بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت شصت و چهارم
داوود
در حیاط رو باز کردم رفتم داخل که نگار روی پله کوتاه توی حیاط نشسته بود.. با دیدنش گفتم: سلام.. چرا اینجا نشستی؟!
سرش رو بلند کرد: سلام.. هیچی.. نبودی به مامان گفتم..
_ خب؟! چی شد؟!
کلافه گفت: می خواستی چی شه ؟ همون حرفای تو رو با آب و تاب بیشتر گفت.. حالا هم میگه خونه رو میفروشیم..
با تاسف گفتم: ببین چیکار میکنی نگار..
رفتم داخل مامان به دیوار تکیه زده بود.. ارنجش روی زانوش بود و دست مشت شدش روی پی شونیش به گلای قالی خیره شده بود.. مامان همیشه غرق میشد توی مشکلات.. دردسرای ما..
اروم و بی صدا جلوش نشستم: سلام مامان..
با چشمای قرمز سرش رو بالا اورد انگار گفتن جریان براش مشکل بود که خودم گفتم: خبر دارم از ماجرا مامان..نگار ظهر بهم گفت..
صداش از ته گلو اومد: چیکار کنیم...اصلا راهی هست؟ برای این همه پول..
برای اطمینان دادن بهش دستشو گرفتم حرفایی زدم که شاید خودمم قبول نداشتم: معلومه که راهی هست.. نهایتا با فروش خونه و چند تا وام یه چهار، پنج تومن جمع میکنیم.. بقیش رو هم صحبت میکنیم که چه میدونم قسط بندی کنیم..
که نگار اومد داخل: نه تو می خواد کاری کنی نه مامان.. خونه رو هم کار نداشته باشین.. من خودم جورش میکنم حالا هر طور شده..
مستقیم سمت اتاق رفت.. دلخور گفتم: تو کی کاری کردی که تهش به دردسر ختم نشه..
مامان گفت: این چه بدبختی بود این وسط..
_ توکل به خدا.. این همه سال مشکل داشتیم اینم روش.. اصلا فک کن یکی نگار و دزدیده هفت میلیارد پول می خواد ازمون..
خودم عصبی خندم گرفت..
••••••••••••••••
(صبح روز بعد)
محمد
بعد خوندن نماز صبح توی نماز خونه بیمارستان نیم ساعتی چشام رو روی هم گذاشتم.. دیشب خیلی کم خوابیده بودم.. البته بی قراری رسول هم بی تاثیر نبود..
به ساعت نگاه کردم.. اینجا موندن فایده نداشت... رسول باید سر موقع سایت بود..
سمت یه پرستار رفتم پرسیدم: دکتر دیشب گفتن حال برادرم بدتر نشه مرخص میشه..
طلبکار گفت: با رضایت شخصی می تونید ببرینش..
از حرفش کاملا مشخص بود که حتی اگه بلایی سزش بیاد به ما ربطی نداره.. قبول کردم.. کارای ترخیص رو انجام دادم و سمت اتاق رسول رفتم..
رسول
چند دقیقه میشد بیدار شده بودم.. به ساعت گوشیم نگاه کردم.. آبریزش بینی گرفته بودم.. تب نداشتم ولی انگار داغ بودم.. سرماخوردگی بود دیگه..
محمد
وارد اتاق که شدم رسول بیدار بود. با لخند گفتم: صبح بخیر اقا رسول..
_ صبح بخیر اقا محمد..
سمت کمد رفتم و لباساش رو در اوردم دادم دستش: بپوش ، بپوش که ازاد شدی می تونیم بریم..
تعجب کرد: واقعا؟ شما که دیشب گفتین دو سه روز هستم اینجا!
_ خب می خوای بمون..
سریع گفت: نه، نه نمی مونم.. خداروشکر. فکر میکردم مرخصم شم شما نزاری پامو از بیمارستان بزارم بیرون..
خندمو جمع کردم: اگه کار مهمی نداشتیم حتما همین کار و میکردم..
_ چه کار مهمی؟!
همونطور که از اتاق بیرون میومدم گفتم: وقت دنیا رو نگیر، اماده شو..
صدای ارومشو شنیدم که گفت: جمله های خودمو به خودم میگین..
#رویار_۲
•••••••••••••
پ ن : نگرانی خاله سیمین..
پ ن : باید میبردمش سایت..
پ ن : بپوش آزاد شدیم
پ ن : نمک ریختنای رسول ))
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت شصت و پنجم
رسول
سوار ماشین که شدم . ماشینو روشن کرد و حرکت کرد.. دقیقا نمی دونستم کجا میره.. اروم گفتم: بازم ببخشید بابت دیروز..
لبخند محوی زد: حال تو برای ما مهمه اقا رسول.. امیدوارم برای خودتم اینطور باشه..
مرموز لبخند زدم: خب میشه اون توبیخو لغو کنید من بیام سایت؟!
محکمگفت: لوس نشو.. توبیخ سرجاشه تغیری هم نکرده..
لبخندم خشک شد..
چند ثانیه بعد پرسیدم: کار مهم چیبود اقا؟!
به جلو خیره بود: میریم سایت.
_ سایت ؟ چرا ! من که نمیتونم.. .
صداش رو صاف کرد: دیشب قرار بازجویی تغیر کرد اوفتاد امروز.. میریم سایت برای بازجویی شما..
ناخوداگاه گفتم: یا خدااا .. امروز؟ وای کاش همون بیمارستان می موندم..
من ... من نمی دونم باید چی بگم ..چی کار کنم.. هر حرفی امکان داره اوضاع رو از این بدتر کنه..
برای اطمینام گفت: دیگه انیطورم نیست نترس.. یه ادم مثل اقای شهیدی دوتا سوال میپرسه همین..
_ اها ینی اقای شهیدی ترسنکار نیست موقع بازجویی؟!
با نگاه جدیش حرفم رو خودم پس گرفتم: منظورم من اینه که من حاضرم اقای شهیدی و عبدی باهم ازم بازجویی کنن ولی یه ادم دیگه حتی منو نمیشناسه ومطمعنه من جاسوسم ازم بازجویی نکنه.. به هر حال اقای شهیدی و عبدی که کامل منو میشناسن..
_ نمیشه... برای درگیر نشدن احساسات و بازجویی معمولا کسی این کار و انجام میده شناختی روی طرف مقابل نداشته باشه..
حق به جانب گفتم: خب الان اقای شهیدی احساسیه مثلا!؟
_ رسول بیخیال اقای شهیدی شو... جای این حرفا یه ذره فکر کن که رفتی اونجا حرفای بی ربط نزنی.. درضمن گفتم که جای نگرانی نیست.. ادمای بی منطقی نیستن که ! ..
چشمی گفتم ماسکم رو بالا اوردم که محمد یه وقت سرما نخوره..
خب وقتی محمد میگه جای نگرانی نیست حتما نیست دیگه.. غیر از اینه؟
نفس عمیقی کشیدم .
.............
وقتی رسیدیم سایت سعید با دیدنم سمتم اومد.. خواست بغلم کنه که دستم رو بالا اوردم و چند قدم رفتم عقب.. تعجب کرد .. گفتم: سرما خوردم نباید نزدیکم بیای..
کوتاه خندید: این سوسول بازیا چیه رسول؟
بعدم دستمو کنار زد و بغلم کرد..
با اشاره اقا محمد سمتش رفتم و با هم رفتیم طبقه بالای سایت.. با اقای عبدی صحبت میکرد.. جلوی یه اتاق وایسادیم.. تلفن رو قطع کرد یه ساعتش نگاه کرد و بعد سمتم گفت: با اقای عبدی هماهنگ شده.. توی اتاق اقای فرهمند هستن یکی از نیرو های خوب..
سرم رو تکون دادم..
اروم در زدم و رفتم داخل..
یه اتاق ساده تر از اتاق اقا محمد... فردی که می دونستم بهش میگن اقای فرهمند پشت میز بود.. سلامکردم که به صندلی جلوش اشاره کرد: بفرمایید بشینید..
بعد از نشستن نگاه کوتاهی به اتاق کردم.. فقط یه ساعت. یه صدا ضبط کننده گوشه میز ... تنها وجه مثبت این بود شبیه اتاق های بازجویی نبود..
با صدای خشک نگاهی به پرونده جلوش کرد...
#رویار_۲
••••••••••••••
پ ن : یا خداااا
پ ن : آقای شهیدی ترسناک نیست؟!
پ ن : رسول بیخیال شو..
پ ن : این سوسول بازیا چیه ؟!
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ فصل دوم پارت شصت و پنجم رسول سوار ماشین که شد
بیاید قبول کنید مکالمه رسول و محمد اینبار خیلی بامزه بود🙂🤝
به پارتا بی توجهی نشه یه وقت 🥲
...
برای نظرات شما
https://daigo.ir/secret/21950014681
.....
کانال ناشناسمون
https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
انصافا ناشناس چرا خالیه؟!
ذوق ما یهو کور میشه...
ما قهر کنیم دیگه پارت ندیم؟
محو شم تو افق 🚶♂