11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاندو جذابه ولی😎
#استاد_رسول
#گاندو
#ساخت_دخترم_از_نوع_امنیت
کُـــــ☁️ـــــپے ممنوع و حرام ❌
😎
{https://eitaa.com/Admin_Gando}
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفیقونه🫂🫀
#استاد_رسول
#رسول
#محمد
#گاندو
#ساخت_دخترم_از_نوع_امنیت
کُـــــ☁️ـــــپے ممنوع و حرام ❌
😎
{https://eitaa.com/Admin_Gando}
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از آسمون داره میاد😂
#استاد_رسول
#گاندو
#ساخت_دخترم_از_نوع_امنیت
کُـــــ☁️ـــــپے ممنوع و حرام ❌
😎
{https://eitaa.com/Admin_Gando}
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
#شما
میشه لطفاً این پیام رو بزاری تو کانال... https://eitaa.com/Admin_Gando/25092 ادمین محترم، میشه لطفاً این 👆 عکس ها رو داخل کانال قرار بدی،،، با تشکر❤️
......
چشم میزارم تو کانال داشتن بفرستن
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
#شما میشه لطفاً این پیام رو بزاری تو کانال... https://eitaa.com/Admin_Gando/25092 ادمین محترم، میشه
سلام عزیز 🌹
بله منتها الان در حال حاضر تو گوشیم ندارم داخل فلشه هر موقع که به دستم رسید براتون توی کانال میزارم🥰
سلام به ممبرای عزیز گاندویی🐊
واقعا عذرخواهم بخاطر تاخیر در فرستادن پارت دلی🙏🏻
یوسف گم گشته باز می آید به کنعان غم مخورید😂
بلاخره شب موعود فرا رسید😁🌹
به دلایلی پارت دلی به رمانک تغییر پیدا کرده و خبر خوش اینکه قراره امشب پارت هارو بزارم🥳
هستی جان لطف کردن به بنده افتخار دادن که این رمانک رو با هم بنویسیم بنابراین چون خودم رو خوب میشناسم توصیه میکنم آمادگی هر اتفاقی رو داشته باشید😅
برای اینکه شما پارت هارو گم نکنید تا زمانی که آخرین پارت گذاشته بشه فعالیت نداریم🙃
امیدوارم که خوشتون بیاد😉
❤️🔥ارادتمند شما #ریحانہ
❤️🩹🥲
『•• #رمانک_خنجری_در_قلب ••』
#پارت_اول
بسم الله الرحمن الرحیم
"گزارش جلسه ۱۲ دی ماه ساعت ۹:۴۱"
رسول:خب اینم از اول گزارش..
با دیدن ۱۲ دی خندم گرفت چون یادم افتاد که فردا تولدمه..
ساعتم رو نگاه کردم ساعت ۹:۲۵ دقیقه بود و ۱۶ دقیقه دیگه جلسه داشتیم..
داوود:تقریبا یه ربع دیگه جلسه بود..
یه استرسی داشتم که اصلا نمی دونستم چرا..
نیم نگاهی به رسول کردم طبق معمول تا به گردن توی مانیتورش بود..
به سمتش رفتم و دستم روی شونش گزاشتم..
رسول:جالب بود!!
فردا تولدمه و اگه این تاریخ و نمی دیدم متوجه نمیشدم اصلا..😅💔
بی خیال این موضوع شدم دوباره رفتم سر کارم..
که کسی دستش رو گزاشت روی شونم..
فک کردم آقا محمده و خواستم بلند شم که وقتی برگشتم با داوود رو به رو شدم..
خدابگم چیکارت نکنه دااااووود..
داوود: چیشددد؟!
داداش مگه من چیکار کردم؟!
چیشده برادر من؟!
رسول:فک کردم آقا محمددی!!
آخه چرا اینجوری میاای؟!
داوود:خب حالا ببخشید.
رسول:حالا بیخیال...
داوود:من که دلم می خواست سر به سرش بزارم گفتم:
حالا خیلی ترسیدی داداشی؟!😁💔
آخه فک نمیکردم..
یعنی اگه میدونستم کاری میکردم که بلندشی..
رسول:داوود جان من خستم..سر به سرم نزار که برات بد تموم میشه..
داوود:چی میشه داداش؟!😁
رسول:داوود جاان..
داوود:نمی دونم چقدر اذیتش کردم ولی وقتی نگاه ساعت کردم..
وای رسول جلسهههه..
رسول:خدا بگم چیکارت نکنه که نه گزاشتی من یه خورده به کارام برسم نه هیچی..
حالا پاشو بریم سر جلسه..
داوود:چشم داداش جونم😁💔.
رسول:باشه دارم براات..
تقه ای به در زدم و درو باز کردم و وارد شدیم..
یه لحظه شکه شدم..
آقای رضایی بود رئیس کل وزارت اطلاعات😳
بعد از چند ثانیه سلام دادم..
و رفتم روی صندلی كنار محمد نشستم داوودم كنارم نشست
منتظر بقیه بچه ها بودیم..
اصلا فکر نمیکردم آقای رضایی انقدر یهویی برای بازدید بیاد
محمد هی پاشو تکون میداد و بدجور استرس داشت
آروم دستشو گرفتم و نگاهمون به هم دیگه گره خورد ....
بچه ها اومدن و نشستن
آقای رضایی:نمیخواین جلسه رو شروع کنید؟
آقای عبدی:چرا همین الان، محمد
محمد:بله، چشم
بلند شدم و گفتم : خسته نباشید میگم بهتون و همینطور خوش آمد به آقای رضایی..
خب خداروشکر پرونده قبلی با خوبی بسته شد
و حالا ما پرونده جدیدی رو در دست داریم..
توضیحات کلی راجب این پرونده رو آقا رسول خدمتتون عرض میکنه
رسول جان بفرما☺️
رسول: همه چی خیلی سریع از ذهنم رد شد پس اون پیامی که برام اومد توضیحات پرونده بود. ای داوود خدا بگم چیکارت نکنه 😫
هیچی نداشتم برای گفتن اما نمیخواستم فرماندم ضایع بشه برای همین شروع کردم به صحبت کردن
رسول:بله. موضوع کلی که در این پرونده وجود داره اینکه برخلاف پرونده قبلی که فقط جاسوسی بود این پرونده از جنبه اقتصادی هم برخوردار هست( بر اساس تجربش میگه)
در واقع ما با دلالان اطلاعات طرف هستیم
(از این به بعد از روی لپتاپ میگه)
اینا یه شبکه دلالیه اطلاعات درست کردن که با كمک بچه های مفاسد اقتصادی تونستیم سر دسته هاشون رو پیدا کنیم
با یه کلیک تصویر اون دو نفر رو انداختم روی نمایشگر
حس میکردم دیدمشون اما یادم نمیومد
محمد:بله همین طور که رسول گفت این افراد در حال دلالی اطلاعات کشور هستن..
و ما باید هر چه سریع تر تا بیشتر از این پیش نرفتند جلوشون رو بگیریم..
خب این افراد تعدادشون زیاده ولی اصلی ترین شون دو نفر هستن..
دو نفر که کل کار ها با دستور اینا انجام میشه..رسول جان..
رسول:خب اون دو نفر آیدین ستوده و سیما عزیزی هستن
ما از این دو نفر تا الان فقط دو تا عکس داریم..
زیاد خودشون رو آفتابی نمی کنن که شناسایی بشن..
و کار ما اینجا سخت میشه..
.
.
.
محمد:بد از تموم شدن جلسه همگی بلند شدن که..
آقای رضایی:رسول شما بمون...
رسول:چشم و دوباره نشستم روی صندلیم
آقای عبدی :محمد جان شمام بشین
محمد:چشم
‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵
پ.ن: تولدش🥺
پ.ن: یعنی چیکارشون دارن🤔
نویسندگان:
✧༺R.h༻✧
『•• #رمانک_خنجری_در_قلب ••』
#پارت_دوم
آقای رضایی:خب میرم سر اصل مطلب
من در اصل برای جذب رسول جان و ارتقای رتبش اومدم
با توجه به نقش زیادش توی پرونده قبلی تصمیم گرفتن از سروان به سرگرد ارتقاش بدن و عضو سازمان اصلی بشه
اومدم برای دادن خبر ولی منم تحت تاثیر خودش قرار داد با فن بیان خوبش و ویژگی های دیگش
رسول: اه كاش هیچی نمیگفتم یا میگفتم شرمنده نخوندم گزارش پرونده رو فوقش توبیخم میکردن دیگه..
لب باز کردمو گفتم:خب..من اگه شما اجازه بدین و آقای عبدی و آقا محمد هم راضی باشند این پرونده هم اینجا باشم..
تا انشاالله بد از این پرونده اگه اجازه بدین بتونم بیام..
عبدی:من که موافقم..رضایی جان پس شما هم کنار بیا تا بد از این پرونده..
و اینکه محمد...
نظر تو چیه؟!
محمد:وقتی اقای رضایی چنین حرفی زد یه لحظه حس کردم قلبم نمیزنه..
نه..من قول دادم..قول دادم که نزارم رسول ازم یه لحظه ام جدا بشه.
نمیخوام بهترین رفیقم ازم جدا بشه..
وقتی رسول چنین حرفی زد آروم شدم..
ولی بالاخره که باید همچین اتفاقی بیوفته..
با صدای آقای عبدی به خودم اومدم...
لب زدم:نه آقا منم مشکلی ندارم..
آقای رضایی:پس انشاالله بد از این پرونده رسول جان عضو سازمان اصلی میشه..
رسول: و اما راجب ارتقای رتبه هم اگر اجازه بدید همون موقعی که انتقال انجام شد این عمر هم صورت بگیره ..
نمیخواستم رتبم هم سطح فرماندم باشه( تو دلش)
رضایی:فهمیدم بخاطر چی میگه و گفتم
ماشالا به این ادب و طرز رفتار باشه مشكلی نداره..
رسول:خجالتمون میدید ممنون..😅
......
محمد:جلسه تموم شد و به طرف اتاقم حرکت كردم
فكر اینکه رسول قراره ازم جدا بشه دیوونم میکرد
رسیدم به اتاقم..
کلافه به ساعتم نگاه كردم ۱۲ بود هنوز خیلی مونده تا شب و امشب رسول سایت نیست ..
از همین الان دلتنگش بودم 🥺
فردا تولدشه هییی...
کِی ۲۵ سالش شد..
یادش بخیر پارسال موقع تولدش شیفت بودم و درگیر، وقتی فرداش با پیرهنی که تازه کادو گرفته بود اومد تازه یادم افتاد..
بعدم براش یه عقیق خریدم اما الان موندم چی بگیرم براش
ساله بعدم كه ایشالا انگشتر عقدش دستشه..
با فهمیدن این كه سال بعد پیشم نیست دوباره خستگی و كلافگی اومد سراغم
با صدایی از فكر و خیال اومدم بیرون
#رسول
تا به میزم رسیدم شروع كردم به کار...
با خوندن پرونده یه راهی به ذهنم رسید😎
با خوشحالی دوییدم سمت اتاق محمد..
در باز بود..
از سر میز مرکزی خودمو نگه داشته بودم اما با دیدن میز اتاق آقا محمد نتونستم تحمل کنم و زدم رو میز
رسول:یافتم آقا🤩
محمد: یواش.. چخبرته 😤
رسول:خندم رو لبم خشک شد
تازه فهمیدم چیكار کردم😬
آروم گفتم: ببخشید آقا ..... نمیدونستم این صدا میده😔
بعد از چند ثانیه وقتی دیدم اوضاع خوب نیست اومدم از اتاق جیم بشم كه
محمد: کجا.. رسول
رسول:جانم آقا🥺
محمد:چیکار داشتی؟
رسول:آقا بعدا میام توضیح....
محمد:نه بیا بگو
رسول:بگم آقا واق....
محمد:آره
رسول:آقا یه نگا به این میندازین.... ببخشی..
محمد:چی هست؟
رسول:بگم آقا الان؟
محمد:اوهوم
رسول:توضیح بدم؟ 😮💨
آقا یه ذره صندلی تونو... ببخشید آقا
با سیستم الگوریتمم رو آوردم و شروع کردم به توضیح دادن
آقا همونطور كه بچههای مفاسد اقتصادی گفتن مظنونین پرونده یعنی آیدین ستوده و سیما عزیزی دلالان اطلاعات هستن..
پس به شدت برای پول در آوردن دنبال اطلاعاتن..
ما میتونیم از طریق این الگوریتم برنامه ریزی شده اطلاعات سوخته رو به طوری در اختیارشون قرار بدیم كه منافع زیادی رو برامون داشته باشه..
محمد:مثلا
رسول:آقا طبق این برنامه، ما زمانی که داریم اطلاعات رو باهاشون معامله میكنیم در واقع داریم ازشون اطلاعات می گیریم..
محمد نگاه کوتاهی به مانیتور کرد و سرشو به معنای تایید تكون داد
که من شروع به توضیحات بیشتر کردم
رسول: آقا طبق مدارکی که داخل خونه مرجان شرفی مثل پولایی که ارزش کمی داشتن و اثر انگشتشون روش بود یا اطلاعات كمی که اونام ارزش زیادی نداشتن این برنامه عملی میشه..
محمد:و ارتباط اون مجسمه گرگی كه ما تو خونه مرجان پیدا کردیم با.. آیدین ستوده و خانم سیما عزیزی چیه؟
رسول:امممم...آقا خیلی نکته خوبی رو گفتین.... خیلی نکته مهمیم هست و منم آقا خیلی به سلولای مغزم فشار آوردم.ولی خب...به هیچی نرسیدم...
‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵
پ.ن: سازمان اصلی😬
پ.ن:به هیچی نرسید😂
نویسندگان:
✧༺ R.h༻✧