هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گمنامان بی ادعا روزتان مبارک!
صحبت های جالب وحید رهبانی درمورد سربازان گمنام امام زمان
#سربازان_گمنام
#گاندو
https://eitaa.com/romanFms
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت پنجاه و دوم
محمد
نمی دونم با چه سرعتی رفتم سمتش دستمو گذاشتم رو شونهاش: رسول ،، رسول میشنوی ؟
نفس کشیدنش کند شده بود.. بازوشو کشیدم و سرش رو از روی سنگ قبر برداشتم .. به چهرش نگاه کردم.. جون نداشت.. نیمه باز بود.. تنش انقدر داغ بود می ترسیدم بلایی سرش اومده باشه..
بی جون بغلم اوفتاد.. فقط ریتم کند قلبش رو میشنیدم.. لبش تکون میخورد.. به آروم ترین لحن فقط زمزمه میکرد: می ترسم..
نمی تونستم اون صحنه رو ببینم.. رسول زیر بارون به چه حالی اوفتاده بود..
سرفه های پشت سر همش نشون میداد بازم نمیتونه نفس بکشه و این خطرناک بود..
نگرانگفتم: چیکار کردی با خودت برادر من..
زیر دستش رو گرفتم و بلندش کردم.. با تمام سرعتی که داشتم بردمش سمت ماشین..
ماشین و روشن کردم.. سمت نزدیک ترین بیمارستان حرکت کردم.. تب و لرز داشت.. پیرهنش خیس بود..
نفس کشیدنش خیلی کند بود..
یه چشم به خیابون بود یه چشمم به رسول..
_ رسول میشنوی دارم چیمیگم؟!
چیزی نگفت..
به بیمارستان که رسیدیم سریع با کمک یه پرستار بردیمش سمت اورژانس..
..........
نگران و دست به سینه به معاینه دکتر نگاه میکرد.. رسول بخاطر فشار تب قرمز بود.. یه ماسک اکسیژن به نفس کشیدنش کمک میکرد.. حالش بهتر بود و هر چند دقیقه یک بار چشماش رو باز میکرد..
معاینه دکتر که تموم شد همراهش بیرون اتاق رفتم پرسیدم: خب آقای دکتر ؟!
_ بیمار شما موادی مصرف کرده؟!
با تعجب گفتم: نه
_ پس شوک عصبی سنگینی بوده.. بیمار شما تحت فشار بوده.. برای تبش سرم زدم.. ماسک اکسیژن هم زدیم.. امشب بمونه بهتره.. و البته صحبت با دکترای تخصصی خود بیمار
تشکر کردم...
رفتم داخل کنار رسول نشستم.. چشماش رو هرازگاهی باز میکرد.. به داوود زنگ زدمجواب که داد نگران بود گفتم: داوود جان نگران نباش رسول پیش منه..
تلفن رو که قطع کردم به رسول خیره شده.. دستش رو که گرفتم داغ داغ بود..
آروم گفتم: رسول این کارا چیه با خودت میکنی ؟!
الان خوبی؟
پلکاش میلرزید: آقا...محمد..چرا...اومدین؟ ..من..من الان..زیر ذره بینم.. واسه ..شما هم..بد میشه..
دلخور بود..
_ این حرفای عجیب چیه میزنی ؟ باید استراحت کنی..
چشمش زود خیس شد: میشه منو ببری؟
_ کجا ببرم ؟ الان حالت خوب نیست حالت فردا هم باید بری پیش دکترت..
نفس کشید: من....نمی تونم..بمونم،،.اینجا..حالم..رو بدتر میکنه..
میخواستم حالش عوض شه که گفتم: باشه با رضایت شخصی میبرمت پیش خودم فردا هم میریم دکتر..
رفتم بیرون با مشورت دکتر کارای ترخیص رو انجام دادم..
رسول
با کمک محمد رفتم نشستم تو ماشین.. هنوز تنگی نفس داشتم.. تب و لرزم قطع نشده بود..
از محمد دلخور بودم اما بیشتر از هر وقت دیگه ای نیاز داشتم کنارش باشم..
آروم گفتم: منو میشه بزاری در خونه؟
همون طور که دور میدون پیچید گفت: نه.. با این حالت خیلی هم مراقب خودتی بزارمبری...
_ من حواسم هست آقا..
نوچی کرد: نمیشه.. اسپریت خونس؟!
_ شکسته .. قابل استفاده نیست..
ارومگفت: باشه..
........
سمت دارو خونه رفت.. می دونستم کاملا مقصر بودم اما بازم دلخور بودم.. به باند پیچیده شده دور دستم خیره شدم... انگار داشتم سرما می خوردم.. چشام بدجور می سوخت.. ساکت بودم.. سکوتی بعد از گریه..
سوار ماشین شد یه کیسه پراز دارو روی پاهام گذاشت..
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••
پ ن : چیکار کردی با خودت برادر من..!
پ ن: من الان زیر ذره بینم برای شما هم بد میشه..
پ ن : لحن دلخور رسول..نگرانی محمد.
پ ن : نه با این حالت خیلی مراقب خودتی !
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت پنجاه و سوم
محمد
از قبل عطیه و عزیز خبر داشتن که رسول و میبردم.. خوشحال هم شدن.. عزیز رسول و مثل فرزاد دوست داشت..
....
وقتی رسیدیم پیاده شدیم.. رسول خیلی آروم راه می رفت
عطیه طبقه پایین پیش عزیز بود..
بعد سلام کردن عزیز و عطیه با رسول .. با هم رفتیم بالا.. بردمش سمت یکی از اتاق های خونه روی تخت که نشست گفتم: استراحت کن برم یه چیزی برات بیارم..
دستمو گذاشتم روی پیشونیش داغ بود آروم لرزید با چشمای تب دار گفت: آقا محمد دستت خیلی سرده..
_ دست من عادیه، تب تو بالاست..
از اتاق بیرون اومدم.. دلخور بودنش اذیتم میکرد..
طبقه پایین که رفتم عزیز سریع یه کاسه آش و یه استکان چای داغ روی سینی کوچیکیگذاشت سمتم گفت: محمد پسرم بده رسول بخوره یه وقت سرما نخوره..
لبخند محوی زدم.. چشماش پر بود از مهر مادری.. تشکر کردم..
که عطیه همون طور که پناه رو بغلش گرفته بود گفت: من پیش عزیز می مونم که شما راحتر باشی..
با لبخند گرمی چند بار تشکر کردم..
رسول
نمی دونم محمد کجا رفته بود.. انگار گرم شدن قسمت ما نبود.. دوست داشتم محمد زودتر بیاد.. چرا دلخور بودم وقتی میدونستم مقصر بود؟! خب می دونستم مقصرم اما چرا دلخوریم محو نمی شد؟!
فکر میکردم همین که کنارم بشینه همه چی یادم بره.. دوست داشتنه دیگه..
چشامو بستم که صحنه صبح جلوی چشام جون گرفت.. جمله اسلان بین سرم چرخید.. با وحشت چشام رو باز کردم که محمد در نیمه باز اتاق رو باز کرد.. با یه سینی آروم کنارم پایین تخت نشست... بوی آش عزیز منو میبرد بین روزای سرد مهاباد...
تا خواست حرفی بزنه در زدن.. سینی رو کنارم گذاشت: میرم ببینم کیه..
بیرون رفت صداشو شنیدم: عزیز کیه؟!
کنجکاو شدم.. نمی دونم چرا اما با تمام دردی که داشتم آروم بلند شدم و سمت پنجره رفتم.. پرده رو کنار زدم که دیدم امیرِ.. دیدنش مثل پتک خورد تو سرم.. اینجا چیکار میکرد؟
محمد
با دیدن امیر سلام کردم.. با دیدنش تعجب کردم..
لبخند ژولیدهای زد: دایی! من امروز شیفت نبودم ولی شنیدم رسول حمله کرده به مجرم.. اصلا میگن به رسول اتهام جاسوسی زدن.. بد شد که.. گیر میوفته..
هیجان حرفاش انقدر بالا بود که انگار خوشحالم بود: بخاطر این حرفا تا اینجا اومدی امیر؟!
_ نه دایی! با مشکلات روحی که رسول داره حدس زدم بیاد پیش شما.. انقد بهشرو دادین که خودشو داداش شما میدونه.. به هر حال دایی رسول جاسوس باشه پای شما هم گیره هاا...
جدی گفتم: من باید با شما هماهنگ کنم ؟
_ دایی من فقط گفتم چون نگرانتم..
کلافه گفتم: لا اله الا الله.. دستمو گذاشتم رو شونهاش: برو امیر برو وقت دنیا رو نگیر .. در مورد همکارت هم اینطور حرف نزن.. چوب خطای کارات پر شه تعلیق میشی..
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••
پ ن : اینجا چیکار میکرد؟
پ ن : انگار از این اتفاق خوشحال بود..
پ ن : لرزید.. چقد دستت سرده..
پ ن : مهر مادری
زیر بارونِ دلتنگی، نفس میزدم کنارِ دردِ تو،”
“کاش میشد تبِ چشمات، به جای من بسوزه رو به رو..)
..
برای نظرات زیبای شما
https://daigo.ir/secret/21950014681
کانال ناشناسمون
https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی آقا محمد و رسول همدست بشن ترکیب خوبی درست میشه ها😂
منتها اگه یکم آقامحمد دست از تخریب کردن رسول برداره که شدنی نیست😶🌫️
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
آقا طرفدار های مداحی و پیانو کجای مجلس نشستن؟
باز براتون پیدا کردم از اون کلیپ ها😉❤️