4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بگو رفتنت فقط یه شایعست..
https://eitaa.com/Admin_Gando
از اونجایی که امروز شاید اصلا وقت نکنم پس همین الان بشینیم دو تا پارت بخونیم🤌
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت چهل و دوم
رسول ۰
انگشتمو روی دکمه ۵ فشار دادم و بعد در آسانسور بسته شد.. جلوی آینه دستی به مو هام کشیدم.. یادش بخیر چقد منو نیما سر به سر هم می ذاشتیم اینجا..
از آسانسور بیرون رفتم سمت آخرین واحد.. زنگو زدم که عمه در و باز کرد با لبخند پهنی گفت: سلام عمه خوش اومدی.. چقدر که دلم برات تنگ شده بود..
تشکر کردم. کوتاه همو بغل کردیم....
روی مبل کرم رنگ روبه پنجره نشستم.. عمه با کنار زدن پرده ها نور رو مهمون خونه کرد...
سمت آشپزخونه رفت.. ارومگفتم: بقیه کجان؟ نیما؟ ، بابای نیما؟!
مهربون خندید: امروز فقط منم و تو.. نیما با رفیقاش رفته بیرون..
کنارم نشست دوتا استکان چایی و یه ظرف شیرینی روی میز گذاشت.. با لبخند گفت: خب عمه چه خبر؟
به پیرهنش نگاه کردم هنوز مشکی تنش بود به هر حال هنوز چهلم فروغ نرسیده بود.. به پیرهن چهارخونه مشکی سورمه ای خودم نگاه کردم..
به لبخند قشنگ عمه نگاه کردم: خداروشکر عمه میگذره
_ همه چی خوب پیش میره؟ سرکار چی خوبه؟!
لبخند زدم: الحمدلله عمه خوبه..
چند ثانیه مکث کرد که آروم گفتم: شما با عمو اینا قهری؟
اخه نیما گفت اصلا نرفتین اونجا..
آه سردی کشید: نه قهر نیستم اما دیگه حوصله دیدن بابک رو ندارم.
برام عجیب بود.. من هیچ خاطره بچگی از بابک نداشتم..
سمتش گفتم: چرا؟ عمو حمید ، امیر هم مثل شمان..
به بهانه غذا بلند شد رفت سمت آشپز خونه ، خودشو مشغول آشپزی کرد.. صدای نسبتا بلندش پیچید تو خونه: چون خیلی بد کرد.. بی معرفتی زیاد کرد.. اون موقع نه سن زیادی داشتی نه تهران بودی.. بابات هم خیلی ارتباطی با ما نداشت..
بابک گند کاری زیاد میکرد..ول می چرخید و پشت سر هم خلاف میکرد.. به قول حمید لات سر کوچه بود.. مهدی داداشم خیلی نگرانش بود.. مدام سعی میکرد بابک رو درست کنه اما بابک مثل الانش بود.. انقد مامانو نگران میکرد و حرص میداد که مامان همون سالا ناراحتی قلبی گرفت.. حمید یه جاهایی عصبی میشد اما مهدی مدام پیگیرش بود.. بعدم که بی خبر گذاشت و غیر قانونی از ایران رفت.. هیچخبری ازش نبود چقدر که مهدی نگرانش بود با اینکه ازش کوچیکتر بود عاقل تر بود.تا همین روزا که اونم فقط یه دلیل داره..
به اون دوره زمانی که فکر کردم یادم بود اون موقع ها که عمو بهم زنگ میزد مشخص بود نگرانه اما اون موقع سن من پایین بود..
بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه کنارش وایسادم: ینی ازش متنفری؟!
تلخ خندید: آدم که از داداش متنفر نمیشه..
چیزی نگفتم فقط به کاراش خیره شده بودم.. عمه همیشه مثل مامانم بود..
آروم خندید: یادش بخیر..یادته اون موقع خیلی با نیما صمیمی نبودی؟ بمیرم برات با همه غریبی میکردی..میومدی می نشستی پیش من خیره به کارام میشدی.. راستی اون موقع چرا فقط کوردی حرف میزدی؟
چند ثانیه اشک جلوی چشامرو گرفت.. هر چقدر هیرمان اذیتم کرد..نیما جبران کرد..یادمه باعث شده بود هر روز بریم تو کوچه فوتبال..مدام هواسش بود بالایی سرم نیاد به هر حال حالم خوب نبود..
آروم گفتم: نمی دونم چرا کوردی حرف میزدم..انگار گیر کرده بودم..
با لبخند گفت: خداروشکر الان خوبی..
خندیدم.. با جدیدت گفت: خوبی دیگه مگه نه؟!
_ اره عمه خوبم.. خداروشکر دیگه اون پسر بچه کوچیک نیستم..
............
خواب نبود ... انگار کابوس هم نبود.. فقط اسلان بود که جلوم نشسته بود یه کبودی که رد طناب بود روی گردنش بود.. نه حرف نه لبخند.. فقط یه اخم یه اخم غلیظ تر از همیشه..
تحمل اون صحنه ممکن نبود..
از جام پریدم.. رنگم پریده بود.. چندثانیه گذشت تا فهمیدم هنوز خونهی عمه موندم.. صدای عمه مثل آب رو آتیش بود.. تغریبا نزدیک مبلی که خواب بودم نشسته بود و مشغول سبزی پاک کردن بود.. با چشمای نگران گفت: خوبی عمه؟
چشام مثل همیشه ترسیده بود... نگاه بی تابش بین چشام چرخید: رسول ، هر چقد بزرگتر میشی چشمات بیشتر شبیه مهدی میشه.! چقد چشمات شبیه مهدی شده!
آروم بلند شدم رفتم سمت عمه.. دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم روی پاهای عمه... با صدای گرفته گفتم: خواب بد دیدم..
دست از سبزی پاک کردن برداشت دستش رو بین موهام گذاشت: شبیه بچگی هات شدی هاا.. عیب نداره..خواب بعد ظهر تعبیر نداره..
شاید شبیه بچگی هام شده بودم چون ترس بچگی هام برگشته بود...
غمگین خندید: رفتارت شبیه مهدی شده.. مهدی هم با اون سنش یه وقتایی پیش من بچه میشد..
_ چه خوب که شبیه عمو شدم!
چشام رو بستم.. هنوز نور آفتاب رو قالی های خونه مهمون بود.. با هر بار بازدم بوی ریحون می پیچید تو ریه هام.. عمه عادت داشت وقت بیکاری سخنرانی های استاد پناهیان رو گوش میداد.. صدای آروم سخنرانی پناهیان ترکیب شده بود با فضا.. نفس عمیقی کشیدم..
#رویار_۲
••••••••••••••••••••••••
پ ن : چقدر چشمات شبیه مهدی شده..
پ ن : سرم رو روی پاهاش گذاشتم: خواب بد دیدم..
پ ن : مثل بچگی هات..)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت چهل و سوم
داوود
توی حیاط دور از چشم مامان یه بار دیگه به نگار زنگ زدم.. جواب نمی داد .. نگرانی کلافم کرده بود براش نوشتم " کجایی تو؟؟ پیام منو دیدی زود زنگ بزن.."
خواستم برم خونه که تلفن زنگ خود دستپاچه نگاهش کردم نگار بود.. نفسم رو داد بیرون انگار فشار قلبمکم شد آروم شدم.. شاکی جواب دادم: الو.. نگار؟ کجا بودی از صبح هااا؟
خیلی حال نداشت: بیرون بودم.. سر کلاس بعدم گوشیم آنتنش پرید..
صدام ارومتر شد : خیلی خب .. دیگه از این بچه بازیات نکن.. جواب نمی دادی مجبور بودم اون همه راه بیام سراغت..
آروم بود.. همین آروم بودنش عجیب بود.. با صدای گرفتهگفت: داوود؟ میگمتو هیچ خبری عمو نداری ؟ میگن بعد فوت بابا وضعش خیلی خوب اصلا میگن سهم ارث و میراث ما رو هم بالا کشیده..
پوزخند عصبی زدم: عمو کیه نگار ؟ اون دیونه رو میگی؟
خببه ما چه؟ اون وقتی کهپول نداشتیم برای درمان بابا و بابا جلوی چشامون پر پر شد در حالی که عمو حق ما رو داشت می خورد ..همون موقع همشون مردن..
مامان میدونی سر این موضوع حساسه.. حرفات رو بشنوه بازم قلبش درد میگیره..
_ باشه..
منتظر جواب بیشتر نموندم و خداحافظی کردم...
یه گرد نگرانی روی قلبم نشست... رفتار و حرفای نگار عجیب بود.. اینکه چرا الان به این موضوع گیر داده بود بی دلیل نبود...
به آسمون نگاه کردم که هلال ماه رو وسط آسمون دیدم. لبخند محوی روی لبم نشست.. نفس عمیقی کشیدم...
............
لیلا
با خونسردی جلوی آینه نشستم.. خط چشم رو باز کردم و آروم سمت چشم بردم که در باز شد...
مژگان بود.. اومد لبهی تخت نشست.. با حرص گفت: بگو چی شده ..
بدون نگاه کردن بهش گفتم: چی شده؟
پوزخند عصبی زد: پور رحیمی برگشته تهران..
چند ثانیه طول کشید که سمتش بگم: چرا برگشته؟ چرا نمیتونی ادمایی که بهت سپردم و کنترل کنی ؟! الان چی ؟
عصبی شد: این یا رو حتی با من هماهنگ نکرد... یا براش یه بلیط میگیریم میفرستیمش یا همینجا حذفش میکنیم..
فک نکنم مامورا اینقد باهوش باشن که بخوان سریع بهش شک کنن..
حرفی برای گفتن نداشتم.. مژگان کارشو بلد بود.. پرسیدم: اون پسره چیکارمیکنه؟
_ کدوم پسره؟!
نگاه گذرایی انداختم: پسر اسلان.. اسمش چی بود؟ آها هیرمان...
_ هیچی همین طرفاس انگار از حکم اسلان چیزی میدونه... فقط منتظره زهر خودشو بریزه..
سرم رو تکون دادم: حواست باشه فعلا کاری نکنه... باید بزاریم وحید و اسلان کارشون تموم شه..
از طرفی تمام تلاشمون رو باید کنیم که مبدا چیزی از خارج کشور بفهمن..
_ نترس .. وحید و اسلان که اعدام میشن.. پور رحیمی هم خودمون حذف میکنیم چیزی نمی مونه..
#رویار_۲
•••••••••••••••••
پ ن : حق ما رو کشیده بالا..
پ ن : همون موقع که پول درمان بابا رو نداشتیم اونا مردن .