بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و بیست و هشتم
سعید
روی تخت اتاق حالت نشسته دراز کشیدم صدای خنده های آیهان بیرون اتاق میومد که فائزه دنبال میکرد بگیرتش ..
چند دقیقهکهگذشت با هم اومدن توی اتاق آیهان رو داد بغلم و خودش مشغول شونهکردن موهاش شد ..
نگاهش کردم پرسیدم : یه سوال بپرسم ازت ؟!
مشغول موهاش بود کهگفت : چی ؟! بپرس .
گوشیم رو در اوردم دادم به آیهان.. خودم لبه تخت نشستم گفتم : چرا دوسال پیش وقتی فقط دو روز تا عقدت با فرشید گذشته بود اونجوری بهمزدی با کسی عروسی کردی که حتی یه تار موی فرشید نمی ارزید .. هاا؟!
از سوالی که پرسیدم شوکه شد ... بی صدا شونه رو روی میز گذاشت و نگاهم کرد .. انگارانتظار این سوال رو اونم الان نداشت ..
فائزه
ازحرفش شوکه شدم .. زخم این دوسال سر باز کرد .. اصلا چی رو چطور باید بهش می گفتم..
گذشته مثل تیزر جلوی چشام چرخید ..
آروم لبام رو بهم زدم
( گذشته )
با ذوق چشام رو روی هم بستم .. اینکه تا دو روز دیگه باید با مامان خریدای عقد رو میکردم بهم استرس می داد که نکنه چیزی کهمی خوام پیدا نکنم ..
فردا قرار بود به فرشید زنگ بزنم باهم بریم بیرون .. امشب وقتی توی حیاط با هم حرف زدیم انگار علاقم بهش بیشتر شده بود ...
دوباره با ذوق چشام رو باز کردم .. سمت میز رفتم به ساعت نگاه کردم طرفای ۱۲ ، ۱ شب بود .. اما نمی تونستم بخوابم .. حلقه ای که تو جعبه بود رو باز نگاه کردم قند تو دلم اب شد چقد قشنگ بود .. از جعبه در اوردم و پوشیدمش.. با ذوق بهش نگاه کردم .. دلم نمی خواست از دستم درش بیارم ..
دستم رو زیر نور چراغ مطالعه گرفتم تا نگینای حلقه رو بهتر ببینم .. که یه نفر در زد .. بابا بود .. اومد داخل .. چشماش به قرمزی میزد .. ترسیدم بلند شدم گفتم: بابا حالت خوبه ؟! چرا قرمز شدی ؟!
انگار بخاطر فشارعصبی لنگ میزد .. اومد روی تخت نشست بهم خیره شد .. ارومگفت نادر رفیقم رو میشناسی ؟! بابای مهرداد ؟!
چند ثانیه فکر کردم و بعد گفتم: اره همون که شریکته چند وقت پیش ازش پول قرضگرفتی .. چطور ؟!
صداش به سختی بهگوشممیخورد: پولش رو از دست دادم . تجارتم به دیوار خورد .. حالا پیله کرده که یا تا دو روز دیگه پول رو میدی یا شکایت میکنم ..
گیج شدم چرا اینارو به من میگفت .. گفتم: خب برو به سعید بگو بابا من که کاری ازم بر نمیاد ..
نگاهش کرد. باچشمای قرمزش که انگار بخاطر گریه بود نگاهم کرد گفت : تو میتونی کمکم کنی .. خیلی هم خوب میتونی کمکم کنی ... با فرشید بهمبزن ..
عصبی خندیدم : بابا چه ربطی به فرشید داره .. اصلا می خواین یه مراسم ساده میگیریم ..
مکث کرد : باید با مهرداد عروسی کنی .. اینطوری نادر نرم میشه سر اون بدهی میلیاردی کوتاه میاد ..
عرق سردی کل بدنم رو گرفت .. برق از سرم پرید : بابا میدونی چی داری میگی؟! من .. من دو روز دیگه عقدمه بعد میگی با مهرداد عروسی کن ؟!
بلند شد عصبی توی اتاق چرخید : فائزه من زمین خوردم یه شبه میفهمی .. چندین میلیارد از دستم رفت .. می خوای همین فردا بندازنم زندان آبروی چندین سالم دود شه بره هوا ؟!
نمی دونستم چی بگم انگار همه چی جدی بود گریم گرفت من نمی خواستم بابام تو دردسر بیوفته ولی از طرفی زندگی خودم بود..
گفتم: خب چرا وام نمیگیری ؟! چرا به سعید نمی گی؟!
عصبی گفت : وام به اون زیادی اینقد زود جور نمیشه .. سعید چی کار میتونه کنه ؟!
فائزه یا با زبون خوش همین امشب زنگ میزنی به فرشید همه چی رو بهم میزنی .. یا قبل از اینکه روز عقد برسه مادرش رو به عزاش میزارم..
نفسمگرفت سمتم اومد : هیچی به سعید نمی گی به هیچکس هیچی نمی گی فقط میگی دوسش نداشتم ..
رفت بیرون .. هق هقم بالا رفت .. حلقه رو از دستم در اوردم پرت کردم اونور اتاق
#رویار۱
••••••••••••••••••
پ ن : یا مادر فرشید رو به عزاش میشونم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و بیست و نهم
فائزه
( گذشته )
با گریه زنگ زدم فرشید .. جواب داد با تعجب گفت : چیزی شده فائزه خانوم ؟!
با شنیدن صداش هق هقم بالا رفت گفتم: آقا فرشید من می خوام همه چی رو بهم بریزم .. فردا بیاید حلقه رو بگیرید من نمی خوام عقد کنم با شما ..
تعجب کرد : ینی چی چرا فائزه خانوم ؟! اتفاقی افتاده؟!
گریم شدت گرفت : من اصلا از شما خوشم نمیاد ..
قطع کردم گوشی رو محکم پرت کردم رو زمین ...
انگار روحم کشته شد ..
زانو هام رو بغل کردم گریه بیپناهم رو خفه ..
سعید
حرفای فائزه که تموم شد قطره های اشک از چشمش پایین اومد ..
سرم داغ کرد .. نمی دونستمچیبگم .. فکر میکردم بدترین برادری هستم که فائزه داره.. دوسال اینو تحمل کرده بود و من الان فهمیدم..
سمتش رفتم بغلش کردم : گریه نکن .. ببخشید این سوال رو پرسیدم ازش ..
چیزی نگفت که گفتم: آیهان داره نگاه میکنه میترسه گریه کنی ها ..
لبخندی زد و گفت : گریه های من اصلا مگه تاثیری هم داره .. اتفاقی بود که گذشت ..
.....
فرشید
توی اتاق بودم که فرید اومد داخل کنارم نشست گفت : یه چیزیبگم ..
گوشی رو خاموش کردم نگاهش کردم : اره بگو ..
سرش رو انداخت پایین ..: یکی از رفیقام می خواد ازدواج کنه .. وضع مالیش برای خریدن حلقه اوکی نیست این مدت .. گفت بهش پول قرض بدم اما پول ندارم ...
ارومگفتم : خب چه کاری از دست من بر میاد ؟!
بهم نگاه کرد : تو که اون حلقه های دوسال پیش رو داری میدیشون بهم که بدم به رفیقم ..
انتظار نداشتم اینو بگه . سعی کردم بهانه بیارم کهگفتم: حلقه ها که سایز انگشت رفیق تو و زنش نیست که تازه از دوسال پیش تا الان هزار مدل جدید اومده..
ارومگفت : اره اره میدونم . اما خب میتونه اون حلقه ها رو بفروشه جاش جدید بخره ..
خواستم بگم نه که یه چیزی خورد تو ذهنم " حلقه ها به چه درد تو میخوره وقتی گره ازکار یکی باز میکنه؟ "
لبخند غم زده ای زدم : باشه خیلی هم خوبه حداقل دو نفر دیگه استفاده میکنن .. پیداشون میکنم میارم برات ..
خوشحال شد محکم لپم رو بوسید و گفت: دمت گرم. ایشالا عروسی خودت ..
پوزخند غمگینی زدم : عروسی کجا بود ..
چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون ..
بغض گلوم رو گرفت در کشوی میز رو باز کردم و جعبه حلقه ها رو در اوردم درش رو باز کردم .. حلقه فائزه رو ت ی دستمگرفتم و بهش خیره شدم ... چقد برای این حلقه ها ذوق داشتیم هر دو مون ...
اصلا الان دیگه به چه درد من میخوردن؟! من وقتی فائزه رو نداشتم حلقه برای چی من بود ؟!
چقدر بدبخت بودم که حتی یه روزم این حلقه دستم نبود.. حتی ازشون استفاده هم نکردیم و الان داشتم میدادمشون به یه نفر دیگه ..
ولی خب بهتر حداقل یه نفر با این حلقه ها خوشحال میشه ..
بعد از اینکه خوب به حلقه فائزه نگاه کردم .. اشکام رو پاک کردم و حلقه ها رو گذاشتم تو جعبه و سمت اتاق فرید رفتم
#رویار۱
•••••••••••••••
پ ن : قصه حلقه ها ..
هدایت شده از مصبٰاح ☫ ˓
992.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-بچههاامتحانخیلیراحتهخیالتون
راحتباشه…
ــــــــــ ـــــ ـ
سوالاول :💀👊💔
‹𝙍𝙊َ𝙂₃₁₅𝙃𝘼𝙔𝙀⑇مصبٰاح›
ایستادم به نوک پنجه پا اما حیف .،،
دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد ..)!
https://eitaa.com/Admin_Gando
محمد حسین پویانفرMohammad-hosein-PooyanfarMa-ro-Tanha-Nazari-Mahshar-320.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
مداحی که این روزا توی گوشم می پیچه 🖤))