بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت دهم
رسول
وقتی رسیدم خونه تنگی نفس داستم نه فقط برای حرف لیلا.... برای وقتایی که اسلان رو با من یکی میدونستن .. هم اینا هم امیر ..
در خونه رو باز کردم دوازده شب بود .. لامپا خاموش بود .. سمت اشپزخونه رفتم شیر اب رو چند دقیقه باز گذاشتم و نصفه لیوانی خوردم... سمت اتاق رفتم اسپری رو از روی میز برداشتم و یکی دو پیس مهمون ریه هام کردم.. با نفس عمیق حالم بهتر شد .. داوود اروم روی تخت خوابیده بود... پتو رو تا پیش شونه هاش بالا کشیدم..
یه بالشت وپتو از کمد در اوردم و کف اتاق دراز کشیدم..
خیره شده بودم به دیوار نفسم رو دادم بیرون : عمو..نمیدونم... شاید اگه بودی پشتم وایمیسادی...عمو توکه منو با اسلان یکی نمیدونی ؟ هرکی ندونه تو خوب میدونی اسلان با بچگی من چیکار کرد ...
داوود
غرق خواب بودم .. فقط یه صفحه سیاه میدیدم که انگار صدای یه ناله به گوشم میرسید.... گیج شدم چشامرو باز کردم .. اتاق تاریک بود اما نور ماه باعث شده بود رسول رو کف اتاق ببینم... با عجله از روی تخت بلند شدم کنارش نشستم .. انگار توی کابوس. گیر کرده بود.د صورتش خیس شده بود .. ترسیده دستم رو روی شونش گذاشتم: رسول ؟ رسول بیدار شو ... رسول ؟ رسول داداش ..
دستم رو بیشتر روی شونش تکون دادم که یهو باترس از جاش پرید با هول نگاهم کرد.. سریع گفتم : چیزی نیست خواب دیدی .... الان حالت بهتره؟
سرش رو تکون داد نفسش رو بیرون داد دستشو بین موهاش برد... بهتر شد
اروم گفتم: میرم واست اب بیارم ..
بلند شدم با وجود تاریک بودن خونه سمت اشپزخونه رفتم..
اشپزخونه تقریبا تاریک بود.. شیر اب رو بازکردم .. لیوان رو سر پر کردم داشتم از اشپزخونه بیرون میرفتم که انگار چشام سیاهی رفت و لیوان از دستم روی سرامیک های اشپزخونه اوفتاد و صدای گوش خراشی ایجاد کرد..
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم سریع خم شدم شیشه های شکسته روی انداختم تو دستم که یکی از شیشه ها کف دستم رو برید.. اخ تغریبا بلندی گفتم و شیشه ها رو با هول انداختم ..
رسول
داوود از کابوس لعنتی که قصد کشتنم رو داشت نجات داد.. به خودم که اومدم گفت : میرم اب بیارم ..
با رفتنش به نور اوفتاده به دیوارخیره شده بودم.. چرا این کابوسا منو ول نمیکرد ؟
صدای گوش خراش لیوان که شسکت منو به خودم اورد..
بعد هم صدای اخ گفتن داوود..
سریع بلند شدم.. رفتم سمت اشپزخونه .. تاریک بود لامپ رو روشن کردم وسط اشپزخونه وایساده بود دورش شیشه شکسته های لیوان و چند قطره خون کف سرامیک..
سمتش رفتم مچش روگفتم بردم سمت پذیرایی : چیکار کردی تو با خودت ؟ زدی دستت رو ناکار کردی .
ارومگفت: چیزی نیست خوبه..
توی کابینت باند و بتادین رو برداشتم .. خونش رو با دستمال پاک کردم.. یه زره بتادین رو زخمش ریختم معلوم بود سوز میزنه.. با دقت باتد رو کف دستش پیچیدم..
پرسید: کابوس میدیدی؟
صحنه های کابوس جلوی چشام گذشت : اره .. یه کابوس مسخره .. خواب تو رو هم بهمریختم بخشش
_ نه بابا مهم نیست
باند که تموم شد لبخند خسته ای زدم : تموم شد .. خیلی درد میکنه ؟
ارومخندید : نه .. یه خراش کوچیک بود ..
لبخند شرمنده ای زدم رفتم تو اشپزخونه پارچه روی کابینت رو خیس کردم و اوروم کف اشپزخونه که شیشه هاش جمع شه ...
#رویار_۲
••••••••••••••••
پ ن : قطره های خون کف اشپزخونه
این دوپارت تقدیم شما ..
پارت های بعدی معلوم نیست کی باشه پس نظر یادتون نره
https://daigo.ir/secret/31654746856
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
اومدیم بیرون🥲🌧
بیا منم ببر😭😂❤️
من بارون میخوامممممممممم
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بیا منم ببر😭😂❤️ من بارون میخوامممممممممم
بارونی ک تبدیل شده به برررف😍🌨