eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
دوتا پارت نوشتم😅😁( خودم بیشتر ذوق دارم) این پارتا از اون پارتاست که یهو تموم میشه😂 ( اصلا هم قصد بازی با روان شما عزیزان رو ندارم🦦) خلاصه که آره دیگه
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت پنجاه و هشتم رسول وقتی رسیدم خونه دیگه توانی برای وایسادن نداشتم...‌از دیروز چیزی نخورده بودم.. سمت کابینت اشپزخونه رفتم یه کیک باز کردم.. یه ذره از کیک رو روی زبونم گذاشتم.. موقع خوردنش گلوم تیر کشید.. اشتهام کور شد.. دستم‌و روی گلوم گذاشتم.. یه ذره آب با بدبختی خوردم.. توی اتاق با همون لباسا روی تخت دراز کشیدم.. به سقف خیره شدم.. گوشیم رو در اوردم. اقا محمد یه پیام داده بود " غروب قرصت یادت نره " توی گالری رفتم سمت اخرین عکس گوشیم.. مامان بود.. یه عکس قدیمی.. مال همون موقع ها بود.. خیره به عکسش بودم چشام می سوخت.. اشک از گوشه چشمم پایین اومد.. صدام گرفته بود. نمی تونستم حرف بزنم.. توان نگاه کردن به چشمای مامان رو نداشتم.. گوشی رو کنار انداختم.. صدام توی گلوم شکست... زمزمه کرد: آخ دایَه.....تُو لَ کوِی دایَه؟ ( آخ مامان.... کجایی مامان؟) گریه‌ام شدت گرفت: دَ بینیت دایَه، دَستم لَ تیب دا هَی( مبینی مامان؟ از تب دارم میسوزم) نفس کم اوردم: دایَه..‌دی‌کَ.ناتَوانِم..وَلا ناتَوانِم.( مامان دیگه نمی تونم...بخدا نمی تونم ) هق هقم گرفت: دایَه...ئسلان ژیانَتش خوش نَماوَه، تی کَردَه( مامان اسلان زندگی تو رو هم نابود کرد) _ تُو لَ سَرَتا اَوَشان نَه بُویت دایَه اَگَر اَو نَبُو، تُوش نَکَوت اَو ری دَچُویت.( تو اول اینطوری نبودی مامان، اگه اون نبود توام مثل اون نشده بودی) سعی کردم نفس عمیق بکشم.. محمد اخر‌ای جلسه جمع بندی کردم: پور رحیمی کاملا زیر نظر ماست.. در زمان ممکن دستگیرس میکنیم.. جلسه که تموم شد سمت بچه ها‌گفتم: این روزا بیشتر هوای رسولو داشته باشین.. خیلی اوضاع میزونی نداره.. حرفمو تایید کردن.. فرشید گفت: بازجویی که چیز خاصی نیست دیگه اره ؟‌ _ امیدوارم همین باشه.. داوود خونه که رسیدم فکرم پیش رسول بود نگران حرف نگار.. به محض ورود گفتم : مامان نگار‌کو؟ _ نگار؟! باید خونه باشه مگه؟ گیج گفتم: خودش گفت کارم داره بیام خونه .. شونه ای بالا انداخت: حتما خواسته اذیتت کنه.. داوود؟ من میرم تره بار بگیرم خونه ای دیگه اره؟ _ اره خونه‌ام.. خداحافظی کرد و رفت.. چند دقیقه نگذشته بود که یه نفر با شدت در زد.. از جا پریدم.. شوکه شدم.. مامان عادت نداشت اینطور در بزنه.. بلند گفتم: کیه؟! در و که باز کردم نگار با ضرب اومد داخل.. بهت زده گفتم: چته نگار اروم! کی اومدی؟‌ مامان چرا خبر نداشت؟ زل زد به چشام.. ترسش بهم منتقل شد: بدبخت شدم داوود! •••••••••••••••••••• پ ن : کوردی حرف زدن رسول.. پ ن : نتوانم..ولا نتوانم.. پ ن : داوود بدبخت شدیم.. پ ن : نگار و چالشاش برای داوود..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت پنجاه و نهم داوود یه لیوان اب دادم دستش: بیا بخور بعدم بگو چته.. با دست لرزیده لیوان رو گرفت: داوود من...من یه چیزی شده.. ترسیدم.. کنارش نشستم: خواهر من بگو چی شده تا حلش کنیم اینجوری منو میترسونی..‌ بی صدا یه قطره اشک از چشمش پایین اومد: من.. من بدهکارم.. چند ماه پیش یه شراکتی کردم طرف کلاه بردار از اب در اومد من موندم و چندتا سفته..! پس ندم‌‌ میوفتم زندان... بهتم زد.: خب ینی چی؟ از کی قرض گرفتی؟ اصلا این که ترس نداره تهش اینه وام میگیریم.. مگه چقده؟! به چشمام زل زد: شیش ماهه شیش میلیارد قرض گرفتیم،باید هفت میلیارد پس بدیم.. اما اون دورم زد.. پول و برداشت برد.من موندم و این پول.. برق از سرم پرید.. رنگم سفید شد: چی میگی نگار؟ ( پوزخند عصبی زدم) شوخی میکنی دیگه ؟ چهرش هیچ رنگی از شوخی نداشت.. تنم لرزید.. فشار باعث شد بلند شم و دور خونه بچرخم: نگار چیکار کردی؟ هفت میلیارد؟ اخه تو که میدونی ما چه اوضاعی داریم.. اصلا ما تو زندگیمون خودمون رو هم بفروشیم هفت میلیارد نمیشیم.. نگار بخدا مامان بفهمه سکته میکنه.. بخدا که سکته میکنه این خونه که تنها دارایی ماست دو تومنم نمیشه.. وامم که خیلی لطف کنن در حد پونصد تومن.. نگران پرسیدم: چقدر وقت داری؟ _ سه هفته.. دستم‌و کوبیدم به پیشونیم: نگار رسما نزول کردی.. شیش‌ماهه این همه سود.. خیره به قالی گفت: نباید اینطور میشد.. همه چی. داشت درست پیش میرفت.. _ حالا که شد.. چرا قبلش چیزی نگفتی؟ اصلا حتی نمی تونم حضمش کنم.. صدای کلید اومد مامان بود.. نگران گفت: چیزی نگو فعلا.. بعدم بلند شد سمت در رفت.. من موندم و بدبختی جدید. محمد دوست داشتم می تونستم مرخصی بگیرم برم پیش رسول اما خب نمی شد.. نگرانش‌ بودم.. ساعت گوشیم زنگ خورد.. ۶ عصر بود چند ثانیه فکر کردم که یادم اوفتاد.. موقع قرص رسول بود.. شمارش رو گرفتم که بگم بهش.. دفعه اول بوق خورد اما جواب نداد.. بار دوم گرفتم بازم جواب نداد.. نگرانش شدم.. اشتباه محض بود همینجوری ولش کنم به حال خودش... به ساعتم نگاه کردم نیم‌ساعت دیگه شیفتم تموم میشد.. بلند شدم سمت خونه رسول حرکت کردم... ........ به محض رسیدن سریع از پله ها بالا رفتم.. به در خونه که رسیدم نفس عمیقی کشیدم.. زنگ خونه رو زدم.. چند ثانیه که گذشت بازم زنگ خونه رو زدم.. دل نگران هر لحظه منتظر بودم رسول در رو باز کنه اما خبری نبود.. چند تقه به در زدم.. اما اصلا انگار خونه نبود.. نمی دونستم خونس یا رفته بیرون اما با این حالی که داشت بعید بود بره بیرون.. همونطور که از در فاصله گرفتم شمار رسولو گرفتم..چندتا بوق خورد که صدای ضعیفی از داخل خونه اومد.. سریع گوشم‌و روی در گذاشتم.. صدای تلفن رسول بود که از داخل خونه میومد... ترسیدم.. نگرانیم تا ته رفت.. پس..پس رسول خونه بودو جواب تلفن نمی داد.. اگه اتفاقی براش اوفتاده بود باید چیکار میکردم؟ با دستم چند بار به در زدم با صدای تغریبا بلند نگرانی گفتم: رسول ؟ رسول میشنوی؟ رسول بیا در و باز کن.. رسول.. •••••••••••••••••• پ ن : ۶ میلیارد.. پ ن : نزول کردی..! پ ن : ما خودمون رو هم بفروشیم هفت میلیارد نمیشیم. پ ن : رسول ؟ رسول میشنوی ؟..
نمی‌دانم چه دردی در دلِ من خانه دارد که هر شب با دلِ خود، قصه‌ای مردانه دارد _فاضل نظری_ .. ناشناس پر باشه هاا))! https://daigo.ir/secret/21950014681 ... کانال ناشناسمون https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
ساعت 40 : 9 دقیقه تقدیمی گذاشته میشه داخل این چنل : )
پایان تقدیمی لف بعد از تقدیمی اصلااااا راضی نیستم. 💖