eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
آن‌ چنان جای تو خالیست ، صدا میپیچد .
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدام هم نمی دونست حمله کرد اوفتاد تو هچل 🤌🏻🕶 https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
یک دقیقه چشماتو ببند... فقط گوش کن))) https://eitaa.com/Admin_Gando
خدایا ما میدونیم تهش اسلام پیروز میشه ..تهش منجی میاد.. ولی باور کن تمام وجودمون آتیش میگیره وقتی کلی آوار بر میدارن بین اون همه آوار به یه بچه سه ساله میرسن.. خودت کمک کن زودتر تموم شه.. ما طاقت دیدن پرپر شدن بچه ها رو نداریم
هدایت شده از پناهِ او ⁦🖤🥀
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"در‌ثواب‌نشر‌سهیم‌باشید" "با‌ذکر‌صلوات‌یادی‌کنیم‌از‌شهدامون"
اندکی پارت بخونیم با هم ؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღܝ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت هشتاد و پنجم محمد اتاق بازجویی چتد قدم عقب تر از اقای شهیدی به چهره مضطرب پور رحیمی خیره بودم.. چهره جدی اقای شهیدی منو یاد حرفای رسول انداخته بود: خب میشنوم.. لیوان اب رو سمت لباش برد..مزه مزه کرد: در مورد کی باید بگم؟ _ پرونده.. چیزی که میدونی.. وحید. منتظر جوابی بودم که به شهیدی بگه: در ماه چند بار وحید رو میدیدم.. گاهی دخترای خاص رو بهش معرفی میکردم.. گاهی هم کارای اداریش رو انجام میدادم.. _ خب ؟ چندثانیه نگاهش بین چشمای شهیدی سرگردون بود: وحید هر دوماه یک بار میرفت عربستان... اما چون همراهش نمی رفتم چیزی هم از لوکیشن قرار‌هاش نمی دونستم.. با یه نفر به اسم ابورحمان.. کسی که اونجا دخترای ایران رو تحویل میگرفت.. مهره‌ی اصلی.، ( صداش رو صاف کرد ) در مورد وحید اطلاعات خاصی ندارم.. وحید زن باز بود اما این اخرا شنیده بودم با یه زن ازدواج کرده که انگار به طلاق کشیده شده.. شایدم فقط یه داستان برای خودش سر هم کرده بود.. گوشی کوچیک توی دستم ویبره رفت.. با دیدن صفحه کوچیک گوشی از اتاق خارج. شدم.. گوشی رو روی گوشم گذاشتم: بله ؟ صدای رسول توی گوشم پیچید: سلام اقا.. وقت برای صحبت دارین؟ از اتاق فاصله گرفتم: میشنوم بگو.. _ دیشب هیراد پیشم بود.. امروز هم با شما کار داشت.. راجب پرونده.. می تونید بیاید یه کافه کوچیک ؟ نگاهم به ساعت مچی دور دستم بود..با تردید گفتم: باشه ادرس رو برام بفرست.. ........ رسول یه میز کوچیک گوشه کافه.. هیراد و اقا محمد روبه روی هم نشسته بودن.. نگاه جدی محمد بین منو هیراد چرخید و بعد روی نگاه هیراد قفل شد: خب؟ دستش رو سمت جیبش برد فلش ابی رنگ رو سمت محمد گرفت: راجب این فلش دیشب با رسول حرف زدم.. اطلاعات مهمی راجب همکار وحید.. نگاه محمد رو که روی خودم دیدم سریع گفتم: البته من فلش رو باز نکردم گفتم با اقا محمد در جریان بزاریم.. .بعد روش کار کنیم.. نگاهش رو گرفت: خب ؟ چرا باید اطلاعات به این مهمی رو بدی به ما؟ شونه‌ای بالا انداخت نگاه کوتاهی به من و بعد سمت محمد گفت: کمک..! بده؟ _کمک بد نیست.. اینکه کی کمک میکنه مهمه.. وقتی بازداشت بودی چرا فلش رو ندادی؟ چرا باید اعتماد داشته باشیم ؟‌ _ اقای وحدت من اون موقع اصلا از وجود این فلش خبر نداشتم.. چتد وقت پیش بین یکی از لباسام پیداش کردم..( چند ثانیه مکث کرد ) ریوان پسر خالمه.. خواستم کمکی کرده باشم.. شایدم بحث انتقام شخصی.. به هر حال چیزی که مهمه از بین بردن این ادماست.. با اخم محوی به فلش خیره شد. مشخص بود خیلی حوصله بازجویی نداره... دستی به محاسنش کشید: باشه.. میدم روش کار کنن... یادم‌می مونه کمکت رو.. فلش رو برداشت و از روی صندلی بلند شد.. هیراد هوفی کشید: چه اخلاقی.. بلند شدم چشمم به محمد بود: بلند شو بریم.. با قدم‌هام خودم رو به محمد رسوندم..از کافه که بیرون زدیم نگاه جدی محمد به چشمام دوخته شد: از حساسیت پرونده که خبر داری ؟ حق به جانب گفتم: اما اقا محمد هیراد پسر اسلانه..اسلان هم کل پرونده.. نگاهش رو سمت هیراد که دورتر وایساده بود نگاه کرد: کجا می خواد بره؟ _ میبرمش فرودگاه.. بعدم میام سایت.. سری تکون داد: باشه.. زیر لب با اجازه‌ای گفتم.. از محمد فاصله گرفتم و سمت هیراد رفتم.. با رسیدنم گفت: منو میبری فرودگاه؟ _ اره میبرمت فرودگاه.. بلیط گرفتی؟ .. به ساعتش نگاه کرد: اره.. فعلا چند ساعت مونده از الان بریم بهتره.. سری تکون دادم به خیابون روبه روی کافه نگاه کردم: موتور رو گذاشتم اونجا.. اینجا بمون میرم بیارمش.. باشه‌ای گفت.. به طرفین خیابون نگاه کردم این وقت صبح خلوت بود.. چند قدم رفتم که تلفنم توی جیبم ویبره رفت.. به صفحه گوشی نگاه کردم.. لیلا بود.. قبل از جواب دادن با صدایی که متعلق به سرعت یه ماشین بود سرم رو بالا گرفتم و به سمت راستم نگاه کردم.. فقط ماشین مشکی رنگی دیدم که با سرعت سمتم میومد..انگار..انگار هدفش من بودم.. سرعتش هر بار بیشتر میشد.. اراده‌ای از خودم نداشتم..چشمام به سرنشین ماشین دوخته شده بود.. مغزم از کار اوفتاده بود و منتظر مرگ بود.. که صدای بلند هیراد گوشام رو خراشید: ریواااااان مراقب باش.. •••••••••••••••••••• پ ن : هیراد پسر اسلانه..اسلان کل پرونده.. پ ن : انگار .. انگار هدفش من بودم. پ ن : مغزم منتظر مرگ بود.. پ ن : صدای هیراد گوشم رو خراشید..)