eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
پروف عوض شد گممون نکنید.🥲❤️
خببببببببب بریم پارت بخونیم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و بیست و ششم محمد کنار صندلی رسول نشسته بودم .. بعد از اینکه هیچ حرفی نزد و هنوزم ساکت بود الان انگار دردش اروم‌شده بود و خوابیده بود .. یه پرستار اومد داخل بعد سلام گفت : تا یه ساعت دیگه میایم‌ بیمارتون رو ببریم سی تی اسکن .. تشکر کردم .. به چهره معصوم رسول نگاه کردم .. دلم می خواست خودش بیدار بشه .. آروم سمتش رفتم . رسول توی زیر‌زمین بودم .. همون زیر زمین قدیمی .. اما اینبار‌ داوود کنار پاهام‌ نشسته بود.. یهو هیرمان اومد داخل بدون هیچ حرفی یه تیر وسط پیشونی داوود خالی کرد ... خون داوود روی صورتم پاشید .. از ترس چشام باز شد نفسم چند ثانیه بالا نیومد .. محمد با نگرانی نگاهم کرد و گفت : چیزی شد رسول جان ؟! آب دهنم رو قورت دادم : نه چیزی‌ نیست خواب دیدم.. لبخند غم زده ای زد : عیب نداره .. فقط یه خواب بوده .. می خوان ازت سی تی اسکن بگیرن . کمکت میکنم بشینی رو تخت .. باشه ای گفتم .. بازوم رو گرفت کمک کرد بشینم لبه ی  تخت .. تمام تنم تیر کشید .. انگار توان موندن توی اون حال رو نداشتم .. . فکر میکردم هر لحظه امکان داره بخیه های پهلوم باز شه .. از طرفی نشستن باعث شد به زخم پام فشار بیاد.. محمد انگار‌متوجه حالم شد که آروم گفت : یکم‌تحمل کنی بعد سی تی اسکن میگم برات مسکن بزنن .. سمت یخچال کوچیک کنار اتاق رفت .. ترسیده بودم از خوابم‌‌ انگار بغض اذیتم میکرد فقط میخواستم محمد رو محکم بغل کنم .. با لیوان آب سمتم اومد لبخند زد : بیا آب بخور .. قطره اشک از چشام پایین اومد .. لیوان رو گرفتم و کنار گذاشتم.. به چشمای محمد نگاه کردم .. منتظر بود حرفی بزنم اما من انگار عقده تمام این روزا روی دلم سنگینی میکرد ... سعی کردم حرفی بزنم اما نتونستم .. آروم پرسید: چیزی شده؟!  تونستم تحمل کنم .. با تموم  دردی که تحمل میکردم محکم بغلش کردم.. با تمام وجودم بغلش کردم  تمام بغض های خفه شده این بیست روز شکست .. و فقط من بودم که انگار پناهم‌رو پیدا کردم .. محمد بهم نگاه کرد پرسیدم : چیزی شده ؟! خواست حرفی بزنه اما محکم بغلم کرد بغضش شکست .. صدای گریه هاش بالا رفت .. تمام قلبم گرفتم محکم بغلش کردم.. چشام‌ رو روی هم فشار دادم قطره اشکی از چشمم اوفتاد.. می فهمیدم چقدر تحت فشار بوده.. سعی میکرد حرف بزنه اما گریه اجازه نمی داد .. صدای زخم دارش توی سرم پیچید : محمد ... محمد من .. من ..خی ..خیلی‌ تر..سیده بودم .. از .. اینکه .... تو ..رو نبینم و ...بمیرم ... خواستم چیزی‌بگم اما ادامه داد : من ...من .... از پیش اونا..بودن .. می‌ترسیدم .... اونا .. اونا حتی .. به بابام ... هم رحم ..نکردن .. قطره های اشک چشام رو خیس میکردن .. تنش که بخاطر فشار‌عصبی داغ کرده بود رو حس‌میکردم که دوباره با هق هق  گفت : من میترسم... اینکه ... اینکه تو رو از دست بدم .. اینکه داوود رو از دست بدم .. محکم‌تر‌ بغلش کردم دم گوشش گفتم : رسول منو ببخش که خیلی دیرتر اومدم مهاباد .. باور کن اگه فقط بحث خودم بود همون روز اول مهاباد بودم .. سرش رو بوسیدم.  دستش رو محکم گرفتم : دیگه نبینم بخوای از چیزی بترسی رسول .. من هستم . تا آخرش حواسم بهت هست .. هر چی بود تموم شد .هر چی ... فقط آروم باش .. دیگه هیچی نیست مطمئن باش .. بهت اطمینان میدم اسلان و وحید حکمی جز اعدام براشون در نظر نمیگیرن .. آروم شد .. انگار خالی شد و الان‌فقط آروم اشکاش روی لباسم می اوفتاد ... آروم از بغلم جداش کردم لیوان آب رو دادم دستش بریده بریده نفس میکشید لبخند ارومی‌ زد و آب رو از دستم گرفت .. به  صورتش نگاه کردم بخاطر کم خونی کامل به زردی میزد .. یواش یواش آماده شدیم برای سی تی اسکن .. •••••••••••••• پ ن : همه چی تموم شد ... تا تهش باهاتم ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و بیست و هفتم رسول از سی تی اسکن که اومدیم با هر بدبختی شد بازم روی تخت نشستم.. فکر میکردم بزرگترین چالش همین نشستن و پا شدنه ... حالم بهتر بود .. خیلی بهتر .. انگار‌  با اون گریه ها خالی شده بودم ... انگار‌دلخوریم مثل برگای پاییز ریخته بود رو زمین ... حالت نشسته روی تخت دراز کشیده بودم ... محمد داشت آماده میشد یواش یواش بره سایت .. هفته شب بود و کامل هوا تاریک بود ..  به صدای محمد گوش دادم‌انگار گرفته بود .. پرسیدم : سرما خوردین ؟! نگاهم کرد : نه .. چطور ؟! شونه ای بالا انداختم : هیچی‌اخه صداتون گرفته .. لبخندی زد : نمی دونم ... شاید قراره سرما بخورم .. اومد سمتم کوتاه بغلم کرد و گفت : تا چند دقیقه دیگه داوود میاد .. من باید برم سایت .. باشه ای گفتم .. خداحافظی کرد و رفت .. ....... به عقربه های ساعت دیگه خیره شده بودم .. حوصلم سر رفته بود که در اتاق باز شد و داوود با لبخند همیشگی اومد تو .. خندیدم : به آقا داوود .. حالت خوبه ؟! وقتی خندم رو دید انگار خوشحال شد سمتم اومد و محکم بغلم کرد... با ذوق کنارم نشست : چطوری رسول خوبی ؟! خندیدم که درد بدی توی تنم نشست به روی خودم نیوردم و گفتم: خوبم خداروشکر .. چند ثانیه مثل بچه ها به دستم که توی گچ بود نگاه کرد بعد هم کبودی فکم... اروم‌گفت : عینکت کجاست ؟! دلم می خواست همه چی رو شوخی بگیرم که ناراحت نشه .. خندیدم : یادگاری همونجا موند .. خنده غمگینی زد .. انگار بغض‌ ته گلوش رو گرفت: خیلی ترسیدم که نکنه دیگه نبینمت ... خندیدم خنده ای که از صد تا بغض غمگین تر بود : من که گفتم بمیر نیستم آقا داوود .. قول دادم برگردم بفرما سالم برگشتم.. چشماش رو ریز کرد : اره چقدم سالم برگشتی .. شونه ای بالا انداختم : به هر حال .. چند ثانیه که گذشت گفتم : تو نمی دونی چرا آقا محمد اونقد صداش گرفته بود چند روز پیش ؟! با تردید گفت: چرا چطور ؟! _ هیچی همینطوری .. همونطور که اطراف رو نگاه میکرد گفت : انگاری وقتی داشته دنبالت میگشته مدام صدات زده بلند برای همین صداش گرفته ...      قلبم گرم شد .. که یهو با ذوق گفت : راستی میدونی دختر آقا محمد به دنیا اومده؟! لبخند پهنی زدم : واقعا کی ؟! توی همون حالت گفت : همون شبی که اومدیم مهاباد... باید از نزدیک ببینیش خیلی نازه..  با لبخند سرم رو تکون دادم.. به داوود نگاه کردم .. چقد این مدت دلم برای حرف زدناش تنگ شده بود .. اینکه مثل بچه ها همه چی رو با آب تاب تعریف میکرد .. سمتم گفت : تو چی کار میکردی ؟! خندیدم : هیچی کتک میخوردم .. انگار ناراحت شد که سکوت کرد .. نگاهم کرد : هنوزم درد داری ؟! با چهره حق به جانب گفتم : نه درد چرا داوود ... مسکن میزنم درد ندارم .. درد داشتم .. اما داوود نمی دونست بهتر بود .. که سمتم لبخند مرموزی زد : اگه گفتی چند وقت دیگه چه روزیه؟! چند دقیقه فکر کردم .. هر چی به خودم فشار اوردم چیزی یادم نیومد با تعجب گفتم : چه روزیه ؟! پوکر نگاهم کرد : هی چی بابا ولش کن .. روی صندلی لم داد سرش رو تکیه داد به دیوار چشماش رو بست گفت : حالا که نمی دونی چه روزیه مزاحمم نشو می خوام بخوابم .. از حرکاتش خندم گرفت .. اگه دردم نمی گرفت بلند می خندیدم .. ••••••••••••••••••• پ ن : آقا محمد بخاطر صدا زدن تو صداش گرفته ..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا