eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت چهارم رسول چشام رو با انگشت مالیدم .. بازم به صفحه خیره شدم .. از شماره ناشناس چند تا مکالمه به دست اومده بود .. با خود اسلان نبود .. بیشتر در مورد  دخترایی  بود که به قتل رسیدن.. از مکالمه پرینت گرفتم و رفتم سمت اتاق آقا محمد در زدم و رفتم داخل.. برگه ها رو روی میز گذاشتم ... چند ثانیه نگاهشون کرد و گفت : پس امکان داره به درد بخوره... . _ اره امکانش هست .. نگاهم کرد :  در حال حاضر کجاست؟ .. _ آقا فعلا نمی دونم.. ولی تغریبا شاید بشه فهمید .. سوالی گفت : تغریبا ؟ .. منظورش رو فهمیدم لبخند کجی زدم: نه آقا شما همین الان فکر کن آدرس رو داری .. سرش رو تکون داد .. با اجازه ای گفتم و اومدم بیرون .. داوود سمت میزم اومد پرسید: چیکار میکنی بعد سایت؟ _ اول میرم داروخونه بعد هم خونه .. چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: داروخونه چرا؟ _ اسپریم تموم شده میرم بخرم.. " اها " یی زیر لب گفت و رفت .. بعد از رفتنش به صندلی تکیه دادم... از عید تا الان عمو اینا فقط یه تبریک گفته بودن .. بدون هیچ حرفی.. سرد بودنشون عادی بود اما عمه همیشه یه زنگ میزد .. سمت محوطه رفتم... شماره عمو حمید رو گرفتم.. اولین باری بود من داشتم زنگ میزدم ... چند تا بوق خورد که جواب داد.. با سلام کردنم سرد جواب داد. پرسید : برای کاری زنگ زدی؟ از لحنش جا خوردم.. آروم گفتم: فقط خواستم احوال شما رو بپرسم ... مامان فروغ خوبه ؟ پوزخندی زد: خداروشکر خوبیم .. زنگ نزدم مزاحم نشم به هر حال سرت شلوغه این روزا قاتل اطرافت زیاده .. منظورشو نفهمیدم .. شاید هم فقط وانمود میکردم که نمی فهمم .. پرسیدم : یعنی چی؟ انگار دیگه طاقت نیوورد که کلافه گفت: شنیدم اسلان دستگیر شده .. به قتل مهدی هم اعتراف کرده ... مامان فروغ از وقتی فهمیده از اول قاتل دایی تو بوده اصلا حال خوشی نداره .. رسما جا خوردم دستم  سمت گلوم کشیده شد .. با صدای گرفته گفتم : اینا چه ربطی به من داره ؟ من که اسلان نیستم.. نفسش رو داد بیرون : ناراحت نشو رسول جان ... عصبی شدم .. الان کار دارم .. زنگ میزنم .. بدون مکث قطع کرد.. بی حوصله روی نیمکت نشستم.. چنگی به موهام زدم .. پس سرد بودن این مدتشون  برای همین بود .. پوزخندی زدم.. چرا فکر میکردم نمی فهمن .. اصلا اسلان به من چه ..   داوود گوشیم زنگ خورد نگار بود .. جواب که دادم گفت : سلام به برادر عزیزم آقا داوود .. از لحنش معلوم بود خوشحاله آروم گفتم: سلام نگار خانم.. چه عجب یاد ما هم کردین .. خندید : ببخش دیگه شلوغم .. نمی دونم این مکالمه چقد طول کشید که گفت : دارم یه کارایی میکنم .. جواب بده که میده اونوقت پولامون رو با  پارو جمع میکنیم .. _ مگه ما الان  مشکلی داریم که تو اینقد دنبال پولی .. انگار بهش برخورد:  نه نداریم ولی توشوخی میکنی دیگه اره ؟ اون موقع که بابا بخاطر بی پولی دوا درمون نشد یادته ؟ از یادآوری اون روزا کلافه گفتم : آره یادمه از تو بهترم یادمه .. حالا داری چیکار میکنی ؟  _ حالا بماند .. بعدا میفهمی.. نگران من نباش .. خواستم حرفی بزنم که سریع گفت : اوه داوود من کلاسم‌ شروع شده باید برم .. بعد هم قطع کرد .. خیره شدم به دیوار . ••••••••••••••••••• پ ن : چه ربطی به من داره؟ مگه من اسلانم؟
این پارت ها تقدیم شما نظرات شما https://daigo.ir/secret/31654746856
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ سال ۱۴۰۰ و تو داری واسه اولین بار این شاهکار رو میبینی:)) ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
جهت زیبا سازی پروف هاتون:)✨ ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رسول رو تاحالا جدی دیده بودید؟ تو سریال گاندو،فقط این سکانس استاد رسول جدی بود🦦😂 ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
اصلا سرعت نت عاااالی😐
پارت بزاریم