eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ سال ۱۴۰۰ و تو داری واسه اولین بار این شاهکار رو میبینی:)) ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
جهت زیبا سازی پروف هاتون:)✨ ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رسول رو تاحالا جدی دیده بودید؟ تو سریال گاندو،فقط این سکانس استاد رسول جدی بود🦦😂 ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
اصلا سرعت نت عاااالی😐
پارت بزاریم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت پنجم فرشید موها مو مرتب کردم.. به کارت دعوتا نگاه‌ کردم محمد ، رسول و داوود .. برای فردا شب  .. رفتم توی سایت .. اول رفتم سمت اتاق آقا مدر زدم و رفتم داخل.. لبخند روی لبم بود با دیدنم گفت : چیزی شده فرشید جان ؟ چند ثانیه خجالت زده سرم و انداختم پایین با لبخند سمتش رفتم کارت دعوت رو سمتش گرفتم گفتم: آقا افتخار بدین فردا شب مراسمه عقده .. لبخند پهنی زد آروم کارت رو ازم گرفت : به به آقا فرشید مبارکه .. بلند شد و بغلم کرد .. بعد با مهربونی گفت : میام حتما .. ان شاء الله که خوشبخت شی .. لبخند ذوق زده ای زدم : ممنون آقا.. افتخار میدین ... بعد از چند دقیقه با اجازه ای گفتم و اومدم بیرون.. لبخند از لبم پایین نمی اومد .. سمت رسول و داوود که کنار هم بودن رفتم بعد از سلام با لبخند کارت ها رو سمتشون گرفتم : افتخار بدین فردا مراسم عقدمه.. داوود هیجان زده داد زد : به به مبارکه .. با خنده سریع گفتم: داوود اروم زشته .. سمتم اومد و محکم بغلم کرد.. بعد از اون رسول بغلم کرد باد  لبخند گفت : من و داوود حتما میایم خیالت راحت.. داوود خندید : دقیقا ما تا تهش پشتت وایسادیم ..   خندیدم : دمتون گرم بچه ها .. ماموریت نمیرم که می خوام  عقد کنم .. بعد از خندیدنشون فضا یکم جدی شد .. رسول اروم گفت : خوشحالم رسیدی به اون جایی که دوست داشتی .. _ هنوز یه وقتایی باورم نمیشه راستش .. داوود لبخندی زد: همینش قشنگه دیگه .. با اومدن سعید از بچه ها خداحافظی کردم و رفتم پیش سعید . بعد احوال پرسی گفت : کارت دعوت دادی به بچه ها؟ با  همون لحن گفتم : آره.. لبخندی زد انگار اونم از این قضیه خوشحال بود .. گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم فائزه لبخند پهنی زدم: فائزست.. چند ثانیه نگاهم کرد که خندیدم : فائزه خانوم .. خندید .. ازش فاصله گرفتم و جواب دادم .. رسول در اتاق رو زدم و رفتم داخل سلام کردم گفتم : جانم اقا؟ با اشاره ای که کرد به نزدیک ترین صندلی نشستم دوباره پرسیدم: چیزی شده ؟ سرش‌ رو تکون داد و گفت: هیراد تبرئه شده .. شاید فردا پس فردا آزاد شه .. دیگه باهاش کاری نداریم .. میتونه برگرده هلند .. لبخندی زدم : میتونم روز آزادیش برم سراغش ؟! _ اره حتما .. تشکر کردم که گفت : یه نامه برای مقامات بالا بنویس بیار‌امضا کنم برای تبرئه هیراد .. لبخندی زدم چشمی گفتم و از اتاق بیرون اومدم.. سمت میزم رفتم که یه چیزی‌مثل پتک خورد تو سرم.. اگه هیراد راجب اسلان پرسید چی بگم ؟ هر چی‌باشه باباشه.. ••••••••••••••• پ ن : عقد‌ فرشید پ ن : هیراد آزاد میشه
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت ششم لیلا با زنگ خوردن تلفن و دیدن اسمش  لبخند مرموزی  زدم .. قبل از جواب دادن از پله ها بالا رفتم  .. در اتاق رو باز کردم به جسم بی جونش روی تخت نگاه کردم لبخند رضایت بخشی زدم و در اتاق رو بستم .. سمت اتاق بغلی رفتم .. تلفن رو جواب دادم .. با بستن در گفتم : سلام.. حالت چطوره ؟ _ به لیلا خانم حال تو چطوره ؟ بی حوصله گفتم: منتظر زنگ زدنای تو .. _ زنگ زدم بپرسم خبر خاصی از وحید به دستت نرسیده ؟ چشام رو ریز کردم : الان نگرانی ؟ نه خبری ندارم .. تنها کسی که شاید نم پس بده رسوله که اونم حمید بدجور از دستش عصبیه .. _ نگران خودمم .. زودتر باید حذف شه .. اینطور میتونم بیام ایران .. خندم اتاق رو گرفت : مثلا شوهرته هاا جدی شجد با خشم گفت : اون الان نسبتی باهام نداره .. بابک الان شوهرمه ، برادر شوهر تو .. صدای خندش تو گوشم پیچید .. حق به جانب گفتم : آره راس میگی .. فک کن وحید بعد مرگ فروغ برادر و زن داداشش رو ببینه .. خندید: فروغ به این زودیا نمیمیره.. موهام رو به بازی گرفته بودم : حالا شاید مرد .. قرار مون همین  بود پولا واسه من بقیه چیزا واسه تو .. اینا رو ول کن .. الان چیکار کنیم؟ صداش رو صاف کرد: چه میدونم .. تا مطمئن نشدم نمی تونم بیام از طرفی این پسره بدجور برای انتقام عجله داره .. سوالی گفتم : کدوم پسره؟ هوفی کشید : پسر اسلان ... از زیر زبون رسول بکش بیرون .. یه جوری بکشش خونه .. .............. رسول به صندلی تکیه دادم که گوشیم  زنگ خورد عمو حمید بود تعجب کردم.. نگران شدم نکنه باز می خواد حرفای دیروز رو بزنه.. جواب ندادم‌.. قطع شد اما بازم زنگ زد ..  با تردید جواب دادم آروم گفتم : سلام عمو حمید، ،‌ حالت خوبه ؟ چیزی‌ شده؟! صداش رو صاف کرد: سلام رسول جان تو خوبی ؟ .. خواستم بهت بگم فردا شب بیای دور هم باشیم .. ابرو هام بالا رفت : چرا عمو ؟ راستش فردا عقد یکی از رفیقامه .. چند ثانیه مکث کرد: جدی ؟ لیلا خواست دور هم باشیم .. نمی تونی شب بعد عقد بیای ؟! دستم رو بین مو هام بردم لحنش انگار اجازه مخالفت نمیداد.. گفتم : چشم عمو بتونم میام حتما.. بعد قطع کردن پوزخندی زدم .. باز لیلا خانوم چه نقشه ای واسه ما داره خدا میدونه    •••••••••••••••••• پ ن : ليلا...