eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و بیست و یکم محمد وقتی به همون قسمت رسیدم سریع از ماشین پیاده شدم که دیدم سعید هم با یه ماشین دنبالم اومده اونم پیاده شد دستش رو محکم با یه باند بسته بود .. بدون هیچ حرفی شروع کردیم دنبال رسول گشتن .. سعید از یه طرف رفت منم از یه طرف .. همه جا رو با دقت نگاه میکردم و بلند رسول رو صدا میزدم .. انگار شدت برف بیشتر شد .. هیچ صدایی نمیومد سکوت همه جا رو گرفته بود .. هیچ صدایی از رسول نمی اومد . ......... صدام بخاطر داد زدن کامل گرفته بود .. داشت گریم می گرفت می گرفت.. یک ربع بی وقفه دنبالش گشتیم ولی هیچ اثری ازش نبود .. خسته بودم از اینکه چرا نمی تونم‌به رسول برسم .. . روی زمین زانو زدم .. سنگ های ریزی‌ یه به زانوم برخورد کرد و حس کردم .. اشکم در اومد.. فقط زمزمه کرد : یا حسین به حرمت برادرت یه کاری کن برام .. عصبی بلند داد میزدم .. حالم از خودم داشت به هم میخورد .. صدام شکست . انگار صدای یه چیزی شنیدم ساکت شدم .. انگار‌صدای آروم جریان آب بود .. بلند شدم سمت جریان آب که پشت یه تپه بود رفتم که چشم خورد به کنار آب.. یه دست بی حرکت توی جریان آب تکون می خورد و یکم از آب صورتی  رنگ شده بود .. با تمام سرعتی که داشتم سمتش رفتم ‌‌ .. که دیدمش .. رسول بود که اونجا اوفتاده بود خونش اطرافش رو قرمز کرده بود .. سریع کنارش زانو زدم .. صداش زدم اما هیچ حرکتی نکرد .. اما نبض داشت .. سریع کاپشنم رو در اوردم و انداختم رو رسول .. صورت  بخاطر سرما کبود شده بود .. پیشونیش رو بوسیدم . کنار گوشش گفتم : نترس دیگه نترس من کنارتم ... سریع به سعید بی سیم زدم بعد هم درخواست آمبولانس دادم ... سعید هم که رسید بهم بهت زده به رسول خیره شد .. تا آمبولانس می رسید یه پارچه محکم روی پهلوش فشار دادم که خون ازش بیرون نزنه .. بعد دادم سعید که محکم پارچه رو بگیره .. دستای یخ زده رسولو محکم گرفتم .. اینکه هنوز نبض داشت خیالم رو راحت میکرد .. اینکه بالاخره کنار رسول بودم خداروشکر میکردم . به صورتش که خونی و کبود بود نگاه کردم .. چه بلایی سرش اورده بودن  این مدت،، اصلا مگه میشه این همون رسول قبل رفتن باشه ؟!   .. تا آمبولانس رسید هزار بار مردم و زنده شدم ... ........ به بیمارستان که رسیدیم .. سریع رسول رو بردن اتاق عمل و من موندم و سعید .. سمت سعید گفتم : برو سازمان یه نامه بده که مجرمای پرونده رو منتقل کنن تهران.. اگه داوود خواست بیاد بیمارستان اشکال نداره بفرستش.. تو بقیه نیرو ها هم برگردید تهران بازجویی رو شروع نکنید تا خودم برسم .. سرش رو تکون داد و گفت: آقا رسول چی میشه ؟! آروم گفتم : فعلا باید بمونیم عمل تموم شه .. ولی سعی میکنم منتقلش کنیم تهران .. ••••••••••••••• پ ن : بخاطر سرما صورتش کبود شده بود ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صدو بیست و دوم محمد یه ساعت گذشته بود و هیچ خبری نبود.. داوود هم اومده بود حتی یک دقیقه هم روی صندلی نمی شنست ... فقط راه میرفت .. من .. من انگار خورد شده بودم انگار با دیدن حال رسول ترسیده بودم ... به استینای لباسم که خونی شده بود خیره شده بودم .. که یه‌پرستار با عجله از اتاق عمل  بیرون اومد با گفتن همراه بیمار .. منو داوود با عجله سمت پرستار رفتیم که پرستار گفت : بیمار‌ به  شدت کم خونی داره سریع باید بهش خون منتقل کنیم .. گروه خونیش O مثبته .. سریع قبل از اینکه جملش تموم شه گفتم من گروه خونیم O منفیه میتونم بهش خون بدم .. سرش رو تکون داد و با عجله گفت : همراه من بیاید .. با هم رفتیم توی یه اتاق .. سریع رگم رو   گرفت یه سوزن به دستم وصل کرد ... خون قرمزی که توی لوله های باریک جریان پیدا کرده بود رو راحت می دیدم ... پرستار درست میگفت . رسول بخاطر کم خونیش دارو مصرف میکرد .. اصلا با این همه کم خونی خون هم از دست داده ... . حاظر بودم تمام خونم که هیچ حتی جونم‌ رو همین الان بدم که فقط رسول سالم از اتاق عمل بیرون بیاد .. ......... خون دادنم که تموم شد از اتاق بیرون اومدم.. داوود با چشمای اشکی رو زمین نشسته بود .. رفتم کنارش . بخاطر دادن خون فشارم اوفتاده بود .. نمی دونم چند ساعت گذشت که دکتر بیرون اومد با عجله سمتش رفتم که با تردید گفت : راستش ما همه تلاش خودمون رو کردیم .. اما بخاطر کم خونی خیلی سخت بود خونریزیش رو قطع کنیم .. از طرفی کم خونی خودش هیچ خون زیادی ازش رفته .. دستش بدجور شکسته .. ریه هاش هم انقد ضعیف شده که شاید نیاز به عمل داشته باشه .. کبودی ها و زخم های جاهای دیگه رو کار ندارم . فعلا این‌سه تا مشکله .. آب دهنم رو  قورت دادم: خب الان چی میشه آقای دکتر؟! مکث کرد ...  آروم گفت : تا وارد کما نشده بهتره منتقلش کنید  تهران. . چون اگه وارد کما شه انتقال ممکن نیست .. بنظرم تهران امکانات و خون بیشتری داره .. ان شاءالله سریع تر حالشون بهتر شه .. با رفتنش دنیا رو سرم آوار شد .. به دیوار تکیه دادم و نشستم رو زمین سرم رو بین دستام گذاشتم.. داوود با ترس گفت : خب اگه منتقلش کنیم تهران خوب میشه دیگه مگه نه ؟! اصلا مگه نمی گن خون ریزیش رو قطع کردن پس چرا گفتن تا وارد کما نشده؟! صدای ضعیفی از گلوم بیرون اومد: نمی دونم داوود نمی دونم .. سرم رو بلند کردم ... الان وقت این‌کار را نبود .. باید با سازمان هماهنگ میکردم که زودتر انتقالش بدیم تهران .. بلند شدم و زنگ زدم آقا عبدی ...  •••••••••••••• پ ن : به نظرم منتقلش کنید تهران
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صدو بیست و سوم داوود یک روز از انتقال رسول به تهران گذشته بود ... همیشه میگفت می خوام زود تر ماموریت تموم شه برگردم تهران ... خب الانم ماموریت تموم شد برگشت تهران اما اینطوری .. توی این وضعیت مسخره .. آقا محمد مجبور بود بره سایت روی مجرم های پرونده کار کنه .. منم روی صندلی سرد بیمارستان منتظر بودم رسول از اتاق عمل بیرون بیاد .. دلم نمی خواست اینطوری تنها اینجا باشم .. می ترسیدم یه چیزی بشنوم همینجا سکته کنم .. قرار شده بود ریه های رسول بخاطر اون خفگی سوری که خیلی بهش فشار اورده بود عملش کنن بلکه ریه هاش برای نفس کشیدن بهتر شه .. از دیروز هم که مدام بهش خون وصل بود .. ولی خداروشکر خون ریزیش رو قطع کردن.. دستش هم که گچ گرفته بودن .. به این فکر میکردم تنها معجزه زندگیم این بود که رسول حالش خوب شه .. دکتر از اتاق بیرون اومد.. با عجله سمتش رفتم که‌گفت : عملش کردیم .. اما واقعا چیزی معلوم نیست .. باید منتظر بمونیم به هوش بیاد ببینیم چی میشه .. ببینیم اصلا میتونه نفس بکشه یا نه .. زخم و کبودی های بدنش هم زیاده .. چندتا جای سوختگی داره .. به دندون و  فکش هم ضربه بدی خورده باعث شده دندونش بشکنه که وقتی بهوش بیاد درستش میکنیم .. با رفتنش بهت زده شدم .. باورم نمی شد این همه بلا سر رسول اورده .. قطره اشکی ناخودآگاه پایین اومد از چشمم .. محمد وارد بیمارستان که شدم داوود اشکاش رو پاک کرد و سمتم اومد .. بغلم کرد و لبخند زد اروم‌ گفت: آقا خداروشکر تا الان همه چی خوب بوده فقط منتظرن رسول به هوش بیاد .. می تونید برین ببینینش.. لبخندی زدم خداروشکر کردم .. آروم رفتم داخل اتاقی که رسول خوابیده ... کنارش نشستم آروم گفت : آقا رسول ؟! بردار من؟! نمی خوای چشمات رو باز کنی ؟!  قطره اشکم رو پاک کردم : اشکال نداره .. می دونم خسته شدی این مدت یکم بخواب .. به دست توی  گچش نگاه کردم .. چشمم رفت سمت صورتش .. خونای روی صورتش رو پاک کرده بودن و فقط‌مونده بود کبودی های روی صورتش .. یه‌طرف فکش کامل کبود بود ... ‌گردنش هم یه رد کبودی بود .. همون ردی که انگار می خواستن خفش کنن .. دستم ناخودآگاه مشت شد از این همه مظلومیت برادرم... عینکش روی چشماش نبود ... اون یکی دستش یه جای سوختگی داشت و چند تا خراش .. میدونستم تنش پر از کبودیه و همین حالم رو بد میکرد .. رسول چقدر زجر کشیده بود .. چقد تحمل کرده بود اون بیست روز .. به باندی که دور پهلوش پیچیده بود خیره شدم .. ماسک تنفسی باعث شده بود راحت تر نفس بکشه .. اشکم وقتی روی گونم اوفتاد که می ترسیدم به هرجای بدنش دست بزنم دردش بگیره ... انقد که تنش زخم بود... آروم گفتم: ببخش منو که زودتر نیومدم رسول .. ببخش منو که تو رو تنها پیش اون دایی حرومزادت گذاشتم ... آروم جوری که دردش نگیره دستش رو گرفتم که احساس کردم انگشتش تکون خورد ..       •••••••••••••••• پ ن : آخه این همه زخم و کبودی ؟!
یه وقت ناشناس خالی نمونه https://daigo.ir/secret/31654746856 ..
Mohsen Chavoshi موزیکدلMohsen Chavoshi-Baad Az To -musicdel.ir 128.mp3
زمان: حجم: 6.3M
دستت رو دورم نگه دار‌.. من یه شمع روبه بادم ...❤️‍🩹
بر منکر شهادت حضرت زهرا لعنتت...
گفت آیا افتخاری داشتی در زندگی ؟! سینه را دادم جلو گفتم دوام آورده ام ..
پارت بخونیم؟!
من سر این پارتا خیلی ذوق کردم ...>>>>. پس ناشناس پر باشه هاا🍂
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و بیست و چهارم رسول انگار‌ از برزخ کشیده شدم بیرون .. از درد ناخودآگاه  انگشتم تکون خورد .. با تمام زوری که داشتم چشام رو آروم باز کردم نور بالای سرم به حدی تیز بود که چشام رو سریع بستم .. که سوالا به ذهنم هجوم اورد ... من کجام ؟! زندم؟! اصلا چه اتفاقی اوفتاد ؟! دوباره آروم چشام رو باز کردم لامپ سفید بالای سرم و صدای پیجر بیمارستان بهم ثابت کرد هنوز زندم .. صدای آشنایی تو گوشم پیچید صدایی که انگار تمام ترسام رو از بین برد .. صدا دوباره تکرار شد : رسول ؟! صدام رو میشنوی؟! با تردید به سمت صدا نگاه کردم .. چهره تار محمد جلوی چشام   نقش بست .. لبخند پهنی زد .. صداش که کامل معلوم بود گرفته گفت : خداروشکر بهوش اومدی .. صبر کن به دکتر بگم بیاد .. گیج شده بودم .. این واقعا محمد بود یا خواب ؟! خواستم سر جام بشینم که از درد زیاد صورتم مچاله شد نفسم گرفت..درد وحشتناکی از پهلوم به کل بدنم پیچید .. ریه هام انگار می سوخت و درد میکرد .. باعث شد بی جون بگم : اخ .. محمد با دیدن وضعیتم سریع سمتم اومد کمکم کرد دوباره دراز بکشم .. بعد آروم گفت: تکون نخورد جای زخمت درد میگیره .. از اتاق بیرون رفت .. هنوز کامل نمی دونستم چی شده .. اصلا الان کدوم شهر بودم؟! وحید و  اسلان چی شدن ؟! سعی کردم همه‌چی‌رو به یاد بیارم .. یادم اومد که اسلان یه تیر به‌ پهلوم زد .. حتی یادمه تا آخرین لحظه محمد رو ندیدم.. پس چطور منو لب رودخونه پیدا کردن؟! یه لحظه انگار‌ دلخوری از محمد و بچه ها به قلبم‌ هجوم اورد انگار دلخور بودم از محمد .. از اینکه چرا توی اون مدت هیچ سراغی ازم نگرفت .. با اینکه حتی الانم دلتنگش بودم اما دلخور بودم .. انگار‌دلم می خواست تمام دلخوری هام رو داد بزنم .. ....... دکتر بالای سرم بود . محمد کنار‌دکتر و داوود با لبخند غمگینی روی صندلی کنارم نشسته بود .. سعید و فرشید هم دم اتاق وایساده بودن.. وقتی جای بخیه ها رو چک کرد سمتم گفت : خداروشکر‌ همه چی روبه راهه .. اگه درست از ریه هات استفاده کنی مشکلی پیش نمیاد .. یه چند تا ازمایش داری که یواش یواش انجامشون میدی . ولی فعلا‌بهتره تکون نخوری .. تمام مدت یه بغض‌عجیبی گلوم‌رو فشار میداد انگار نمی تونستم دهن باز کنم یا اصلا گریه کنم .. بعدم سمت محمد گفت : این مدت سعی کنید  تقویتش کنید و خون کم شده بدنش رو بهش برگردونید از اتاق که بیرون رفت همه بچه اومدن کنارم ..  اما من انگار روحیه ام آسیب دیده بود .. انگار حوصله خودم رو هم نداشتم که چشام رو بستم .. هیچ حرفی باهاشون نزدم .. داوود انگار لبخند روی لبش خشک شد .. اما انقدر درک داشتن که سعید به محمد گفت : آقا محمد ما فعلا میریم سایت شب یکیمون میاد جاش رو با شما عوض میکنه .. با تایید محمد همه از اتاق بیرون رفتن .. محمد روی صندلی کنارم نشست ... درد زیاد باعث شده بود به قلبم فشار بیاد دلم می خواست محمد رو محکم‌ بغل کنم بزنم زیر گریه از همه اتفاقا براش بگم‌  از نامردی که در حقم شد بهش بگم .. از دردام‌ بهش بگم .. اما انگار نمی خواستم‌بگم .. محمد با صدایی که مهربونی ازش می بارید گفت : رسول جان درد نداری ؟! داشتم ؟! اره داشتم خیلی زیاد درد داشتم .. اما نمی دونم چرا اخم محوی روی ابرو هاش نشست و اروم‌گفتم: نه آقا.. از روی صندلی بلند شدو گفت: خوشم‌میاد دروغ گفتن هم بلند نیستی .. میرم به پرستار بگم‌بیاد مسکن بزنه برات .. . با رفتنش بغضم‌ بیشتر‌شد .. نمی خواستم از‌اتاق بیرون بره.. بودنش برام آرامش محض بود.. •••••••••••••••••• پ ن : از برزخ کشیده شدم بیرون .. پ ن : انگار حوصله کسی رو نداشتم