eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت بخونیم؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت سی و دوم رسول در خونه رو باز کردم رفتم داخل ... فقط لامپ کوچیک راهرو رو روشن‌ کردم .. بی قراری وجودمو گرفته بود.. خونه رو مدام دور میزدم .. نمی‌دونستم ، نگران‌بودم.. اما..اما‌ مگه من منتظر همین حکم نبودم؟ پس چرا الان اینطور بی قرار شده بودم؟ رفتم سمت آشپزخونه شیر آب رو باز کردم... چندتا مشت پر از آب روی صورتم پاشیدم.. یکم آب خوردم.. اسپری رو مثل همیشه مهمون ریه هام کردم.. روی تخت نشستم عصبی پام رو تکون میدادم... نمی دونستم باید چیکار کنم.. ناچار دراز کشیدم حرف محمد توی سرم می چرخید " حکم اسلان اومده... اعدام" به سقف خیره شده بودم.. گذشته همیشه آماده هجوم به ذهنم بود.. اصلا انگار‌ گذشته یه هیولا بود که با تاریک شدن هوا ظاهر میشد... چشام رو بستم.. سعی کردم بخوام اما هی یادم اومد ، یادم اومد.. ( گذشته ) محکم یقه لباسم‌ رو گرفت و برد سمت زیر زمین.. انگار هیچکس برای کمک کردن به من خونه نبود.. خون عمو هنوز روی لباسم‌ بود...نمی دونستم الان که ما اومدیم کسی هست جسد عمو رو پیدا کنه یا نه .. توی زیر زمین محکم هلم داد روی زمین بوی نم و سیگار محکم وارد ریه هام شد .. بخاطر حرکاتش گیج شدم..سریع سعی کردم بلند شم‌..رگ گردنم متورم شده بود  داد زدم: فک کردی من پشیمون میشم؟ من خودم میرم‌میگم‌ تو بودی که عمو رو کشتی... معلوم بود عصبیه‌.. کنارم وایساد قدش از همیشه بلند تر به نظر می رسید.. سایه‌اش روی تنم اوفتاد.. سمتم حمله ور شد.. محکم زدم زمین.. زیر چشم و روی گونم سوزش بدی احساس کردم.. با کفشش محکم به صورتم زده بود.. گیج شده بودم.. نفسم‌برای حرف زدن قطع شده بود.. فکر میکردم تموم شده باشه اما گرفتم زیر دست پا.. هر مشت و لگدی که روی تنم‌می‌نشست فقط کتک نبود تخلیه خشم بود .. برای خالی کردن کینه ش ادم خوبی رو پیدا کرده بود.. لگدی که به دنده هام زد.باعث شد چشام سیاهی بره..  خسته شد .. نفس کم اورد و ازم‌ فاصله گرفت.. نمی تونستم نفس بکشم.. چشام تار میدید.. خون گرم از پیشونیم سرازیر‌ شد حالا دیگه فقط بوی نم نبود بوی خون هم اضافه شده بود ... پام رو نمی‌تونستم تکون بدم.انگار‌ شکسته بود.. دستم بخاطر کشیده شدن روی سیمان زخم شده بود.. سرماو زبری سیمان رو حس‌میکردم.. تمام بدنم گرفته بود.. دستم رو با بدبختی سمت گلوم بردم هیچ تلاشی برای بلند شدن نمی‌کردم‌.... دوباره سمتم اومد دستش رو بالا برد نه برای زدنم بلکه دستش روی با خونسردی زیر چونه.ام گرفت و مجبورم کرد به چشماش نگاه کنم.: ریوان... تو هیچی نیستی .. لب باز کنی دنیا رو روی سرت خراب میکنم... ریوان.. تو که نمی خوای بقیه هم مثل عموت شن می خوای ؟ لب باز کنی اونا رو نابود میکنم.. اشک نه از غم بلکه از ترس از‌گوشه چشمم پایین اومد..  این‌فقط تهدید نبود. میدونستم حرفی که زده رو راحت عملی میکنه.. درد به نقطه بی حسی رسیده بود و فقط خون روی پیشونیم رو حس میکردم... چیزی نگفتم که اینبار گفت: ریوان فهمیدی یا نه؟ با گریه سرم رو تکون دادم... لبخند خونسردی زد: حواسم بهت هست... بیشتر از هر وقت دیگه ای.. یادت باشه کوچکترین کار بزرگترین تاوان‌ رو داره.. با رفتنش انگار اکسیژن تازه جرئت کرد وارد ریه هام شه.. من الان فقط کتک نخورده بودم.. بزرگترین دارایی که داشتم از دست دادم.. اونم احساس امنیت.. من الان دیگه برای خودم نبودم.. حتی اجازه هیچ کاری رو نداشتم.. .. نفس‌‌ عمیقی‌ کشیدم.. این خاطرات هیچ وقت تمومی نداشت... روی تخت به پهلو چرخیدم... اگه فقط همون ماجرا بود که اشکالی نداشت.. مشکل من اینجا بود که بعد از اون ماجرای زیر زمین اسیر اسلان شده بودم.. حق هیچ‌کاری رو نداشتم .. اما ...‌ اما الان دیگه حکم اسلان اومد.. اسلان فقط هیولای تاریکی من بود.. اما دیگه تموم شد..  ••••••••••••• پ ن : خاطرات گذشته شبیه یه هیولا شبا ظاهر میشدن.. پ ن : من اسیر اسلان شده بودم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت سی و سوم داوود سایت تغریبا تاریک بود... طرفای یازده شب بود.. به اطراف نگاه کردم.. چندتا نیروی دیگه هم  پشت میز هاشون نشسته بودن.. از کشوی میز بسته قرصم رو در اوردم... آب معدنی روی روی میزم رو باز کردم و قرصام رو خوردم.. معدم خالی بود و باعث شد حالت تهوع بگیرم.. چشام بخاطر بی خوابی می سوخت.. کاغذ های روی میزم رو جمع کردم.. آروم شروع کردم نوشتن گزارش امروز که باز درد سراغم اومد.. از عوارض قرص بود.. به کلیه ام فشار‌می اورد.... دردش بیشتر از چیزی بود که بتونم تحمل کنم.... دکتر راست میگفت.. این  سنگ دمار از روزگار من در می‌ اورد..  آروم بلند شدم رفتم سمت نماز خونه.. یه کنج نماز‌ خونه نشستم.. از درد خم شده بودم؛.. دورم دو سه تا نیروی دیگه هم بود.. احساس میکردم از درد دارم‌ میلرزم.. آب معدنی توی دستم رو سر کشیدم اما انگار فایده نداشت.. محمد.. از اتاق بیرون اومدم.. سمت نماز خونه رفتم.. با در اوردن کفشام رفتم داخل.. روی میز ناهارخوری کوچیک گوشه نماز خونه نشستم.. چند ثانیه چشام‌ رو بستم.. ذهنم ناخودآگاه سمت رسول میرفت.. هوفی کشیدم..‌ چشام‌رو باز‌کردم و دقیق تر‌ نماز خونه رو نگاه کردم.. کنج نماز خونه داوود رو دیدم.. خمیده نشسته بود و سرش رو به دیوار تکیه داه بود.. نمی دونستم خوابه یا بیدار .. دقیق تر که نگاه کردم انگار داشت به خودش می لرزید... آروم بلند شدم رفتم سمتش دستمو روی شونه‌اش گذاشتم آروم گفتم: داوود؟ چند ثانیه بی حرکت وایساد و بعد آروم سرش رو اورد بالا.. صورتش خیس‌ اشک بود.. آروم طوری که دستش رو محکم روی کلیه‌اش گذاشته بود گفت: آقا محمد من قرصم‌و خوردم اما دردم خیلی زیاده.. نور نماز خونه کم بود.. فقط‌‌یه قسمت صورتش رو میدیدم.و قسمت دیگه صورتش سایه خودم بود که اوفتاده بود.. با اخم گفتم: پس تو چرا نرفتی بیمارستان؟ کلیه درد مگه الکیه.. چیزی‌نگفت.. از درد به خودش می‌پیچید.. بلند شدم.. با دستم بازو‌ش رو گرفتم و بلندش کردم.. کمکش کردم از پله ها پایین بره و بشینه تو ماشین.. چند دقیقه از حرکتمون گذشته بود..‌ اشکا‌‌ش رو پاک‌ کرد.. سمتش گفتم: بهتری؟ سرش رو به نشونه " نه " تکون داد... .......... روی تخت دراز کشیده بود.. کنار‌‌ تخت وایساده بودم و به حرکات پرستار نگاه میکردم.که سمتم گفت: سرم‌ش تموم شد می تونید برید.. تشکری کردم.. روی صندلی نشستم.. تازه داشت به خودش میومد.. پرسیدم : بهتر شدی؟ _ اره آقا بهترم.. سرم رو تکون دادم: داوود ..‌از این به بعد حالت بد شد مثل یه بچه ی خوب میای دکتر .. متوجه ای که؟ _ اره آقا حواسم هست.. با تاسف سری تکون دادم ابرو بالا انداختم: نه خیر آقا داوود شما هر بار میگی حواسم هست و بعد حرفات یادت میره.. یه جمله داشتی، چی بود؟ خندید: آدم هر‌وقت تحت فشار‌ه زیاد حرف میزنه.. خند‌م رو خوردم: چشمم روشن آقا داوود.تکنیک بازجویی داری‌میگی؟ ، نخیر شما درست شدنی نیستی.. یه چند بار توبیخ بشی حساب کار دستت میاد.. جدی شد: آخه آقا محمد شما پرسیدی منم گفتم.. تازه  این جمله واسه شما صدق نمیکنه.. من حرفای شما رو یادم نمیره.. کوتاه خندیدم: حالا میگم رسول دربارش تصمیم بگیره.. پوکر نگاهم کرد: نمیشه خودتون تصمیم بگیرین؟ _ نه  نمیشه.. خندید.. با لبخند محوی که فقط خودم حسش میکردم نگاهش کردم.. خیلی زود حال و هواش عوض‌میشد.. کافی‌بود چند ثانیه باهاش شوخی کنی تا بعد همه چی‌یادش بره..    سرم که تموم شد سمتم گفت: آقا محمد میشه من بیام سایت؟ میرم نماز خونه میخوابم اما الان برم خونه مامانم نگران میشه .. آروم باشه‌ای گفتم و دوباره سمت سایت حرکت کردیم..  •••••••••••• پ ن : داوود .. پ ن : با چند ثانیه شوخی همه چی یادش میرفت..
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
..... من خودم ندارمش..اگه ادمینا داسته باشن میفرستن🍂
🥺💛؛) <توسط دوستم گرفته شده>
پارت بخونیم با هم ؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت سی و چهارم داوود فکر میکردم باد سرد به صورتم میخوره..سنگینی پتو رو روی بدنم حس میکردم.. انگار بخاطر مسکن دیشب گیج بودم.. صدای فرشید و سعید رو میشنیدم.. اما رسول نه.. سعید پای گاز بود و یه چیزی رو هم میزد.. فرشید هم انگار روی میز ناهارخوری نشسته بود.. صدای فرشید که می خندید پیچید تو گوشم: سعید حواست باشه غذا نسوزه.. فائزه درست کرده.. ماشالا فقط باید دستپختش رو بخوری.. اینبار سعید بود که خندید: خوبه قبل از اینکه زن تو باشه خواهر من بوده هاا..  هر دو خندیدن.. آروم بلند شدم و نشستم.. اروم‌گفتم: سلام.. سعید با دیدنم لبخند شیطونی زد: به دهقان فداکار.. مث اینکه شما هم مث رسول اینجا رو با خونه اشتباه گرفتی.. بیام با مامانت صحبت کنم راه‌‌ت بده خونه؟! می خوای خودم برات خونه کرایه کنم؟ خسته خندیدم: کی گفته من مامانم انداختم بیرون؟! شونه ای بالا انداخت.. بلند شدم کنار فرشید نشستم..  فرشید با لبخند به گوشی خیره شده بود.. صفحه گوشی رو سمتم متمایل کرد.. با لبخند گفت: داوود آیهان رو ببین! دارم نماز میخونم کنارم وایساده حرکات منو تکرار میکنه.. نگاه کردم.. خیلی بامزه بود.. معلوم بود فرشید داره کیف میکنه که آیهان دوسش داره.. با لبخند گفتم: چه بچه بامزه ای .. سعید با گذاشتن ظرف های غذا نشست: حلال زاده با داییش میبره.. خندم گرفت.. به غذا نگاه کردم.. هنوز گیج خواب بودم.. بوی غذا پیچید توی ریه هام: دستپخت فائزه خانومه؟! هر دو همزمان گفتن: اره.. سعید گفت: گیج میزنی داوود ؟! شونه ای بالا انداختم: خوابم میاد . گردنم گرفته. رسول کجاست؟ فرشید گفت: به آقا محمد گفت امروز نمیاد .. سرم رو تکون دادم و آروم شروع کردم.    رسول با صدای بوم بوم طبقه بالا از خواب بلند شدم.. امروز قرار بود با داوود حرف بزنم.. بلند شدم صورتم رو شستم.. حالم  خوب بود که یهو یاد اتفاقات دیشب و حکم اوفتادم دوباره چهرم پکر شد.. اما مهم نبود.. لباسام رو پوشیدم.. کفاشم رو که پوشیدم خم شدم بند کفشام رو ببندم.. که تلفنم زنگ خورد.. با دیدن اسم لیلا کلافه شدم.. صبحی که با زنگ لیلا شروع شه از اِدامش انتظاری نیست.. جواب دادم.. سلام سردی داد و گفت: امروز مراسم هفتم فروغِ مهمون خاصی نداریم.. یه مراسم ساده.. حتما باید باشی .. خواستم حرفی بزنم که منتظر نمود خداحافظی کرد و قطع کرد.. کلافه دستم رو گذاشتم رو کمرم، گندت بزنن اسکندر‌.. اخه من با داوود قرار دارم ولی مگه این عفریته میزاره.. شماره آقا محمد رو گرفتم بعد از چند تا بوق و سلام گفتم: اقا محمد میشه امروز دیرتر بیام؟! مراسم هفتمه.. با قبول کردنش تلفن رو قطع کردم.. به لباسم نگاه کردم سورمه ای بود.. کفشام رو در اوردم رفتم داخل خونه که لباسم رو با یه لباس مشکی‌ عوض کنم.. طبق محاسباتم باید تا بعد ظهر اونجا می‌موندم.. عمه که معلوم نیست باشه یا نه.. دو تا آدم دیگه هم اضافه شده بود.. بابک و مژگان... ای داد بیداد.. من بار قبلی یه بحث کوچیکی‌ هم‌کردم..  سوار موتور شدم و حرکت کردم سمت مقصد  ••••••••••••••••••• پ ن : بخاطر مسکن گیج بودم پ ن : مثل رسول اینجا رو با خونه اشتباه گرفتی .
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت سی و پنجم رسول خیره به خاک فروغ بودم.. دستام رو پشتم نگه داشته بودم.. عمه بدون حرف زدن به هیچکدوم ما یه گوشه نشسته بود.. عمو حمید کنار من و بقیه هم دور خاک وایساده بودن.. عمو امیر اصلا حالش خوب نبود.. همه ساکت  بودن.. گاهی لیلا و مژگان یه چیزی‌ میگفتن.. فقط منتظر بودم تموم شه... بابک زد به شونه‌ام پیش گوشم گفت : بیا کمکم این خرما ها رو از ماشین بیاریم... باهم رفتیم سمت ماشین.. ادم عجیبی بود .. هر حرفی دوست داشت میزد..تنها شباهتش با من این بود که اونم از لیلا خوشش نمی اومد.. قفل ماشین رو زد .. دوتا سنی برداشت.. خم شدم سینی حلوا رو برداشتم که گفت: این کورد بودن تو هم عذابیه ها.. چقد اون موقع مامان به بابات گفت با کورد وصلت نکنه... عصبی شدم.. رگ گردنم متورم شد... از ماشین بیرون اومدم روبه روش وایسادم.. ناخودآگاه اخم محوی روی ابرو‌هام نشست: منظورت چیه عمو؟! _ منظور من که واضح بود... نفسم رو عصبی دادم بیرون: عمو ... من اگه هزار بار هم برگردم عقب کورد بودنو انتخاب میکنم.. عمو من به کورد بودن خودم افتخار میکنم.. با اصالتی هم که دارم هیچ مشکلی ندارم... پس دلم نمی خواد راجب کورد بودنم حرفی بزنید.. پوزخند زد: اوه .. تو زبون هم داشتی ما بی خبر بودیم؟ بی جواب گذاشتمش.. در ماشین و محکم بستم و با سینی حلوا رفتم سمت بقیه.. یه ادم غریبه با عمو حمید حرف میزد.. سلام کرد بهم دست داد اما من حتی اونو تا الان ندیده بودم.. که عمو گفت : از دوستای قدیمی من بودن.. لبخند زدم ... بابک که اومد کنار مژگان وایساد.معلوم بود داره گزارش میده..   ........ به خونه که رسیدیم.. همه خسته روی مبل نشستیم عمو امیر با عجله سمت اتاقش رفت ... حس شیشمم میگفت مشکلی هست.. عمه با عجله اماده شد بره خونه باهامم اصلا حرف نمی زد.. چند دقیقه گذشت که عمو امیر با یه چمدون از پله ها پایین اومد عمو حمید پرسید : کجا امیر؟ بدون نگاه گفت : میرم خونه یکی از رفیقام.. نگاهی به بابک کرد : اینجا دیگه جای من نیست حمید .. نوبت عمه بود که نگران شه: آخه امیر ینی چی.. بریم خونه خودم.. سرد نگاهش کرد : مگه من بچه‌‌ام پروانه ؟ بابک فقط دنبال بهونه بود: چیه امیر هاا چیه ؟ نکنه می خوای منت تو یه الف بچه رو بکشم؟ _ الف بچه ؟ بابک مث اینکه حواست نیست بخاطر ارث و میراث این همه راه اومدی؟ همین کافی بود که بابک سمت امیر حمله ور شه.. عمه جیغ خفه ای کشید.. عمو حمید سریع امیر رو گرفت و من برای کمک به حمید سعی کردم جلوی بابک رو بگیرم.. اما فایده نداشت برای بار اول توی این مدت گریه امیر رو دیدم عصبی داد میزد: چی از جون ما می خوای بابک؟ بس نبود اون همه حرص مامان رو در اوردی؟ یادت رفته غیر قانونی رفتی انور آب؟ الان اومدی که چی؟ یادت رفته وقتی مهدی شهید شد حتی یه زنگ نزدی؟ بابک تقلا می کرد که چنگ بزنه به یقه امیر.. اینبار مژگان هم نگران گفت : بابک ولش کن حالا یه گوهی میخوره.. امیر قرمز شده سمت مژگان گفت: شما اصلا چکاره ای مژگان؟ هاااا؟ بابک محکم هولم داد سمت دیوار .. مچ دستم محکم خورد به لبه میز.. اخمی که از شدت درد بود روی ابرو‌هام نشست.. بابک یه چندتا مشتی زد به امیر که حمید هولش داد رو زمین.. سمت امیر داد زد: فعلا برو بیرون بعدا حرف میزنیم.. لباسش رو جم و جور کرد چند ثانیه مکث کرد و رفت.. .. حمید  سمت بابک گفت : توام یه هفته وقت داری گورتو گم کنی بری از اینجا .. با خنده از روی زمین بلند شد:‌ خونه مامانمه کجا برم؟ با صورت قرمز شده گفت : پس من میرم.. بازم خندید سیگارش رو روشن کرد: زودتر، جلوتو نگرفتم.. لیلا عصبی گفت: نه خیر ما هیچ جا نمیریم..حمید مث اینکه یادت رفته این خونه منه؟ بابک جایی گیر بیاره میره‌ بعد نگاه تهدید آمیزی به مژگان کرد.که نفهمیدم چرا.. از سر جام بلند شدم.مچ دستم قرمز شده بود... اوضاع‌ انقد شلخته بود که بدون هیچ حرفی از خونه زدم بیرون.. اینم از  امیری که از خونه مامانش اوفتاد بیرون..  این روند بیرون اوفتادن معلوم نبود قراره چقد طول بکشه  داوود بهم زنگ زد.. جواب دادم..          ••••••••••••••• پ ن : اولین بار بود گریه اش رو میدیدم.. پ ن : دستم خورد به لبه میز. پ ن : این روند بیرون اوفتادن
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت سی و پنجم رسول خیره به خاک فروغ
کسی‌نمیداند‌که‌شب‌ها.. زیر‌آوار‌ افکارچگونه‌از‌هم‌پاشیدم و‌صبح‌بی‌آنکه‌کسی‌بفهمد‌بلند‌شدم‌و‌لبخند زدم:)