4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_احسان_انصاری
#کپی_آزاد
"درثوابنشرسهیمباشید"
"باذکرصلواتیادیکنیمازشهدامون"
هدایت شده از - نقطهچین -
احوالتون چطوره؟!
امشب خیلی دوست داشتم مثل همیشه دوتا پارت بزارم اما به دلایلی فقط یه دونه میتونم بفرستم اما خب از هرچی بهتره دیگه اره؟
بخونیم با هم ؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت پنجاه و هفتم
داوود
نگران روی میزم نشستم.. خیره به اتاق اقا محمد بودم.. منتظر بودم رسول بیاد بیرون.. بر خلاف دیروز هیچ صدایی از اتاق بیرون نمیومد.. دیروز وقتی صدای اقا محمدو شنیدیم شوکه شدیم.. حتی سعید هم جرئت نمیکرد سمت اتاق اقا محمد بره..
پیامی برام اومد.. نگاه که کردم نگار بود " داوود ظهر سریع بیا خونه یه اتفاقی اوفتاده "
نگرانیم بیشتر شد..
فاصله میز امیر با من خیلی نبود..
سمتم گفت: اقا محمد اعترافش رو نگیره بازجو میگره..
_ منظورت چیه؟
خنده کجی زد: من از اولم گفتم یه ریگی به کفش رسول هست منتها کسی قبول نمیکرد..
کلافه گفتم: چه ربطی داره امیر.. مشکل تو با رسول چیه؟ این حرف مسخرت که میگی رسول جاسوسه چیه؟
تیز نگاهم کرد: فکر من مسخرس؟ مشکل من با رسول اینه که رسول مثل ما نیست .. هیچکس از بچگی رسول خبر نداره.. اصلا رسول از کجا معلوم جاسوس نیست؟ کی رو دیدی مثل رسول داییش اینطور باشه؟
سعی کردم صدام بالا نره: امیر اگه رسول مشکلی داشت که چار تا از تو زرنگ تر بود که تاییدش نکنه در ضمن هر کی شبیه تو نباشه دلیل بر این نیست ادم بدی باشه..
رسول رفیقمم نبود همینو میگفتم..
قبل از اینکه چیزی بگه چشم به رسول خورد که با یه برگه اومد بیرون..
منتظر جواب امیر نموندم سمتش رفتم که رفت بیرون.. معلوم بود یه چیزی شده..
رسول
حالت تهوع داشتم.. تو محوطه روی بلوار نشستم.. اشکام بی صدا پایین اومد.. حالم از این بدتر نمی شد.. به برگه خیره بودم که یکی کنارم نشست.. عطر داوود بود.. داوودی که با سن کمش از خودم بهتر بود..
داوود
اروم اشکاش رو پاک کرد.. اروم پرسیدم: بی معرفت جواب تلفن ما رو نمیدی.. سایت میای بی صدا میری.. ما نگرانت میشیم اقا رسول..حداقل یه پیام بده بدونم خوبی..
بغضش یهو ترکید: ببخشید داوود.. خیلی حالم بد بود
دستپاچه گفتم: گریه میکنی ؟ شوخی کردم رسول.. اصلا بلاکم کن عیب نداره..
بغلش که کردم متوجه سرمای تنش شدم.: گریه نکن دیگه بابا بیخیال..
اروم شد تند تند نفس میکشید: باشه ببخشید داوود..
_ الکی معذرت خواهی نکن.. چی شد؟
اشکاش رو پاک کرد: مرخصی اجباری..
برگه رو گرفتم برای عوض شدن حالش گفتم: خوبه که.. سرما هم خوردی استراحت میکنی.. اصن شاید اومدم با هم رفتیم بیرون..
دلخور گفت: داوود اسم محترمانش مرخصیه.. توبیخ شدم.. تعلیق شدم.. اگه همه چی عادی بود محال بود محمد بهممرخصی بده.. چون میگفت تو چنین شرایطی بهت نیاز داریم.. ده دقیقه دیگه جلسه داریم اونم اینقد مهم در مورد پور رحیمی.. ولی من اجازه ورود به جلسه رو ندارم.. ینی چی؟ ینی برو گور تو گم کن تا دو روز دیگه من که میدونم اگه خود محمد بود این کار رو نمیکرد!.))
دلش پر بود.. دستم رو روی شونهاش گذاشتم: دور از جون حال خودتو بد نکن رسول.. پیش میاد.. کاریه که شده.. خوبه میدونی این فقط تصمیم محمد نبوده..
زیر لب یه جمله کوردی گفت.. این روزا زیاد از جمله های کوردی استفاده میکرد.. دلیلش معلوم نبود.. نپرسیدم چی میگه..))
_ داوود بازجویی رو کجای دلم بزارم..
نفسمو بیرون دادم: نگرانش نباش تو که کاری نکردی..
سرش رو تکون داد.. پرسیدم : حالا کجا میری ؟
_ خونه..
دوست داشتم باهاش برم که یاد حرف نگار اوفتادم.. اروم گفتم: اگه نگار باهام کار نداشت حتما باهات میومدم..
_ نمی خواد.. یکم تنها باشم بهتره.. فعلا خداحافظ
اروم بلند شد رفت..
به قامت بی جونش نگاه کردم.. نمیتونستم ببیینم اینطور ذره ذره آب میشه.. رسول همیشه مث کوه پشتم بود و الان نمی تونستم قامت خمیدهاش رو ببینم..
#رویار_۲
•••••••••••••••••
پ ن : گورتو گم کن..
پ ن : امیر با این کاراش میسوزونه ما رو...
پ ن : داوود ...
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ فصل دوم پارت پنجاه و هفتم داوود نگران روی میز
خستهام از همه، جز سایهی دیوار خودم
کاش میشد بنشینم به غم اصرار خودم…
_افشین یدالهی_
به پارت بی توجهی نشه 🙂
https://daigo.ir/secret/21950014681
کانال ناشناسمون
https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه ادیت از دهقان فداکارمون نشه؟
#اد_استاد
https://eitaa.com/Admin_Gando
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اوخی، فکر نمیکردید پلیس ایران انقدر زرنگ باشه که قالتون بزاره؟😂
#محمد
#اد_استاد
https://eitaa.com/Admin_Gando
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
لینک جدید کانال ناشناس