بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و بیست و یکم
محمد
وقتی به همون قسمت رسیدم سریع از ماشین پیاده شدم که دیدم سعید هم با یه ماشین دنبالم اومده اونم پیاده شد دستش رو محکم با یه باند بسته بود ..
بدون هیچ حرفی شروع کردیم دنبال رسول گشتن ..
سعید از یه طرف رفت منم از یه طرف ..
همه جا رو با دقت نگاه میکردم و بلند رسول رو صدا میزدم .. انگار شدت برف بیشتر شد ..
هیچ صدایی نمیومد سکوت همه جا رو گرفته بود .. هیچ صدایی از رسول نمی اومد .
.........
صدام بخاطر داد زدن کامل گرفته بود .. داشت گریم می گرفت می گرفت.. یک ربع بی وقفه دنبالش گشتیم ولی هیچ اثری ازش نبود ..
خسته بودم از اینکه چرا نمی تونمبه رسول برسم .. .
روی زمین زانو زدم .. سنگ های ریزی یه به زانوم برخورد کرد و حس کردم .. اشکم در اومد.. فقط زمزمه کرد : یا حسین به حرمت برادرت یه کاری کن برام ..
عصبی بلند داد میزدم .. حالم از خودم داشت به هم میخورد ..
صدام شکست . انگار صدای یه چیزی شنیدم ساکت شدم .. انگارصدای آروم جریان آب بود ..
بلند شدم سمت جریان آب که پشت یه تپه بود رفتم که چشم خورد به کنار آب.. یه دست بی حرکت توی جریان آب تکون می خورد و یکم از آب صورتی رنگ شده بود ..
با تمام سرعتی که داشتم سمتش رفتم .. که دیدمش .. رسول بود که اونجا اوفتاده بود خونش اطرافش رو قرمز کرده بود ..
سریع کنارش زانو زدم .. صداش زدم اما هیچ حرکتی نکرد .. اما نبض داشت ..
سریع کاپشنم رو در اوردم و انداختم رو رسول .. صورت بخاطر سرما کبود شده بود .. پیشونیش رو بوسیدم . کنار گوشش گفتم : نترس دیگه نترس من کنارتم ... سریع به سعید بی سیم زدم بعد هم درخواست آمبولانس دادم ...
سعید هم که رسید بهم بهت زده به رسول خیره شد ..
تا آمبولانس می رسید یه پارچه محکم روی پهلوش فشار دادم که خون ازش بیرون نزنه ..
بعد دادم سعید که محکم پارچه رو بگیره .. دستای یخ زده رسولو محکم گرفتم .. اینکه هنوز نبض داشت خیالم رو راحت میکرد .. اینکه بالاخره کنار رسول بودم خداروشکر میکردم .
به صورتش که خونی و کبود بود نگاه کردم .. چه بلایی سرش اورده بودن این مدت،، اصلا مگه میشه این همون رسول قبل رفتن باشه ؟! ..
تا آمبولانس رسید هزار بار مردم و زنده شدم ...
........
به بیمارستان که رسیدیم .. سریع رسول رو بردن اتاق عمل و من موندم و سعید ..
سمت سعید گفتم : برو سازمان یه نامه بده که مجرمای پرونده رو منتقل کنن تهران.. اگه داوود خواست بیاد بیمارستان اشکال نداره بفرستش..
تو بقیه نیرو ها هم برگردید تهران بازجویی رو شروع نکنید تا خودم برسم ..
سرش رو تکون داد و گفت: آقا رسول چی میشه ؟!
آروم گفتم : فعلا باید بمونیم عمل تموم شه .. ولی سعی میکنم منتقلش کنیم تهران ..
#رویار۱
•••••••••••••••
پ ن : بخاطر سرما صورتش کبود شده بود ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صدو بیست و دوم
محمد
یه ساعت گذشته بود و هیچ خبری نبود.. داوود هم اومده بود حتی یک دقیقه هم روی صندلی نمی شنست ... فقط راه میرفت ..
من .. من انگار خورد شده بودم انگار با دیدن حال رسول ترسیده بودم ...
به استینای لباسم که خونی شده بود خیره شده بودم ..
که یهپرستار با عجله از اتاق عمل بیرون اومد با گفتن همراه بیمار .. منو داوود با عجله سمت پرستار رفتیم که پرستار گفت : بیمار به شدت کم خونی داره سریع باید بهش خون منتقل کنیم .. گروه خونیش O مثبته ..
سریع قبل از اینکه جملش تموم شه گفتم من گروه خونیم O منفیه میتونم بهش خون بدم ..
سرش رو تکون داد و با عجله گفت : همراه من بیاید ..
با هم رفتیم توی یه اتاق .. سریع رگم رو گرفت یه سوزن به دستم وصل کرد ... خون قرمزی که توی لوله های باریک جریان پیدا کرده بود رو راحت می دیدم ...
پرستار درست میگفت . رسول بخاطر کم خونیش دارو مصرف میکرد .. اصلا با این همه کم خونی خون هم از دست داده ... .
حاظر بودم تمام خونم که هیچ حتی جونم رو همین الان بدم که فقط رسول سالم از اتاق عمل بیرون بیاد ..
.........
خون دادنم که تموم شد از اتاق بیرون اومدم.. داوود با چشمای اشکی رو زمین نشسته بود .. رفتم کنارش . بخاطر دادن خون فشارم اوفتاده بود ..
نمی دونم چند ساعت گذشت که دکتر بیرون اومد با عجله سمتش رفتم که با تردید گفت : راستش ما همه تلاش خودمون رو کردیم .. اما بخاطر کم خونی خیلی سخت بود خونریزیش رو قطع کنیم .. از طرفی کم خونی خودش هیچ خون زیادی ازش رفته .. دستش بدجور شکسته .. ریه هاش هم انقد ضعیف شده که شاید نیاز به عمل داشته باشه ..
کبودی ها و زخم های جاهای دیگه رو کار ندارم . فعلا اینسه تا مشکله ..
آب دهنم رو قورت دادم: خب الان چی میشه آقای دکتر؟!
مکث کرد ... آروم گفت : تا وارد کما نشده بهتره منتقلش کنید تهران. . چون اگه وارد کما شه انتقال ممکن نیست ..
بنظرم تهران امکانات و خون بیشتری داره .. ان شاءالله سریع تر حالشون بهتر شه ..
با رفتنش دنیا رو سرم آوار شد .. به دیوار تکیه دادم و نشستم رو زمین سرم رو بین دستام گذاشتم..
داوود با ترس گفت : خب اگه منتقلش کنیم تهران خوب میشه دیگه مگه نه ؟!
اصلا مگه نمی گن خون ریزیش رو قطع کردن پس چرا گفتن تا وارد کما نشده؟!
صدای ضعیفی از گلوم بیرون اومد: نمی دونم داوود نمی دونم ..
سرم رو بلند کردم ... الان وقت اینکار را نبود .. باید با سازمان هماهنگ میکردم که زودتر انتقالش بدیم تهران ..
بلند شدم و زنگ زدم آقا عبدی ...
#رویار۱
••••••••••••••
پ ن : به نظرم منتقلش کنید تهران
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صدو بیست و سوم
داوود
یک روز از انتقال رسول به تهران گذشته بود ... همیشه میگفت می خوام زود تر ماموریت تموم شه برگردم تهران ... خب الانم ماموریت تموم شد برگشت تهران اما اینطوری .. توی این وضعیت مسخره ..
آقا محمد مجبور بود بره سایت روی مجرم های پرونده کار کنه ..
منم روی صندلی سرد بیمارستان منتظر بودم رسول از اتاق عمل بیرون بیاد .. دلم نمی خواست اینطوری تنها اینجا باشم .. می ترسیدم یه چیزی بشنوم همینجا سکته کنم ..
قرار شده بود ریه های رسول بخاطر اون خفگی سوری که خیلی بهش فشار اورده بود عملش کنن بلکه ریه هاش برای نفس کشیدن بهتر شه ..
از دیروز هم که مدام بهش خون وصل بود .. ولی خداروشکر خون ریزیش رو قطع کردن.. دستش هم که گچ گرفته بودن ..
به این فکر میکردم تنها معجزه زندگیم این بود که رسول حالش خوب شه ..
دکتر از اتاق بیرون اومد.. با عجله سمتش رفتم کهگفت : عملش کردیم .. اما واقعا چیزی معلوم نیست .. باید منتظر بمونیم به هوش بیاد ببینیم چی میشه .. ببینیم اصلا میتونه نفس بکشه یا نه .. زخم و کبودی های بدنش هم زیاده .. چندتا جای سوختگی داره .. به دندون و فکش هم ضربه بدی خورده باعث شده دندونش بشکنه که وقتی بهوش بیاد درستش میکنیم ..
با رفتنش بهت زده شدم .. باورم نمی شد این همه بلا سر رسول اورده .. قطره اشکی ناخودآگاه پایین اومد از چشمم ..
محمد
وارد بیمارستان که شدم داوود اشکاش رو پاک کرد و سمتم اومد .. بغلم کرد و لبخند زد اروم گفت: آقا خداروشکر تا الان همه چی خوب بوده فقط منتظرن رسول به هوش بیاد .. می تونید برین ببینینش..
لبخندی زدم خداروشکر کردم .. آروم رفتم داخل اتاقی که رسول خوابیده ...
کنارش نشستم آروم گفت : آقا رسول ؟! بردار من؟! نمی خوای چشمات رو باز کنی ؟! قطره اشکم رو پاک کردم : اشکال نداره .. می دونم خسته شدی این مدت یکم بخواب ..
به دست توی گچش نگاه کردم .. چشمم رفت سمت صورتش .. خونای روی صورتش رو پاک کرده بودن و فقطمونده بود کبودی های روی صورتش .. یهطرف فکش کامل کبود بود ... گردنش هم یه رد کبودی بود .. همون ردی که انگار می خواستن خفش کنن .. دستم ناخودآگاه مشت شد از این همه مظلومیت برادرم...
عینکش روی چشماش نبود ... اون یکی دستش یه جای سوختگی داشت و چند تا خراش ..
میدونستم تنش پر از کبودیه و همین حالم رو بد میکرد .. رسول چقدر زجر کشیده بود .. چقد تحمل کرده بود اون بیست روز .. به باندی که دور پهلوش پیچیده بود خیره شدم ..
ماسک تنفسی باعث شده بود راحت تر نفس بکشه ..
اشکم وقتی روی گونم اوفتاد که می ترسیدم به هرجای بدنش دست بزنم دردش بگیره ... انقد که تنش زخم بود...
آروم گفتم: ببخش منو که زودتر نیومدم رسول .. ببخش منو که تو رو تنها پیش اون دایی حرومزادت گذاشتم ...
آروم جوری که دردش نگیره دستش رو گرفتم که احساس کردم انگشتش تکون خورد ..
#رویار۱
••••••••••••••••
پ ن : آخه این همه زخم و کبودی ؟!
Mohsen Chavoshi موزیکدلMohsen Chavoshi-Baad Az To -musicdel.ir 128.mp3
زمان:
حجم:
6.3M
دستت رو دورم نگه دار..
من یه شمع روبه بادم ...❤️🩹
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تبادل پایاپای!!
#گاندو
https://eitaa.com/Admin_Gando