هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی میگن خسته نشدی انقدر امام حسین امام حسین کردی؟
جواب من:
https://eitaa.com/romanFms
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت شصت و ششم
رسول
به پرونده جلوش نگاه کرد.. با صدای خشک گفت: ریوان موحد....میدونی چرا اینجایی؟
اروم نفس میکشیدم: فکر میکنم چون اشتباه کردم..
نه لبخند..نه لحن ملایمی داشت: اشتباه یا خیانت؟
_ فقط یه اشتباه بود..
هیچ حرکتی نداشت: فکر میکردی کار به اینجا بکشه؟
_ نه..
دستاش رو روی میز گذاشت: چرا ؟ چون برای مافوقت یه نیروی محبوبی؟
_ نه.. فقط نمی دونستم تا چه اندازه کارم اشتباه بوده..
چند ثانیه مکث کرد و ادامه داد: دستت برای اون حمله هنوز زخمه!
به دستم نگاه کردم... که اینبار گفت: اجرای حکم... چرا حمله کردی؟
توضیح بده برام!.
ناخوداگاه دلهره داشتم.. صدام رو صاف کردم: حمله نبود آقای فرهمند..فقط...فقط صداش..
_ صداش چی ؟ با تو نسبتی داشت؟
سرم رو تکون دادم: داییم
_ قاتل عموت ، درسته؟
سرم رو تکوت دادم : بله..
به صندلی تکیه داد: خب توضیح بده ، قبل اجرای حکم به متهم ضربه زدی دو نفر شاهدن..چرا؟
آب دهنمو قورت دادم.. هنوز با جملش کنار نیومده بودم: بهم نگاه کرد.. خندید.. گفت منو خاک میکنی اما خاطرات رو نه! گفت تا ابد همون بچهی زیرزمینی ، سرم داغ کرد.. چشام تار دید و بعدش نفهمیدم چی شد..
_ یعنی می خوای اعتراف کنی که کنترل از دستت خارج شد..!
چند ثاتیه سرم رو بالا گرفتم: بله همینطوره..
پرونده جلوش رو ورق زد : وقتی بهش حمله کردی سعی کردی خفش کنی .. یعنی اونو بکشی ..چرا؟!
سوالاتش باعث سردردم شده بود: نباید می مرد؟ تا الانم برای مردنش دیر شده بود..
صداش جدی تر شد: تو فقط یه ماموری.. نمی تونی تعیین تکلیف کنی.. این توضیح قابل قبول نیست!
درست میگفت نفس عمیق کشیدم: فقط می خواستم ببینم چه حالی بهش دست میده.. اینکه ببینه کسی نیست نجاتش بده.. اینکه بفهمه له شدن زیر دست و پا چه حسی داره..
_ اما کار تو بیشتر شبیه به خاموش کردن یه آدم بود.. شبیه یه شریک جرم رفتار کردی ..
تمام سعی خودمو کردم که خشم قاطی حرفام نشه: شریک جرم اقای فرهمند؟! من از دوازده سالگی شکنجه اون فرد روی پوستم موند.. تمام عزیزای منو ازم گرفت.. اگه می خواستم نجاتش بدم چرا بهش حمله کردم؟ چرا همون اول حذفش نکردم ؟ چرا هموز دارم کابوس میبینم..! من هیچوقت هیچ همکاری با مجرم نداشتم.. من خودم مهاباد باعث دستگیری مجرم شدم.. اقای فرهمند من اونجا خشم جلوی چشام رو گرفت بخاطر حرف اسلان..
_ نباید اینقد زود از کنترل خارج شی!
تایید کردم : متوجهم..
خودکار رو بین انگشتاش چرخید: میدونستی برای مافوقت بد میشه؟! یه مامور که نیروی خودشو نتونست کنترل کنه.. از طرفی چرا باید تو رو با خودش ببره؟
پاهام با ریتم شروع کردن به تکون خوردن.. محمد همینجوری بخاطر من کلی چالش داشت... من نمی زاشتم محمد مثل من تهمت جاسوسی بهش بخوره..
سریع گفتم: ربطی با اقا محمد نداره.. اصلا قرار نبود من برم.. نیرویی که قرار بود با اقا محمد بره مرخصی اظطراری گرفت.. من به اقا محمد اصرار کردم.. خودم مسئولیتش رو به گردن گرفتم که اقا محمد قبول کرد..
با نگاه عجیبش بهم خیره شد.. بنظرم قانع شد.. خب اصلا مگه دلیلی برای باور نکردن داشت؟
پرونده رو بست: امکان داره برات تعلیقی رد شه.. یا شاید کلا از اینجا منتقل شی ..
برق از سرم پرید.. حاضر بودم هر خواهشی کنم: آقای فرهمند ، این شغل برای من نه برای پوله نه اجبار.. این شغل..اینجا ،، تمام زندگی منه.. من نمی تونم از اینجا دور شم.. یا محروم شم..
چشماش هیچ حسی نداشت.: فعلا میتونی بری اقای موحد..
حرف بی فایده بود ، نگران بودم مجبور شم چند ماه سر کار نیام .. با اجازهای گفتم اروم از روی صندلی بلند شدم و اومدم بیرون..
#رویار_۲
•••••••••••••
پ ن : مکالمه هاشون..
پ ن : نمی زاشتم مثل من تهمت جاسوسی بهش بخوره
پ ن : شریک جرم؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت شصت و هفتم
رسول
بیرون که اومدم به خودم لعنت فرستادم اسلان مردنش هم برام دردسر داشت.. اقا محمد نبود..
حتما اتاقش بود.. سمت اتاقش رفتم در زدم رفتم داخل با دیدنم پرسید: چی شد رسول ؟ نتیجه؟
روی صندلی نشستم: اقا محمد من اصلا نمی دونم نتیجه می شد.. فقط میدونم سوال پیچم کرد..
چیزی نگفت.. به میزش خیره شد.. نگران حرف اخر فرهمند گفتم: اقا محمد تروخدا یه کاری کنین .. اگه منتقلم بدن یه جای دیگه چیکار کنم؟!
نگاهش رو از میز گرفت و بهمنگاه کرد: نگران نباش..
یه نفر در زد و اومد داخل با دیدن فرهمند بلند شدم.. سمت محمد گفتم: من فعلا میرم اقا با اجازه..
اومد بیرون و منتظر اینکه فرهمند چی میگه به محمد..
محمد
با رفتن رسول فرهمند روی یه صندلی نشست.. لبخند زورکی زد: سلام اقا محمد..
_ سلام اقای فرهمند..
نگاه گذرایی به اتاق انداخت که پرسیدم : خب اقای فرهمند نتیجه بازجویی چی شد؟
سز جاش تکون خورد: اون که حرفایی زدم و حرفایی زد.. اما شما دلیل محکمی برای اینکه ثابت کنید شریک جرم کسی نیستین دارین؟
لبخند سردی زدم: شما می تونید سوابق تمام این چندسال منو کامل باز کنید..من در تمام طول این سالها حواسم به قوانین و مقررات بوده.. در رابطه با رسول ...
بین حرفم پرید: ریوان گفت که با اصرار زیاد خودش و مسئولیتی که خودش گردن گرفته شما قبول کردی..
چند ثانیه بهتم زد.. رسول چرا این حرفا رو زده بود؟!
نفسم رو دادم بیرون.. دورغ رسول نباید بیرون میوفتاد: اره درسته.. ولی فکر نمی کنم این دلیل موجهای باشه..نه؟!
سرد و کوتاه خندید: بله حق با شماست..
به صندلی تکیه داد: من فکر میکنم اینجا جواب رو گرفتم.. رسول نهایتن منتقل میشه یه سازمان دیگه.. البته نه به عنوان معاونت سابری سایت..
برق از سرم پرید.. چی میگفت؟
_ فکر نمی کنم این کار درستی باشه.. و من به عنوان مافوق رسول با این نظر مخالفم..
همونطور که به چشمام نگاه میکرد گفت: چطور؟
_ ما وسط یه پروندهایم.. من نمی خوام حرفهای ترین نیروی سایتم رو از دست بدم.. فکر میکنم در جایگاهی باشم که بخوام این حکم لغو شه..
غیر مستقیم داشتم خواهش میکردم و فرهمند همینو می خواست.. لبخندی زد.. گرفته بود منظورمو: درسته اقا محمد نظر شما در حکم به شدت تاثیر گذاره..
یه کاغد لای پرونده رسول گذاشت: نتیجه معلوم شد.. پنجاه ساعت کار بدون حقوق.. به بالا میگم یه اشتباه بخاطر بی توجهی شما و رسول بوده و جاسوسی در کار نبوده..
بلند شد پرونده رو روی میزم گذاشت: نیروی شما باید سجده شکر به جا بیاره که شما مافوقش هستی.. فعلا یا علی..
به رفتنش خیره شدم.. نفسم رو دادم بیرون.. چه استرسی.. بخیر گذاشت که از حرفش صرف نظر کرد.. صفحه اول پرونده خیره به عکس رسول شدم.. خداروشکر اوضاع بهتر شد..
#رویار_۲
•••••••••••
پ ن : من خیلی نگرانم..
پ ن : غیر مستقیم خواهش کردم.
پ ن : باید سجده شکر به جا بیاره
به پارتا بی توجهی نشه یه وقت 🥲
...
برای نظرات شما
https://daigo.ir/secret/21950014681
.....
کانال ناشناسمون
https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
_
به حباب نگران لب یک رود قسم..
و به کوتاهی آن لحظه که شادی گذشت!
غصه هم میگذرد..
آره رفیق:)
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این ورژن آقا محمد خیلی خوبه ها ولی😶🌫️🤭
لج باااز
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando