eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
این سکانس های گاندویی❤️ خدمت شما عزیزان به مناسب روز پاسدار😍🤍💞
عیدتون مبارک سی‌سیااا🥲☺️💗
ملت امام حسین، عیدتون مبارک 💛✨
از اونجایی که امروز شاید اصلا وقت نکنم پس همین الان بشینیم دو تا پارت بخونیم🤌
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت چهل و دوم رسول ۰ انگشتم‌و روی دکمه ۵ فشار دادم و بعد در آسانسور بسته شد.. جلوی آینه دستی به مو هام کشیدم.. یادش بخیر چقد منو نیما سر به سر هم‌ می ذاشتیم اینجا.. از آسانسور بیرون رفتم  سمت آخرین واحد.. زنگ‌و زدم که عمه در و باز کرد با لبخند پهنی گفت: سلام عمه خوش اومدی.. چقدر که دلم برات تنگ شده بود.. تشکر کردم. کوتاه همو بغل کردیم.... روی مبل کرم رنگ روبه پنجره نشستم.. عمه با کنار زدن پرده ها نور رو مهمون خونه کرد... سمت آشپزخونه رفت.. اروم‌گفتم: بقیه کجان؟ نیما؟ ، بابای نیما؟! مهربون خندید: امروز فقط منم و تو.. نیما با رفیقاش رفته بیرون.. کنارم نشست دوتا استکان چایی و یه ظرف شیرینی روی میز گذاشت.. با لبخند گفت: خب عمه چه خبر؟ به پیرهنش نگاه کردم هنوز مشکی تنش بود به هر حال هنوز چهلم فروغ نرسیده بود.. به پیرهن چهارخونه مشکی سورمه ای خودم نگاه کردم.. به لبخند قشنگ عمه نگاه کردم: خداروشکر عمه میگذره _ همه چی خوب‌ پیش میره؟ سرکار چی خوبه؟! لبخند زدم: الحمدلله عمه خوبه..  چند ثانیه مکث کرد که آروم گفتم: شما با عمو اینا قهری؟ اخه نیما گفت اصلا نرفتین اونجا.. آه سردی کشید: نه قهر نیستم اما دیگه حوصله دیدن بابک رو ندارم. برام عجیب بود..  من هیچ خاطره بچگی از بابک نداشتم.. سمتش گفتم: چرا؟ عمو حمید ، امیر هم مثل شمان.. به بهانه غذا بلند شد رفت سمت آشپز خونه ، خودشو مشغول آشپزی کرد.. صدای نسبتا بلندش پیچید تو خونه: چون خیلی بد کرد.. بی ‌معرفتی زیاد کرد.. اون موقع نه سن زیادی داشتی نه تهران بودی.. بابات هم خیلی ارتباطی با ما نداشت.. بابک گند کاری زیاد میکرد..ول می چرخید و پشت سر هم خلاف میکرد.. به قول حمید لات سر کوچه بود.. مهدی داداشم خیلی نگرانش بود.. مدام سعی میکرد بابک رو درست کنه اما بابک مثل الانش بود.. انقد مامان‌و نگران میکرد و حرص میداد که مامان همون سالا ناراحتی قلبی گرفت.. حمید یه جاهایی عصبی میشد اما مهدی مدام پیگیرش بود.. بعدم که بی خبر گذاشت و غیر قانونی از ایران رفت.. هیچ‌خبری ازش نبود چقدر که مهدی نگرانش بود با اینکه ازش کوچیکتر بود عاقل تر بود.تا همین روزا که اونم فقط یه دلیل داره.. به اون دوره زمانی که فکر کردم یادم بود اون موقع ها که عمو بهم زنگ میزد مشخص بود نگرانه اما اون موقع سن من پایین بود.. بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه کنارش وایسادم: ینی ازش متنفری؟! ‌ تلخ خندید: آدم که از داداش متنفر نمیشه.. چیزی نگفتم فقط‌ به کاراش خیره شده بودم.. عمه همیشه مثل مامانم بود.. آروم خندید: یادش بخیر..یادته اون موقع خیلی با نیما صمیمی نبودی؟ بمیرم برات با همه غریبی میکردی..‌میومدی می نشستی پیش من خیره به کارام میشدی.. راستی اون موقع چرا فقط کوردی حرف میزدی؟  چند ثانیه اشک جلوی چشام‌رو گرفت.. هر‌ چقدر هیرمان اذیتم کرد..نیما جبران کرد..یادمه باعث شده بود هر روز بریم تو کوچه فوتبال..مدام هواسش بود بالایی سرم نیاد به هر حال حالم خوب نبود.. آروم گفتم: نمی دونم چرا کوردی حرف میزدم..انگار گیر کرده بودم.. با لبخند گفت: خداروشکر الان خوبی.. خندیدم.. با جدیدت گفت: خوبی دیگه مگه نه؟! _ اره عمه خوبم.. خداروشکر دیگه اون پسر بچه کوچیک نیستم.. ............ خواب نبود ... انگار کابوس هم نبود.. فقط اسلان بود که جلوم نشسته بود یه کبودی که رد طناب بود روی گردنش بود.. نه حرف نه لبخند.. فقط یه اخم یه اخم غلیظ تر از همیشه.. تحمل اون صحنه ممکن نبود..   از جام پریدم.. رنگم پریده بود.. چندثانیه گذشت تا فهمیدم هنوز خونه‌ی عمه موندم.. صدای عمه مثل آب رو آتیش بود.. تغریبا نزدیک مبلی که خواب بودم نشسته بود و مشغول سبزی پاک کردن بود.. با چشمای نگران گفت: خوبی عمه؟ چشام مثل همیشه ترسیده بود... نگاه بی تابش بین چشام چرخید:  رسول ، هر چقد بزرگتر میشی  چشمات بیشتر  شبیه مهدی میشه.! چقد چشمات شبیه مهدی شده!  آروم بلند شدم رفتم سمت عمه.. دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم روی پاهای عمه... با صدای گرفته گفتم: خواب بد دیدم.. دست از سبزی پاک کردن برداشت دستش رو بین موهام گذاشت: شبیه بچگی هات شدی هاا.. عیب نداره..خواب بعد ظهر تعبیر نداره.. شاید شبیه بچگی هام شده بودم چون ترس بچگی هام برگشته بود... غمگین خندید: رفتارت شبیه مهدی شده.. مهدی هم با اون سنش یه وقتایی پیش من بچه میشد.. _ چه خوب که شبیه عمو شدم! چشام رو بستم.. هنوز نور آفتاب رو قالی های خونه مهمون بود.. با هر بار بازدم بوی ریحون می پیچید تو ریه هام.. عمه عادت داشت وقت بیکاری سخنرانی های استاد پناهیان رو گوش میداد.. صدای آروم سخنرانی  پناهیان ترکیب شده بود با فضا.. نفس عمیقی کشیدم..    •••••••••••••••••••••••• پ ن : چقدر چشمات شبیه مهدی شده.. پ ن : سرم رو روی پاهاش گذاشتم: خواب بد دیدم.. پ ن : مثل بچگی هات..)