eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
28 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت پنجاه و ششم رسول چشام بسته بود.. نمی دونم چقدر خوابیده بودم.. اما نوری که روی صورتم اوفتاده بود نشون میداد هوا روشن شده.. بدن درد داشتم.. گلو درد و حس میکردم.. دلم می خواست بیشتر بخوابم..  اما با صدای نازکی که کنارم بود و حسش میکردم.. کنجکاو چشام رو باز کردم.. ناخوداگاه لبخندی زدم پناه بود.. چند قدم اونورتر نشسته بود و سعی میکرد عینکم رو روی چشماش ثابت نگه داره.. با فکر اینکه محمد کجاست نشستم.. اتاق رو که نگاه کردم خبری از محمد نبود.. تغریبا ده صبح بود.. کجا رفته بود؟ با لبخند گفتم: پناه عمو چطوری؟ همون طور که عینک از روی چشماش لیز میخورد نگاهم کرد.. کوتاه خندیدم: به این میگن عینک استاد رسول.. دوسش داری؟! انگار فهمید که خندید.. دلم می خواست محکم بغلش کنم اما می ترسیدم سرما بخوره.. اروم بلند شدم.. سرم گیج میرفت.. شاید محمد بیرون بود.. چند تقه به در اتاق زدم و رفتم داخل پذیرایی ، کسی نبود.. فقط انگار منو پناه خونه بودیم.. رفتم تو حیاط.روی ایوون وایسادم که دیدم عزیز به گلای حیاط اب میده.. چشمش که بهم خورد با لبخند گفت: سلام پسرم ، صبح بخیر .. بهتری؟ خجالت زده گفتم: سلام عزیز.. خداروشکر بهترم.. اقا محمد کجاست؟ _ صبح رفت سایت.. نخواست تو رو بیدار کنه که بخوابی.. اروم گفتم : پس با اجازه میرم سایت _ خب اول یه چیزی بخور.. از دیشب چیزی نخوردی.. سرفه کوتاهی کردم: نه دست شما درد نکنه زود باید برم.. با برداشتن وسایلم و گرفتن عینکم از پناه. با عزیز خداحافظی کردم و رفتم سایت.. ........ وقتی رسیدم سایت ضعف بدنم بیشتر شده بود.. اینکه برم داخل و با بچه ها رو در رو شم می ترسیدم.. شایدم خجالت می کشیدم.. از دیروز جواب تلفن هچکدوم از بچه ها رو نداده بودم.. نفس عمیقی کشیدم و رفتم داخل فرشید زودتر از بقیه دیدم.. لبخند محوی زد و سمتم اومد: به استاد رسول.. از دیروز جواب ما رو نمیدی نگران میشیم. بی جون لبخند زدم.. بغلم کرد.. سعید و داوود هم وقتی اومدن بغلم کردن.. طوری رفتار میکردن انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده بود.. سعید خندید: نبینم اینطور پکر باشی استاد( کنار گوشم زمزمه کرد) هر کاری کردی خوب کردی حقش بوده.. غم و ترس اسلان انقد روی شونه‌هام سنگینی میکرد که حتی نفس کشیدنم برام‌ سخت بود چه برسه خندیدن.. با صدای گرفته گفتم: ممنون بچه ها.. بعدم سمت اتاق اقا محمد رفتم.. در زدم رفتم داخل. اروم سلام کردم.. یاد دیروز اوفتادم... ترسیدم بشینم. که خود محمد گفت: بشین رسول چرا وایسادی.. اروم نشستم.. محمد وقتی نشست معلوم بود خیلی بهتر نشده بود پرسیدم: قرصاتو خوردی؟ _ فقط دیشب خوردم.. برگه جلوی دستام رو مهر زدم: شما یه دو روزی برو خونه  استراحت کن.. زمان بازجویی بهت خبر میدم.. دکتر رو هم حتما میریم با هم.. برگه رو که نگاه کرد با لحن ناراحت گفت: اقا محمد تعلیق کردین منو؟ محترمانه میندازینم بیرون از سایت؟! نفس عمیقی کشیدم: یه نگاه به خودت بنداز! الانم به زور سر‌ پایی رسول..‌ از طرفی تا بازجویی بهتره سایت نیایی‌و استراحت کنی.. مظلوم گفت : خب سایت به من نیاز داره.. _ سایت به استاد رسول همیشگی نیاز داره. چند ثانیه مکث کرد: چشم‌ اقا..  جسد اسلان چی میشه؟ تمام فکرش درگیر بود.. _ منتقلش میکنن پزشک قانونی مهاباد.‌ اونجا هم بعد تحویل جسد دفن میشه.. لبخندی زدم اروم گفتم: حواست به خودت باشه.. دیشب برات پیش دکترت نوبت گرفتم که وضعیت ریه‌هات رو چک کنه.. ساکت بود.. کوتاه نفس میکشید.. اروم گفت: پس با اجازه من برم.!‌ بعدم اروم بلند شد، خداحافظی کرد و رفت.. معلوم نبود..دلخور بود یا ناراحت..یا حتی عصبی.. ••••••••••••••••••••• پ ن : پناه عمو چطوری؟ پ ن : عینک استاد رسول پ ن : خو کاری کردی حقش بود.. پ ن : منو تعلیق کردین؟
نخواستم که بمانم، ولی چه سود که باز، غمِ جهان ننهاد از دلم گذر کردن...) _مهدی اخوان ثالث_ برای نظرات زیبای شما.! https://daigo.ir/secret/21950014681 کانال ناشناسمون https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
لطفاً سکانس دستگیری شریف را بزارین ...... چشم ادمینا داشته باشن میفرستن ☘