بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت سی و دوم
رسول
در خونه رو باز کردم رفتم داخل ... فقط لامپ کوچیک راهرو رو روشن کردم .. بی قراری وجودمو گرفته بود.. خونه رو مدام دور میزدم .. نمیدونستم ، نگرانبودم.. اما..اما مگه من منتظر همین حکم نبودم؟ پس چرا الان اینطور بی قرار شده بودم؟
رفتم سمت آشپزخونه شیر آب رو باز کردم... چندتا مشت پر از آب روی صورتم پاشیدم.. یکم آب خوردم..
اسپری رو مثل همیشه مهمون ریه هام کردم..
روی تخت نشستم عصبی پام رو تکون میدادم... نمی دونستم باید چیکار کنم..
ناچار دراز کشیدم حرف محمد توی سرم می چرخید " حکم اسلان اومده... اعدام"
به سقف خیره شده بودم.. گذشته همیشه آماده هجوم به ذهنم بود.. اصلا انگار گذشته یه هیولا بود که با تاریک شدن هوا ظاهر میشد...
چشام رو بستم.. سعی کردم بخوام اما هی یادم اومد ، یادم اومد..
( گذشته )
محکم یقه لباسم رو گرفت و برد سمت زیر زمین.. انگار هیچکس برای کمک کردن به من خونه نبود.. خون عمو هنوز روی لباسم بود...نمی دونستم الان که ما اومدیم کسی هست جسد عمو رو پیدا کنه یا نه ..
توی زیر زمین محکم هلم داد روی زمین بوی نم و سیگار محکم وارد ریه هام شد .. بخاطر حرکاتش گیج شدم..سریع سعی کردم بلند شم..رگ گردنم متورم شده بود داد زدم: فک کردی من پشیمون میشم؟ من خودم میرممیگم تو بودی که عمو رو کشتی...
معلوم بود عصبیه.. کنارم وایساد قدش از همیشه بلند تر به نظر می رسید.. سایهاش روی تنم اوفتاد..
سمتم حمله ور شد.. محکم زدم زمین.. زیر چشم و روی گونم سوزش بدی احساس کردم.. با کفشش محکم به صورتم زده بود.. گیج شده بودم.. نفسمبرای حرف زدن قطع شده بود.. فکر میکردم تموم شده باشه اما گرفتم زیر دست پا.. هر مشت و لگدی که روی تنممینشست فقط کتک نبود تخلیه خشم بود .. برای خالی کردن کینه ش ادم خوبی رو پیدا کرده بود.. لگدی که به دنده هام زد.باعث شد چشام سیاهی بره..
خسته شد .. نفس کم اورد و ازم فاصله گرفت.. نمی تونستم نفس بکشم.. چشام تار میدید.. خون گرم از پیشونیم سرازیر شد حالا دیگه فقط بوی نم نبود بوی خون هم اضافه شده بود ... پام رو نمیتونستم تکون بدم.انگار شکسته بود.. دستم بخاطر کشیده شدن روی سیمان زخم شده بود.. سرماو زبری سیمان رو حسمیکردم.. تمام بدنم گرفته بود.. دستم رو با بدبختی سمت گلوم بردم هیچ تلاشی برای بلند شدن نمیکردم.... دوباره سمتم اومد دستش رو بالا برد نه برای زدنم بلکه دستش روی با خونسردی زیر چونه.ام گرفت و مجبورم کرد به چشماش نگاه کنم.: ریوان... تو هیچی نیستی .. لب باز کنی دنیا رو روی سرت خراب میکنم... ریوان.. تو که نمی خوای بقیه هم مثل عموت شن می خوای ؟ لب باز کنی اونا رو نابود میکنم..
اشک نه از غم بلکه از ترس ازگوشه چشمم پایین اومد.. اینفقط تهدید نبود. میدونستم حرفی که زده رو راحت عملی میکنه.. درد به نقطه بی حسی رسیده بود و فقط خون روی پیشونیم رو حس میکردم...
چیزی نگفتم که اینبار گفت: ریوان فهمیدی یا نه؟
با گریه سرم رو تکون دادم... لبخند خونسردی زد: حواسم بهت هست... بیشتر از هر وقت دیگه ای.. یادت باشه کوچکترین کار بزرگترین تاوان رو داره..
با رفتنش انگار اکسیژن تازه جرئت کرد وارد ریه هام شه.. من الان فقط کتک نخورده بودم.. بزرگترین دارایی که داشتم از دست دادم.. اونم احساس امنیت.. من الان دیگه برای خودم نبودم.. حتی اجازه هیچ کاری رو نداشتم..
..
نفس عمیقی کشیدم.. این خاطرات هیچ وقت تمومی نداشت... روی تخت به پهلو چرخیدم... اگه فقط همون ماجرا بود که اشکالی نداشت.. مشکل من اینجا بود که بعد از اون ماجرای زیر زمین اسیر اسلان شده بودم.. حق هیچکاری رو نداشتم ..
اما ... اما الان دیگه حکم اسلان اومد.. اسلان فقط هیولای تاریکی من بود.. اما دیگه تموم شد..
#رویار_۲
•••••••••••••
پ ن : خاطرات گذشته شبیه یه هیولا شبا ظاهر میشدن..
پ ن : من اسیر اسلان شده بودم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت سی و سوم
داوود
سایت تغریبا تاریک بود... طرفای یازده شب بود.. به اطراف نگاه کردم.. چندتا نیروی دیگه هم پشت میز هاشون نشسته بودن..
از کشوی میز بسته قرصم رو در اوردم... آب معدنی روی روی میزم رو باز کردم و قرصام رو خوردم.. معدم خالی بود و باعث شد حالت تهوع بگیرم.. چشام بخاطر بی خوابی می سوخت..
کاغذ های روی میزم رو جمع کردم.. آروم شروع کردم نوشتن گزارش امروز که باز درد سراغم اومد.. از عوارض قرص بود.. به کلیه ام فشارمی اورد.... دردش بیشتر از چیزی بود که بتونم تحمل کنم.... دکتر راست میگفت.. این سنگ دمار از روزگار من در می اورد..
آروم بلند شدم رفتم سمت نماز خونه.. یه کنج نماز خونه نشستم.. از درد خم شده بودم؛.. دورم دو سه تا نیروی دیگه هم بود.. احساس میکردم از درد دارم میلرزم.. آب معدنی توی دستم رو سر کشیدم اما انگار فایده نداشت..
محمد..
از اتاق بیرون اومدم.. سمت نماز خونه رفتم.. با در اوردن کفشام رفتم داخل.. روی میز ناهارخوری کوچیک گوشه نماز خونه نشستم.. چند ثانیه چشام رو بستم.. ذهنم ناخودآگاه سمت رسول میرفت.. هوفی کشیدم.. چشامرو بازکردم و دقیق تر نماز خونه رو نگاه کردم.. کنج نماز خونه داوود رو دیدم.. خمیده نشسته بود و سرش رو به دیوار تکیه داه بود.. نمی دونستم خوابه یا بیدار .. دقیق تر که نگاه کردم انگار داشت به خودش می لرزید... آروم بلند شدم رفتم سمتش دستمو روی شونهاش گذاشتم آروم گفتم: داوود؟
چند ثانیه بی حرکت وایساد و بعد آروم سرش رو اورد بالا.. صورتش خیس اشک بود.. آروم طوری که دستش رو محکم روی کلیهاش گذاشته بود گفت: آقا محمد من قرصمو خوردم اما دردم خیلی زیاده..
نور نماز خونه کم بود.. فقطیه قسمت صورتش رو میدیدم.و قسمت دیگه صورتش سایه خودم بود که اوفتاده بود..
با اخم گفتم: پس تو چرا نرفتی بیمارستان؟ کلیه درد مگه الکیه..
چیزینگفت.. از درد به خودش میپیچید.. بلند شدم.. با دستم بازوش رو گرفتم و بلندش کردم.. کمکش کردم از پله ها پایین بره و بشینه تو ماشین..
چند دقیقه از حرکتمون گذشته بود.. اشکاش رو پاک کرد..
سمتش گفتم: بهتری؟
سرش رو به نشونه " نه " تکون داد...
..........
روی تخت دراز کشیده بود.. کنار تخت وایساده بودم و به حرکات پرستار نگاه میکردم.که سمتم گفت: سرمش تموم شد می تونید برید.. تشکری کردم..
روی صندلی نشستم.. تازه داشت به خودش میومد..
پرسیدم : بهتر شدی؟
_ اره آقا بهترم..
سرم رو تکون دادم: داوود ..از این به بعد حالت بد شد مثل یه بچه ی خوب میای دکتر .. متوجه ای که؟
_ اره آقا حواسم هست..
با تاسف سری تکون دادم ابرو بالا انداختم: نه خیر آقا داوود شما هر بار میگی حواسم هست و بعد حرفات یادت میره.. یه جمله داشتی، چی بود؟
خندید: آدم هروقت تحت فشاره زیاد حرف میزنه..
خندم رو خوردم: چشمم روشن آقا داوود.تکنیک بازجویی داریمیگی؟ ، نخیر شما درست شدنی نیستی.. یه چند بار توبیخ بشی حساب کار دستت میاد..
جدی شد: آخه آقا محمد شما پرسیدی منم گفتم.. تازه این جمله واسه شما صدق نمیکنه.. من حرفای شما رو یادم نمیره..
کوتاه خندیدم: حالا میگم رسول دربارش تصمیم بگیره..
پوکر نگاهم کرد: نمیشه خودتون تصمیم بگیرین؟
_ نه نمیشه..
خندید.. با لبخند محوی که فقط خودم حسش میکردم نگاهش کردم.. خیلی زود حال و هواش عوضمیشد.. کافیبود چند ثانیه باهاش شوخی کنی تا بعد همه چییادش بره..
سرم که تموم شد سمتم گفت: آقا محمد میشه من بیام سایت؟ میرم نماز خونه میخوابم اما الان برم خونه مامانم نگران میشه ..
آروم باشهای گفتم و دوباره سمت سایت حرکت کردیم..
#رویار_۲
••••••••••••
پ ن : داوود ..
پ ن : با چند ثانیه شوخی همه چی یادش میرفت..