eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@ppt_doa﷽مناجات‌صوتی1دعای‌رمضان۩ياعَلِيُّ‌يَاعَظِيم۩موسوی‌قهار.mp3
زمان: حجم: 374.4K
1️⃣ يا عَلِيُّ يَا عَظِيمُ يَا غَفُورُ يَا رَحِيم 🔶🎙 با نوای قاسم موسوی قهار 💠 دعای بعد از هر نماز در ماه رمضان 🌙 یا عَلِىُّ یا عَظیمُ، یا غَفُورُ یا رَحیمُ، اَنْتَ الرَّبُّ الْعَظیمُ، اَلَّذى لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَىْءٌ، وَهُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ، وَهذا شَهْرٌ عَظَّمْتَهُ وَکَرَّمْتَهُ، وَشَرَّفْتَهُ وَفَضَّلْتَهُ عَلَى الشُّهُورِ،وَهُوَ الشَّهْرُ الَّذى فَرَضْتَ صِیامَهُ عَلَىَّ، وَهُوَ شَهْرُ رَمَضانَ، اَلَّذى اَنْزَلْتَ فیهِ الْقُرْآنَ، هُدًى لِلنّاسِ وَبَیِّنات مِنَ الْهُدى وَالْفُرْقانِ، وَجَعَلْتَ فیهِ لَیْلَةَ الْقَدْرِ،وَجَعَلْتَها خَیْراً مِنْ اَلْفِ شَهْر، فَیا ذَا الْمَنِّ وَلا یُمَنُّ عَلَیْکَ، مُنَّ عَلَىَّ بِفَکاکِ رَقَبَتى مِنَ النّارِ، فیمَنْ تَمُنُّ عَلَیْهِ،وَاَدْخِلْنِى الْجَنَّةَ، بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ. 😎 {https://eitaa.com/Admin_Gando}
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/Sound_Quran7/24 جزء یکم قران کریم به صورت صوتی تقدیم حضورتون شد🌹 خوشحال میشم اگه گوش دادید برای ظهور اقا دعا کنید و بهم داخل پیوی پیام بفرستید🌱 @Hfxfjj https://abzarek.ir/service-p/msg/2642229 ☝️🏻 آمار قرآن خون هامون زیاد باشه ها💗 {https://eitaa.com/Admin_Gando}
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تا چند دقیقه موافق پارت خوندن هستین.؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت شصت و هشتم رسول از اتاق بیرون اومدم.. فرهمند چی می خواست بگه؟!  خب اصلا به من چه ؟! سمت میزم نگاه کردم علی نشسته بودو به چند تا عکس روی مانیتور نگاه میکرد... اخ اخ چقد من بهش گفتم روی میز غصبی نشین.. اگه تعلیق نبودم میرفتم میگفتم بهش .. چشمام دنبال داوود بود اما خبری ازش نبود.. خواستم جلوتر برم که اقای عبدی جلوم ظاهر شد.. بعد از اون ماجرا دیگه ندیده بودمش از نگاهش خجالت میکشیدم.. میترسیدم حرفی بزنه.. اروم گفتم: سلام اقای عبدی! بعداز سلام کردنش سریع گفتم: بابت اون اتفاق واقعا عذرخواهی میکنم.! حقیقتا نمی دونم چی شد.. لبخند خیلی کوتاهی زد: چیزی بود که گذشت..ولی اینو بدون همیشه اینقد راحت قضیه تموم نمیشه.. باید یاد بگیری هر جایی به احساساتت اجازه دخالت ندی!.. اروم حرفاش رو تایید کردم که پرسید: محمد کجاست،؟ _ تو اتاقه . به رفتنش نگاه کردم.. نبود داوود یادم اوفتاد.. بهش زنگ زدم.. اول جواب نداد.. بار دوم بعد از چندتا بوق جواب داد.. بعد از سلام‌گفتم: حالت خوبه؟! سایت نیستی چرا؟ یکی دو روز هست ازت بی خبرم.. صداش مثل همیشه هیجانی نبود: اره خوبم.. گفتم خیلی مزاحمت نشم.. _ مطمئنی خوبی؟ اصلا چرا مرخصی گرفتی؟ خاله خوبه؟ خواهرت چی؟ سرد خندید: اره مطمئنم .. بقیه هم خوبن.. چیه استاد فکر کردی فقط شما بلدی مرخصی بگیری!؟ خسته بودم‌گفتم نیام سایت. انگار بدموقع زنگ زده بودم که اینطور صحبت میکرد: باشه داوود جان.. کاری داشتی بهم زنگ بزن.. قطع کردم.. ........ با بیرون اومدن فرهمند.. دوباره سمت اتاق اقا محمد رفتم.. به برگه توی دستش خیره بود.. سمتش گفتم: خب اقا محمد؟ چی شد؟ برگه رو سمتم گرفت: حکم.. برگه رو از دستش گرفتم با خوندن متنش خندیدم: خیالم راحت شد.. پنجاه ساعت که چیزی نیست .. نفس عمیقی کشیدم: خب با اجازه پس من برم دیگه..‌ بلند شدم به در که رسیدم پرسید: کجا اونوقت؟! برگشتم سمتش: خونه دیگه .. بهم نگاه کرد:  چطور فکر‌کردی میزارم بازم تنها جایی بری.. بخصوص خونه! _ خب پس کجا برم؟! به ساعتش نگاه کرد: برو نماز خونه کارم که تموم شد با هم میریم! _ آخه .. با نگاهش فهمیدم که بهتره حرفی نزنم.. خواستم برم که بازم صدام زد.. برگشتم که گفت: کابینت بالای ظرف شویی  چند بسته قرص مربوط به سرماخوردی هست رفتی بخور.. با لبخند چشمی گفتم و سمت نماز خونه رفتم.. انگار به دوتا شخصیت تبدیل شده بودم.. رسول تنها یا بهتره بگم ریوان.. ! و رسولی که کنار بقیه بود.. رفتم داخل نماز خونه .. اینوقت روز تغریبا خالی بود.. نشستمُ به دیوار تکیه دادم.. چشم به فرشید خورد که با تلفن صحبت میکرد.. از لبخندش و استفاده از کلمه های عجیب و غریب معلوم بود با زنش  صحبت میکنه.. نمی دونستم باید چیکار کنم... حوصله‌ای برام نمونده بود.. به دیشب فکر میکردم.. چی شد که یهو سر از بیمارستان در اوروم.. بین این فکرا لبخند پررنگی روی لبم نشست: خب دیگه  رسول این توبیخی به نفع توام شد.. از فردا دیگه میای سایت.. به لطف.... داداشت.. با بدن دردی که داشتم بلند شدن برام سخت بود.. سمت فرشید رفتم دستمو روی شونش گذاشتم که متوجه حضورم شد..کوتاه خندیدم: وقت دنیا رو میگیری فرشید! بعدم سمت کابینت بالای ظرف شویی رفتم برای پیدا کردن قرص.. که فرشید پشتم گفت: کلک از کی اینجایی؟! خندیدم: از اولش.. این حرفا رو چرا خونه نمیزنی؟ با تاسف خندید: گوش کردن به حرفای مردم خوب نیست..! نتونستم برم خونه.. دستگیر کردن پور رحیمی خیلی مهمه.. میدونی چقد بهمون اطلاعات میده.. بیشتر حواسم به پیدا کردن قرصا بود که پیداشون کردم سمتش برگشتم.مشغول خوندن حروف روی قرص بودم و هم زمان گفتم: اصلا نگران نباش فرشید..از فردا که خودم بیام همه چی روبه راه میشه!.. خندید.. پوکر نگاهش کردم: خنده داشت؟ _ نه.. اینبار خودم خندیدم.. •••••••••••••• پ ن : آخ آخ چقد گفتم روی میز غصبی نشین.. پ ن : فرشید عاشق..)) پ ن : دوتا شخصیت بودم.. ریوان..و رسول پ ن : از فردا خودم بیام همه چی روبه راهه پ ن : داوود..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت شصت و نهم داوود رسول که تلفن رو قطع کرد.. کلافه دستمو بین موهام بردم.. چرا با رسول اینطوری حرف زدم؟ رسول شرایط خیلی خوبی نداشت.. نفس عمیقی کشیدم.. مامان حال و حوصله‌ای برای اشپزی نداشت.. گیریم اشپزی هم میکرد ما اشتهای خوردن داشتیم؟! تمام ذهنم رو بدهی نگار اِشغال کرده بود.. سر و صدای ریزی از اتاق میومد.. بلند شدم رفتم سمت اتاق  که دیدم مامان تغریبا پشت به در نشسته.. سعی میکرد النگو های توی دستش رو دربیاره.. کلافه شدم.. دیدن مامان توی این وضعیت برام سنگین بود.. مثل همون روزای بیماری بابا.. با صدای خش دار گفتم: چیکار میکنی مامان؟ با صدام دستپاچه شد سمتم برگشت: هیچی مامان.. سمتش رفتم روی زانو نشستم: مامان .. من که گفتم به اینا دست نزن.. فعلا که نگار گیر داده خودش درستش میکنه.. با بغض ضعیفی گفت: اره مامان خدابزرگه.. با صدای در  نگاهم رو سمت در گرفتم سمت مامان گفتم: کیه؟ _ نمی دونم.. بلند شدم که‌نگار هم زمان نگاهم کرد.. سمت حیاط رفتم.: اومدم.. در رو باز کردم.. چند ثانیه نشناختم اما بعد بهتم زد.. شاید شوکه شدم.. این اینجا چیکار میکرد؟ •••••••••• رسول توی ماشین محمد بودیم.. تازه از سایت بیرون زده بودیم.. سرم رو تکیه داده بودم به صندلی ، شیشه ماشین رو تا اخر پایین اوردم.. باد خنک به صورتم میخورد.. ماسکم رو پایین اورده بودم.. یادم اوفتاده بود تا چند روز دیگه چهلم فروغِ.. خبری ازشون نداشتم.. فقط میدونستم عمه هنوزم باهاشون سرسنگینه.. دلم گرفته بود.. غروب خیلی دلگیر بود..  که محمد اروم ضبط رو روشن کرد صدای یه مداحی خیلی رندوم توی ماشین پیچید.. صدای غریب مهدی رسولی بود.. " باید رفت.. باید دنبال پرچمت تا ابد رفت.. باید موند ...باید پای این روضه ها تا ابد موند.. یه عده پای حق که میرسه فراری رو .. یه عده پای حق که میرسه فدائین .. .. سفر بخیر جوونی که شدی عاقبت بخیر ..سفر بخیر.. " ناخوداگاه اشک توی چشمام جمع شد.. چه مداحی قشنگی.. محمد که شاید تلاش میکرد صداش نلرزه گفت: مداحی مورد علاقه فرزاد بود.. بیشتر وقتا گوشش میداد.. گاهی که گوشش میدم یاد فرزاد میوفتم.. به چشمایی که به خیابون خیره بود نگاه کردم.. چشماش اشکی شده بودن؟! _ مداحی خیلی قشنگیه.. قبلا شنیدمش.. چند ثانیه حرفی نزد که بعد نفس عمیقی کشید.صداش رو صاف کرد: جایی دوست داری بریم؟ نیازی به فکر کردن نبود: بریم سر خاک عموم ؟ لبخند محوی زد: بریم.. سرم رو به حالت قبل گذاشتم.. نسیم خنک..هوای تاریک روشن.. صدای مداحی از همه مهمتر محمد ، شاید بهم ثابت میکرد که هنوزم زندگی من یه قشنگی هایی داره.. ولی خب.. حوصله من کلا ته کشیده بود.. خواستم این سکوت سنگینی که محمد رو هم اذیت میکرد بشکونم که گفتم: اقا محمد شما که میدونی پور رحیمی کجاست.. پس چرا دستگیرش نمی کنید؟ فرومون رو سمت یه خیابون پیچوند: داریم احتمال میدیم که شاید برای دیدن کسی اومده.. تا چند روز اینده اتفاقی نیوفته برای دستگیریش اقدام میکنیم.. _ ادم مهمیه؟ سرش رو تکون داد: اره با بازجویی های عزیزی معلوم میشه که ادم مهمیه.. هوفی کشیدم: پس دیگه واجب شد بیام سایت اقا محمد .. _ چه رابطه‌ای بین ایناست؟ حق به جانب گفتم: اقا محمد خب من معاونت سابیری سایتم باید باشم در چنین مواقعی ( دلخور ادامه دادم) نه اقا علی میز ما رو غصب کنه.. خندید.. خودمم خندیدم.. _ وقت دنیا رو میگیری معاونت سایبری سایت.. حالت چهرم پوکر شد: حالا من که جدی گفتم شما مسخره کن.. لبخندش جمع تر شد: حالا از شوخی بگذریم بودنت تاثیر زیادی میزاره.. سریع گفتم: چاکریم اقا.. من که میگم از علی بهترم.. کوتاه خندید: بیچاره علی .از دست تو چی میکشه تو سایت.. _ دلشم بخواد.. ••••••••••• پ ن : دیدن مامان تو این وضع برام سنگین بود.. پ ن : با دیدنش شوکه شدم.. اینجا چیکار میکرد.. پ ن : باید رفت.. پ ن : محمدی که باید فرزاد صداش میلرزه.. پ ن : حوصلم ته کشیده.. ولی زندگیم قشنگی هاشکو داره..