر زمین بیرون اومدم .. سمت اسلان گفتم : آدرس رسولکجاست؟!
عصبیخندید : پسرسول میگید بهش ؟!
مکث کرد : نمیدونم به هرحال تا تو برسی تموم کرده ..
محکم یقش رو گرفتم چسبوندمش به ون دندونام روروی هم فشار دادم : کاری نکن همینجا خاکت کنم ..
با صدای بم گفت : نمی دونم به اون زیر دستت گفتم ..
با داوود بود ..
محکم ولش کردم .ماشین رفتم روشنش کردم پام رو محکم روی پدال گاز فشار دادم..
#رویار۱
•••••••••••••••
پ ن : خون کهنه رسول کف زیر زمین
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت صد و بیستم رسول صدای اسلان رو میشنیدم و خو
ولی دلخوری رسول درک کردنیه ....
https://daigo.ir/secret/31654746856
نظرات شما ))))))!
Mehdi RasooliMehdi Rasooli - Engar Na Engar.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
انگار نه انگار 🖤💔
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و بیست و یکم
محمد
وقتی به همون قسمت رسیدم سریع از ماشین پیاده شدم که دیدم سعید هم با یه ماشین دنبالم اومده اونم پیاده شد دستش رو محکم با یه باند بسته بود ..
بدون هیچ حرفی شروع کردیم دنبال رسول گشتن ..
سعید از یه طرف رفت منم از یه طرف ..
همه جا رو با دقت نگاه میکردم و بلند رسول رو صدا میزدم .. انگار شدت برف بیشتر شد ..
هیچ صدایی نمیومد سکوت همه جا رو گرفته بود .. هیچ صدایی از رسول نمی اومد .
.........
صدام بخاطر داد زدن کامل گرفته بود .. داشت گریم می گرفت می گرفت.. یک ربع بی وقفه دنبالش گشتیم ولی هیچ اثری ازش نبود ..
خسته بودم از اینکه چرا نمی تونمبه رسول برسم .. .
روی زمین زانو زدم .. سنگ های ریزی یه به زانوم برخورد کرد و حس کردم .. اشکم در اومد.. فقط زمزمه کرد : یا حسین به حرمت برادرت یه کاری کن برام ..
عصبی بلند داد میزدم .. حالم از خودم داشت به هم میخورد ..
صدام شکست . انگار صدای یه چیزی شنیدم ساکت شدم .. انگارصدای آروم جریان آب بود ..
بلند شدم سمت جریان آب که پشت یه تپه بود رفتم که چشم خورد به کنار آب.. یه دست بی حرکت توی جریان آب تکون می خورد و یکم از آب صورتی رنگ شده بود ..
با تمام سرعتی که داشتم سمتش رفتم .. که دیدمش .. رسول بود که اونجا اوفتاده بود خونش اطرافش رو قرمز کرده بود ..
سریع کنارش زانو زدم .. صداش زدم اما هیچ حرکتی نکرد .. اما نبض داشت ..
سریع کاپشنم رو در اوردم و انداختم رو رسول .. صورت بخاطر سرما کبود شده بود .. پیشونیش رو بوسیدم . کنار گوشش گفتم : نترس دیگه نترس من کنارتم ... سریع به سعید بی سیم زدم بعد هم درخواست آمبولانس دادم ...
سعید هم که رسید بهم بهت زده به رسول خیره شد ..
تا آمبولانس می رسید یه پارچه محکم روی پهلوش فشار دادم که خون ازش بیرون نزنه ..
بعد دادم سعید که محکم پارچه رو بگیره .. دستای یخ زده رسولو محکم گرفتم .. اینکه هنوز نبض داشت خیالم رو راحت میکرد .. اینکه بالاخره کنار رسول بودم خداروشکر میکردم .
به صورتش که خونی و کبود بود نگاه کردم .. چه بلایی سرش اورده بودن این مدت،، اصلا مگه میشه این همون رسول قبل رفتن باشه ؟! ..
تا آمبولانس رسید هزار بار مردم و زنده شدم ...
........
به بیمارستان که رسیدیم .. سریع رسول رو بردن اتاق عمل و من موندم و سعید ..
سمت سعید گفتم : برو سازمان یه نامه بده که مجرمای پرونده رو منتقل کنن تهران.. اگه داوود خواست بیاد بیمارستان اشکال نداره بفرستش..
تو بقیه نیرو ها هم برگردید تهران بازجویی رو شروع نکنید تا خودم برسم ..
سرش رو تکون داد و گفت: آقا رسول چی میشه ؟!
آروم گفتم : فعلا باید بمونیم عمل تموم شه .. ولی سعی میکنم منتقلش کنیم تهران ..
#رویار۱
•••••••••••••••
پ ن : بخاطر سرما صورتش کبود شده بود ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صدو بیست و دوم
محمد
یه ساعت گذشته بود و هیچ خبری نبود.. داوود هم اومده بود حتی یک دقیقه هم روی صندلی نمی شنست ... فقط راه میرفت ..
من .. من انگار خورد شده بودم انگار با دیدن حال رسول ترسیده بودم ...
به استینای لباسم که خونی شده بود خیره شده بودم ..
که یهپرستار با عجله از اتاق عمل بیرون اومد با گفتن همراه بیمار .. منو داوود با عجله سمت پرستار رفتیم که پرستار گفت : بیمار به شدت کم خونی داره سریع باید بهش خون منتقل کنیم .. گروه خونیش O مثبته ..
سریع قبل از اینکه جملش تموم شه گفتم من گروه خونیم O منفیه میتونم بهش خون بدم ..
سرش رو تکون داد و با عجله گفت : همراه من بیاید ..
با هم رفتیم توی یه اتاق .. سریع رگم رو گرفت یه سوزن به دستم وصل کرد ... خون قرمزی که توی لوله های باریک جریان پیدا کرده بود رو راحت می دیدم ...
پرستار درست میگفت . رسول بخاطر کم خونیش دارو مصرف میکرد .. اصلا با این همه کم خونی خون هم از دست داده ... .
حاظر بودم تمام خونم که هیچ حتی جونم رو همین الان بدم که فقط رسول سالم از اتاق عمل بیرون بیاد ..
.........
خون دادنم که تموم شد از اتاق بیرون اومدم.. داوود با چشمای اشکی رو زمین نشسته بود .. رفتم کنارش . بخاطر دادن خون فشارم اوفتاده بود ..
نمی دونم چند ساعت گذشت که دکتر بیرون اومد با عجله سمتش رفتم که با تردید گفت : راستش ما همه تلاش خودمون رو کردیم .. اما بخاطر کم خونی خیلی سخت بود خونریزیش رو قطع کنیم .. از طرفی کم خونی خودش هیچ خون زیادی ازش رفته .. دستش بدجور شکسته .. ریه هاش هم انقد ضعیف شده که شاید نیاز به عمل داشته باشه ..
کبودی ها و زخم های جاهای دیگه رو کار ندارم . فعلا اینسه تا مشکله ..
آب دهنم رو قورت دادم: خب الان چی میشه آقای دکتر؟!
مکث کرد ... آروم گفت : تا وارد کما نشده بهتره منتقلش کنید تهران. . چون اگه وارد کما شه انتقال ممکن نیست ..
بنظرم تهران امکانات و خون بیشتری داره .. ان شاءالله سریع تر حالشون بهتر شه ..
با رفتنش دنیا رو سرم آوار شد .. به دیوار تکیه دادم و نشستم رو زمین سرم رو بین دستام گذاشتم..
داوود با ترس گفت : خب اگه منتقلش کنیم تهران خوب میشه دیگه مگه نه ؟!
اصلا مگه نمی گن خون ریزیش رو قطع کردن پس چرا گفتن تا وارد کما نشده؟!
صدای ضعیفی از گلوم بیرون اومد: نمی دونم داوود نمی دونم ..
سرم رو بلند کردم ... الان وقت اینکار را نبود .. باید با سازمان هماهنگ میکردم که زودتر انتقالش بدیم تهران ..
بلند شدم و زنگ زدم آقا عبدی ...
#رویار۱
••••••••••••••
پ ن : به نظرم منتقلش کنید تهران