1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه سوال پرسید خببب
چرا اینجوری ضایعش میکنی آقا محمد😐😂
#رسول
#محمد
#اد_استاد
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت نهم
رسول
نفس عمیقی کشیدم: چرا میپرسین زنعمو ؟
نگاهش اذیتم میکرد .. جدی گفت: انگار بالاخره ثابت شد داییت قاتل مهدیه .. برای همین ناراحتی ؟
نگاه گذرای عمو حمید رو حس کردم .. سمت لیلا گفتم: چرا فکر میکنی من بخاطر داییم ناراحتم زنعمو ؟ شما مطمئن باش هیچکس تو این خونه عمو رو بیشتر از من دوست نداشت .. پس الان قاتل هر کی باشه از دستگیریش ناراحت نیستم...
اینبار عمو حمیید گفت : حکمش کی میاد ؟ جرم های دیگه ای هم داره اره ؟!
_ نمی دونمم.... از جرماش خبر ندارم ..
بی صدابلند شدم با صدای بی حال گفتم: میرم پیش مامان فروغ ..
خواستم برم که با همون لحن همیشگیش گفت : فروغ باید استراحت کنه .. از تو داییت هم خیلی دل خوشی نداره .. حالا اینکه گفت حلالش کنی برای این بود اخر عمری اه یه بچه یتیم دامن گیرش نشه ..
حرفش برام سنگین بود.. در جوابش فقط باشه ای گفتم و از خونشون زدم بیرون....
دستم سمت گلوم رفته بود.. اعصابم بهم ریخته بود....
تنم بخاطر عصبانیت به لرزه اوفتاده بود..
لیلا
از نبود حمید مطمئن شدم شمارش رو گرفتم چند تا بوق خورد .. اونم برای این بود که بره یه جای خلوت .. جواب که داد پرسیدم : تنهایی ؟
_ اره تنهام... خبری شده ؟ نکنه رسول چیزی گفته ؟
با لحن عصبی گفتم : گوش کن ببین چی میگم . تا من نگفتم حق نداری پاتو بزاری ایران اونو به اون هیرمان هم بگو.. رسول به این راحتیا نم پس نمیده..پس منتظر می مونیم... حکم وحید بیاد
سکوت کرده بود چیزینمیگفت که اینبار ارون تر گفتم: گوشات رو خوب وا کن .. وحید بخواد اعتراف کنه و درباره تو بگه همون بهتر که خودت ، خودت رو خلاص کنی ... یادت باشه شوهر الان تو داداش حمیده پس چیزی لو ندی هر چند که اون احمق تر از این حرفاست ..
جوابش فقط یه خنده مسخره بود... تلفن رو قطع کردم .. از پله ها پایین رفتم و لامپ های پذیرایی همه روشن بود... حمید روی مبل نشسته بود با دیدنم گفت : نباید دم اخری اون حرفو به رسول میزدی...گناه داشت تحت فشار باشه مشکل تنفسی میگیره ..
بدم میومد ازش .. از محبتای مسخرش برای رسول .. اصلا هر کیکه به رسول محبت میکرد من ازش متنفر بودم ..
پوزخندی زدم: دروغ گفتم؟ همین اگه نبود اون مامان و داییش اگه نبودن داداشای تو الان زنده بودن ..
دیگه حرفی نزد که گفتم : نمی دونی پریسا کجاست؟
_ با رفیقاش بیرونه ..
#رویار_۲
•••••••••••••••••
پ ن : آه یه بچه یتیم
پ ن : ازش متنفر بودم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت دهم
رسول
وقتی رسیدم خونه تنگی نفس داستم نه فقط برای حرف لیلا.... برای وقتایی که اسلان رو با من یکی میدونستن .. هم اینا هم امیر ..
در خونه رو باز کردم دوازده شب بود .. لامپا خاموش بود .. سمت اشپزخونه رفتم شیر اب رو چند دقیقه باز گذاشتم و نصفه لیوانی خوردم... سمت اتاق رفتم اسپری رو از روی میز برداشتم و یکی دو پیس مهمون ریه هام کردم.. با نفس عمیق حالم بهتر شد .. داوود اروم روی تخت خوابیده بود... پتو رو تا پیش شونه هاش بالا کشیدم..
یه بالشت وپتو از کمد در اوردم و کف اتاق دراز کشیدم..
خیره شده بودم به دیوار نفسم رو دادم بیرون : عمو..نمیدونم... شاید اگه بودی پشتم وایمیسادی...عمو توکه منو با اسلان یکی نمیدونی ؟ هرکی ندونه تو خوب میدونی اسلان با بچگی من چیکار کرد ...
داوود
غرق خواب بودم .. فقط یه صفحه سیاه میدیدم که انگار صدای یه ناله به گوشم میرسید.... گیج شدم چشامرو باز کردم .. اتاق تاریک بود اما نور ماه باعث شده بود رسول رو کف اتاق ببینم... با عجله از روی تخت بلند شدم کنارش نشستم .. انگار توی کابوس. گیر کرده بود.د صورتش خیس شده بود .. ترسیده دستم رو روی شونش گذاشتم: رسول ؟ رسول بیدار شو ... رسول ؟ رسول داداش ..
دستم رو بیشتر روی شونش تکون دادم که یهو باترس از جاش پرید با هول نگاهم کرد.. سریع گفتم : چیزی نیست خواب دیدی .... الان حالت بهتره؟
سرش رو تکون داد نفسش رو بیرون داد دستشو بین موهاش برد... بهتر شد
اروم گفتم: میرم واست اب بیارم ..
بلند شدم با وجود تاریک بودن خونه سمت اشپزخونه رفتم..
اشپزخونه تقریبا تاریک بود.. شیر اب رو بازکردم .. لیوان رو سر پر کردم داشتم از اشپزخونه بیرون میرفتم که انگار چشام سیاهی رفت و لیوان از دستم روی سرامیک های اشپزخونه اوفتاد و صدای گوش خراشی ایجاد کرد..
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم سریع خم شدم شیشه های شکسته روی انداختم تو دستم که یکی از شیشه ها کف دستم رو برید.. اخ تغریبا بلندی گفتم و شیشه ها رو با هول انداختم ..
رسول
داوود از کابوس لعنتی که قصد کشتنم رو داشت نجات داد.. به خودم که اومدم گفت : میرم اب بیارم ..
با رفتنش به نور اوفتاده به دیوارخیره شده بودم.. چرا این کابوسا منو ول نمیکرد ؟
صدای گوش خراش لیوان که شسکت منو به خودم اورد..
بعد هم صدای اخ گفتن داوود..
سریع بلند شدم.. رفتم سمت اشپزخونه .. تاریک بود لامپ رو روشن کردم وسط اشپزخونه وایساده بود دورش شیشه شکسته های لیوان و چند قطره خون کف سرامیک..
سمتش رفتم مچش روگفتم بردم سمت پذیرایی : چیکار کردی تو با خودت ؟ زدی دستت رو ناکار کردی .
ارومگفت: چیزی نیست خوبه..
توی کابینت باند و بتادین رو برداشتم .. خونش رو با دستمال پاک کردم.. یه زره بتادین رو زخمش ریختم معلوم بود سوز میزنه.. با دقت باتد رو کف دستش پیچیدم..
پرسید: کابوس میدیدی؟
صحنه های کابوس جلوی چشام گذشت : اره .. یه کابوس مسخره .. خواب تو رو هم بهمریختم بخشش
_ نه بابا مهم نیست
باند که تموم شد لبخند خسته ای زدم : تموم شد .. خیلی درد میکنه ؟
ارومخندید : نه .. یه خراش کوچیک بود ..
لبخند شرمنده ای زدم رفتم تو اشپزخونه پارچه روی کابینت رو خیس کردم و اوروم کف اشپزخونه که شیشه هاش جمع شه ...
#رویار_۲
••••••••••••••••
پ ن : قطره های خون کف اشپزخونه
این دوپارت تقدیم شما ..
پارت های بعدی معلوم نیست کی باشه پس نظر یادتون نره
https://daigo.ir/secret/31654746856
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
اومدیم بیرون🥲🌧
بیا منم ببر😭😂❤️
من بارون میخوامممممممممم