eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مصبٰاح ☫ ˓ 
992.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-بچه‌ها‌امتحان‌خیلی‌راحته‌خیالتون‌ راحت‌باشه… ــــــــــ ـــــ ـ سوال‌اول :💀👊💔 ‹𝙍𝙊َ𝙂₃₁₅𝙃𝘼𝙔𝙀⑇مصبٰاح›
ایستادم به نوک پنجه پا اما حیف .،، دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد ..)! https://eitaa.com/Admin_Gando
بریم سه تا پارت بخونیم..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و سی داوود سه روز بعد امروز قرار بود رسول مرخص شه‌.. بخیه های پهلوش رو باز کرده بودن .. دندونش هم درست کرده بودن .. خداروشکر حالش خیلی بهتر بود البته طوری که خودش میگفت.. منو آقا محمد توی اتاق منتظر بودیم که کارای دکتر‌ تموم شه .. رسول دکتر داشت معاینم  میکرد .. اینکه قرار بود از بیمارستان بزنم بیرون خیلی خوشحال بودم .. آقا محمد یواش یواش داشت لباس هام رو از کمد در می اورد.. داوود هم مدام شکلک های خنده دار در می اورد.. ...... با کمک داوود سمت ماشین رفتیم .. دستم تا چند وقت دیگه باید باند پیچی می موند ..  . نشستم عقب .. داوود و محمد هم نشستن جلو.. شیشه رو پایین اوردم با اینکه باد سرد اذیتم میکرد ولی بهم آرامش میداد .. اینکه از اون بیمارستان بیرون اومدم خوشحال بودم .. محمد هرازگاهی یه نگاه از اینه بهم مینداخت... اروم‌ گفت: پیش چشم پزشک هم باید بریم که عینک بخریم .. آروم گفتم : آره آقا.. خودم امروز غروب میرم .. همونطور که توی فرعی می پیچید گفت : تنها چرا میریم باهم. لبخندی زدم و چیزی‌نگفتم .. ... به سایت که رسیدیم رفتیم داخل .. تغریبا می‌لنگیدم. نفسم یکم سوز داشت ولی قابل تحمل بود .. با رفتن داخل سایت.. بهت زده شدم .. همه منتظر من وایساده بودن.. حتی آقای عبدی سمتم اومد و بغلم کرد .. بعدم به ترتیب از سعید و فرشید گرفته تا هر آشنایی توی سایت سمتم اومدن و بغلم کردن و بهم خوشامد گفتن .. حتی فکرشم نمی کردم   اینطوری منتظر من مونده باشن .. بعد از چند دقیقه صحبت و خنده هرکسی سمت میزش رفت .. منم با داوود سمت میز رفتم وقتی نشستم رو میزم انگار تمام وجودم خوش حال شد .. به صندلی تکیه دادم نفس عمیقی کشیدم: آخیش ما بالاخره به میز خودمون رسیدیم .. داوود خندید تراول ماگم رو روی میز گذاشت: واست چایی هم درست کردم .. بعد هم یه شکلات از همون شکلاتای خودم کنار تراول ماگ گذاشت گفت : دلم نیومد با نبودنت از این شکلاتا بخورم گذاشتم باهم بخوریم .. ذوق زده گفتم : دمت گرم داوود .. لبخندی زد : مامانم امشب گفت با هم بریم . اروم‌گفتم: به خاله سیمین بگو مزاحم نمیشم .. مسخره ادام رو  در اورد : زیادی داری حرف میزنی به کارت برس .. خندیدم : بی ادب .. وقتی که رفت اطرافم رو نگاه کردم .. امیر رو هم دیدم .. نفس عمیقی کشیدم.. الان هم هیرمان اینجاست هم وحید هم اسلان .. به دستم نگاه کردم .. هنوزم خیلی‌درد میکرد .. اون مدت اگه هیراد از پشت بازش نمی کرد معلوم نبود چه بلایی  سر دستم می اومد .. امیر با خنده سمتم اومد . بهم سلام کردیم .. با خنده گفت : ماشالا عجب سگ جونی هستی تو .. فک نمی کردم زنده برگردی .. لبخند سردی زدم: حالا دیدی که اومدم .. حق به جانب سرش رو تکون داد .. پوزخندی زد : حال میکنیا . همه مهره های پرونده فک و فامیلاتن.. دایی ، پسر دایی . کوردی بلدی  باهاشون حرف بزنی ؟! اخم محوی روی ابرو هام نشست بهم بر خورد .. خودم رو مشغول کیبورد کردم‌ و گفت : نیاز باشه چرا که نه کوردی هم حرف میزنم باهاشون .. خندید و از کنارم گذشت.... پسره مسخره .. سعی کردم اصلا فک نکنم بهش‌ ... ••••••••••••••••••• پ ن : امان از دست امیر .
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و سی و یکم محمد توی جلسه نشسته بودیم .. داوود و رسول کنار هم نشسته بودن ..‌ که فرشید شروع کرد : آقا با دستگیری وحید و اسلان تا حدودی میشه گفت پرونده بسته شده .. بعد از بازجویی هم گفتن که باید به مقامات بالا تحویلشون بدیم .. سعید ادامه حرفش رو گرفت : آقا دنبال ادمای وحید هم هستیم انا خب اصل کاری همین وحید بود .. و یه چیز دیگه آقا.. آروم گفتم : چی ؟! نگاهش گذرایی به رسول انداخت و گفت : اسلان بخاطر ترس به قتل مهدی موحد اعتراف کرده .. وحید هم یه چیزایی زده بیرون... وحید هم به تصادف عمد سروش موحد ( پدر رسول) رسول با شنیدن حرف های سعید .. تنگی نفس سراغم اومد .. قطره اشک از چشمم پایین اوفتاد.. بالاخره اسلان به قتل عمو اعتراف کرد .. دام نمی خواست توی جلسه بمونم اما تحمل کردم .. دلم می خواست برم سر خاک عمو و بهش بگم که حقت رو گرفتم حتی با این همه درد و زخم .. بهش بگم آخر رفتم مهاباد و حقت رو گرفتم .. آروم سمت آقا محمد که انگار همه حواسش سمتم بود گفتم : آقا هیرمان اعتراف نکرده به چیزی ؟! تردید کرد .. چند ثانیه نگاهم کرد که داوود گفت: کسی به اسم هیرمان دستگیر نکردیم .. فقط هیراد بود .. ینی اصلا جر اون کسی خونه نبود .. برق از سرم پرید .. با صدای‌گرفته گفتم: ولی هیراد اصلا همکاری نداشت .. نصف دردسرا از   گور هیرمان بلند میشد .. محمد با اخم محوی گفت : عجب ... عیب نداره هیرمان هم به محض شناسایی دستگیر میشه .. هیراد هم اگه بیگناهیش ثابت شه که آزاد میشه .. .‌.. جلسه که تموم شد سمت محمد گفتم : آقا محمد یه‌چیزی‌ بگم ؟! نگاهش رو از روی برگه ها سمتم گرفت و‌گفت : چیزی شده ؟! اروم‌گفتم : آقای شهیدی بازجویی میکنه از شون؟! _ اره چطور؟! چند ثانیه به دستم نگاه کردم گفتم : میشه من از هیراد بازجویی کنم ؟! اخه طبق بازجویی های اولیه بی گناه ثابت شده ولی خب بازجویی آخر رو هم میشه من انجام بدم ؟! چند ثانیه فکر کرد و گفت : باشه مشکلی نیست .. لبخندی زدم تشکر کردم و سمت جایی رفتم‌ که هیراد بود .. ....... با راهنمایی آقای شهیدی رفتم تو سلول هیراد .. پشت میز نشسته بود و سرش بین دستاش  بود .. لبخند غمگینی زدم تنها کسی که از بچگی کم و بیش هواسش بهم بود  همین  که نگاهش  بهم اوفتاد انگار‌ بغضش رو قورت داد گفت... •••••••••••••••• پ ن : اسلان که به هیراد هم زخم زد
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و سی و دوم رسول انگار بغضش رو قورت داد و گفت: فکر نمی‌کردم زنده مونده باشی .. لبخند بی جونی زدم روی صندلی رو به روش نشستم آروم گفتم: من سخت جون تر از این حرفام.. لبخندی زد و چیزی‌ نگفت .. به دست توی گچم خیره شد که گفتم : راست میگفتی .. استخونم ترک برداشته بود .. اروم‌گفت : اره معلوم بود .. بهت میاد پلیس باشی .. لبخند زدم .. سمتش گفتم : از هیرمان خبر نداری ؟! بهم نگاه کرد : نه .. همون شب آخر قهر کرد و رفت .. صدام رو صاف کردم: چرا با اسلان همکاری نکردی ؟!  چرا می خواستی بری هلند ؟! چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: از همون اول هم  همکاری نمی کردم.. هلند درس میخوندم .. یه مدت اومدم مهاباد .. بابام و وحید یه دختره رو میخواستن‌ بفرستن اون ور آب.. اما از شانس بدم .. خوشم از دختره اومد چند بار به وحید و اسلان‌ گفتم بیخیال این دختره شن .. این‌ دختره گناه داره از هیچی‌ خبر نداره .. اما وحید حرف گوش نکرد .. آخر سر هم سر همین مسائل دختره رو کشتن و داغش رو گذاشتن رو دلم.. متاسف شدم .. حتی به پسرش هم رحم نکرد چه برسه من .. بعد از چند دقیقه صحبت گفتم : نگران نباش اینجا همه چی طبق قانونه ... اگه بیگناهیت ثابت شه آزاد میشی .. بلند  شدم هنوزم یکم میلنگیدم با صدای گرفته گفت : ریوان.. هواست باشه هیرمان کینه ای تر از این حرفاست اینکه بیاد سراغت شکی نیست .. چیزی نگفتم و از‌ اتاق رفتم بیرون .. تنم لرزید دیگه توان اینکه بازم‌هیرمان برگرده رو نداشتم .. اصلا معلوم نبود الان کدوم‌ گوریه ... ........ داوود اومد سمتم گفت : دارم‌میرم اتاق آقا محمد یه جلسه کوتاه داریم .. باشه ای گفتم بلند شدم که گفت : تو کجا رسول ؟! _ خب مگه نمی گی جلسه ؟! لبخند مرموزی زد : اره ولی نیازی به بودن تو نیست ..‌ فعلا . منتظر نمود رفت .. آروم سر صندلی نشستم .. داوود من و سعید و فرشید و آقا محمد دور میز نشسته بودیم که آقا محمد گفت : امروز  یازدهمه پس فردا سیزدهم تولده رسوله.. خب برنامتون؟! ذوق زده شدم.. خوشحال بودم که امسال همه می خواستیم برای رسول تولد بگیریم .. که سعید گفت : آقا بنظرم خونه خود رسول سوپرایزش کنیم که واقعا سوپرایز شه  .. محمد سری تکون داد: کلید داری داوود ؟! سریع گفتم : اره آقا دارم کلید .. ولی باید یکی تا غروب رسول رو سرگرم کنه که رسول نره خونه .. فرشید گفت : من سرگرمش میکنم .. شما هم تزئین کنید خونه رو .. محمد لبخند پهنی زد : خوبه ‌‌ ..‌ فقط حواستون باشه رسول بویی نبره ..   من خودم کیک سفارش دادم .. پوکر گفتم: آقا نگران نباش رسول اصلا یادش نمیاد تولدشه. آقا محمد کوتاه خندید: اینطوری بهتره .. ذوق داشتم از اینکه قراره بعد این همه ماجرا واسش تولد بگیریم وقتی که خودش خبر ..نداشت ... ••••••••••••••• پ ن : برنامه و جلسه برای تولد رسول
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصلا رسول به درد همون کارهای دفتری میخوره نه عملیاتی... https://eitaa.com/Admin_Gando