چون نباشد دل به جای خود، زره دام بلاست
اهل جرأت را لباس جنگ، پیراهن بس است!
#گنگ
#درخواستی
#اد_استاد
https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღویߊܝღ فصل دوم پارت پانزدهم داوود بی حوصله گوشه ی خونه
نگار
خواهر داوود
سنش هم ۲۶،۲۷
#شخصیت
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
نگار خواهر داوود سنش هم ۲۶،۲۷ #شخصیت
روی #شخصیت بزنید بقیه هم بالا میاد
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت هفدهم
محمد
روی سرامیک های بالکن نشسته بود سرش بین دستاش بود.. دل نگران گفتم : رسول؟ کی بود این وقت شب؟!
بهمنگاه کرد .. چشماش قرمز بود انگار اشکی شده بود..
کنارش مثل خودش نشستم: چی شده رسول ؟
صداش از ته چاه بیرون میومد: محمد... عمو حمید بهم زنگ زد .. فروغ مرد.. چند ساعت پیش .. حتی وقت نکردمبگم تهران نیستم..
بهتمزد: خدارحمتش کنه رسول... تسلیت میگمبهت ..
سرش رو انداخت پایین دستش رو که گرفتم یخ کرده بود نگران گفتم: رسول... اروم باش حالت بد میشه یه وقت.. میدونم نارحت شدی .. اما چیزیه که شده ، مامانبزرگت چند سال بود که مریض بود..
پوزخند غمینی زد .. از هزارتا گریه هم بدتر بود.. دلم اتیش گرفت.. اروم گفت: داداش ، مشکل من اینجاست نه خوشحالم نه ناراحت سِر سِرم... همیشه از فروغ متنفر بودم .. از همون وقتی که با مامانم مشکل داشت تا همین دو شب پیش.. اما الان حتی خوشحالم نیستم..
از ریختن اشکاش عصبی شد.. محکم با استین لباسش پاکشون کرد: میدونی چرا متنفر بودم ؟ برای اینکه هیچوقت مامان بزرگ خوبی نبود.. هیچوقت خاطره خوبی ازش نداشتم.. وقتی به دنیا اومدم حتی تا شیش ماه سراغی ازم نگرفت .. اصلا با خودش نگفت من یه نوه دارمکه به دنیا اومده.. بعدم مامانم و بابام با پرویی اومدن تهران بهش سر زدن .. اصلا مشکل من اینه که وقتی نیازش داشتم نبود.. وقتی خورد شده بودم نبود..اما الانم که رفته خوشحال نیستم .. خوشحال نیستم که کسی که باهاممثل غریبه سر کوچه رفتار کرد مرد..
قطره کوچیک اشک از چشمم پایین اومد برای غم رسول که روی گلوش سنگینی میکرد..
بغضش ترکید: اصلا من چرا ناراحت شدم هااا،؟ چرا برای فروغ ناراحت شدم، هاااا؟
محکم سرش رو به خودم چسبوندم... محکم بغلش کردم.. تنش مثل یه بچه دوساله میلرزید .. کنار گوشش گفتم: رسول ، اروم باش .. گریه کن ولی اروم باش .. تفس عمیق بکش.. رسول تو ناراحت شدی چون ذاتت شبیه فروغ نیست همین.. فردا برگرد تهران مراسم تشیع شرکت کن منم کارم تموم شد میام..
خواست حرفی بزنه که گفتم : هیس..چیزی نگو .. من خودم تموم شد میام..تو زودتر برو..
انگاربا گریه های رسول قطره های اشک خودم پایین میومد.. مثل یه بچه توی بغلم جمع شده بود و لامپ سفید کم نوریی باعث شده بود اطرافم رو ببینم.. بوسه ای روی پیشونیش کاشتم.. چشامرو بستم و هق هق رسول تو گوشم میپیچید .. رسولی که تنها چیزی که می خواست گریه بود...
#رویار_۲
••••••••••••••••
پ ن : فروغ هیچوقت زمانی که باید میبود نبود...
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت هجدهم
محمد
هفت صبح بود .. رسول که تازه یه ذره خواب به چشماش مهمون شده بود .. یه گوشه خواب بود .. از فرصت استفاده کردم به علی زنگ زدم جواب که داد بعد از سلام گفتم: علی یه بلیط می خوام واسه یک ساعت ، یک ساعت و نیم دیگه واسه تهران ..
صداش تو گوشم پیچید: چشم اقا... می خواین من بیام؟
_ نه ... یکی از نیروهای شیراز هست..
چشمی گفت و قطع کرد ..
رسول
احساس میکردم سردمه .. انگار وسط زمستونوسط حیاط دراز کشیده باشم.... گردنم گرفته بود ، نمی تونستم خوب تکونش بدم... یهو انگاراز خواب پریدم و گرد سر جام نشستم.. محمد که دیدم گفت : بیدار شدی ؟! یه اب به دست و صورتت بزن که زودتر بری تهران ..
چند ثانیه گیج شدم.. تهرانچرا؟ .. چند ثانیه کافی بود که اتفاقات دیشب یادم اومد .. گرد غم روی دلم نشست ، کاش همش یه کابوس بود... بی هیچ حرفی بلند شدم و رفتم دستشویی .. روبه ایینه به خودم نگاه کردم.. مثل وقتایی که حالمخوب نبود شده بودم.. هوفی کشیدم .. کاش میشد تهران نمی رفتم..
از دستشویی که بیرون اومدم... اروم گفتم : اقا من امادم بریم؟! باشه ای گفت و با هم رفتیم بیرون..
توی راه چند بار حالم رو پرسید.. نمی دونستم دقیقا چه حالی دارم .. انگار معلق بودم.. حالم خوب نبود و انگار واقعا ناراحت فروغ بودم.. صدام هم طبق معمول گرفته بود...
......
به فرودگاه رسیدم .. انرژی سر پا وایسادن نداشتم و مستقیم روی یه صندلی نشستم .. چند دقیقه بعد اقا محمد با یه پلاستیک سمتم اومد.. چندتا کیک و ابمیوه داد دستم: تو راه بخور فشارت نیوفته..
تشکر کردم... خیره شده بودم به اطراف که ازم پرسید: رسول مطمئن باشم حالت خوبه ؟!
_ اره اقا حالم خوبه .. فقط کاش نمی رفتم..
دستم رو گرفت : رسول جان از خانواده که نمیشه فرار کرد.. یه مراسمه تموم میشه...
حرفش رو تایید کردم: اره اقا .. من هر جا فرار کنم بازم باید برگردم..
وقت پرواز که شد بلند شدم.. اقا محمد بغلم کرد.. دلم نمی خواست از بغل محمد جدا شم اما چاره ای نبود.. اروم جدا شدم : اقا ببخشید بابت رفتنم... از اول نباید میومدم.. که اینطور دست خالی بمونید..
لبخند محوی زد: تقصیر تو نیست که ، همین چند وقت هم کمک زیادی کردی، هر کاری باهام داشتی زنگ بزن..
لبخند زدم از همون لبخند های از ته دل اما خب خیلی زود پاک شد..
محمد
به رفتنش خیره شدم.. معلوم بود حالش خوب نیست .. رنگش پریده بود... میدونستم فشار زیادی روشه.. ،
#رویار_۲
•••••••••••••••••
پ ن : معلق بودم
پ ن : از خانواده نمیشه فرار کرد
پ ن : هر جا فرار کنم بازم باید برگردم
بین این همه درس حواستون به ناشناس هم باشه 🙃
https://daigo.ir/secret/21950014681
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترکیب پیانو و مداحی..جالب بود )
https://eitaa.com/Admin_Gando