eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
روزت مبارک تمام انگیزه من 🇮🇷❤️‍🔥
به زیبایی ماه می مانی ، دورت بگردم❤️‍🔥🇮🇷 https://eitaa.com/Admin_Gando
⠂^᪲᪲᪲⠂ حاج‌قاسم‌که‌صدایش‌نفسِ‌صبح‌دم است؛ گفت:جمهوریِ‌اسلامیِ‌ایران‌حرم است ..‌. روزت مبارک🇮🇷 چشمِ بد از تو دور🧿 شما از آن ۹۸ درصد " آری " به بهترین شکل مراقبت کردید و برای ما همیشه ۱۰۰ بودید. اطمینان داشته باشید که ما نیز پای شما ۱۰۰ خواهیم ماند و نامتان را چنان در تاریخ طنین‌انداز می‌کنیم و آن‌قدر در گوش تاریخ فریاد خواهیم زد که آوازه‌ی این اقتدارتان، تمام دنیا را پر کند. https://eitaa.com/Admin_Gando
آغاز موج ۸۹‌ام....🕶🤌🏻
یه پارت بسی طولانی بخونیم🙃
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღܝ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت هشتاد و ششم رسول صدای هیراد گوشام رو خراشید: ریوااااان مراقب باش.. اتفاقات اطرافم مبهم بود.. که محکم روی زمین پرت شدم.. قسمت سمت چپ صورتم با برخورد با اسفالت ماشین  شعله ور شد.. صدای ماشین ناشناس که با سرعت دور شد رو حس کردم.. چندثانیه طول کشید ، به خودم اومد.. هیراد کف خیابون اوفتاده بود.. دستپاچه شدم.. من ..من سالم بودم چون هیراد هلم داد.. با عجله سمتش رفتم.. محمد که هنوز اونجا بود با تمام سرعتی که داشت سمتم اومد.. سریع به امبولانس زنگ زد..  با نگرانی شایدم ترس گفتم: اقا محمد من..من داشتم از خیابون رد میشدم نمی دونم چی شد.. هیراد خودشو انداخت جلو.. _ نمی دونی کی بود؟ پلاکش ؟ گریم‌گرفت.. اتفاقی برای هیراد می اوفتاد صد درصد مقصر من بود: نه نه نمی دونم.. اقا محمد با تسلط گفت: هیراد صدای منو میشنوی؟ میتونی تکون بخوری؟ پلکش لرزید: اره خوبم.. میتونم تکون بخورم.. نیم خیز شد که محمد اجازه نداد: بهتره تکون نخوری تا امبولانس برسه.. به حرف محمد گوش داد.. با دیدنم انگار خیالش راحت شد.. محمد رو مخاطب قرار داد: ریوان که رفت سراغ موتور دیدم که یه ماشین داره با سرعت سمتش میاد.. قصد جونشو کرده بود.. بخیر گذشت.. تازه سوزش صورتم شروع شده بود.. تمام حواسم سمت هیراد بود.. نگاهم از روی اجزای صورتش بلند نمی شد.. بیرون اتاق به حرکات دکتر خیره بودم.. با خونسردی هیراد رو معاینه میکرد.. با صدای محمد به خودم اومد: بهتره هیراد با یه بلیط دیگه برگرده.. با صدای گرفته گفتم: جونش در خطر نیست؟ _ هدف اونا تو بودی نه هیراد.، پس خیلی خطری براش نیست.. اما تو رسول.، بیشتر حواست رو جمع کن، چیزی نگفتم. تلفن کوچیکش زنگ خورد، فقط با کلمات " مینشوم ، اوهوم ، باشه ، " جواب میداد.. تلفن که قطع شد . فاصله‌ش رو. باهام‌کمتر کرد: علی میگه اون خیابون هیچ دوربینی نداشته.. در نتیجه چیزی از ماشین دستگیرمون نشده.. گفتی چیزی از سرنشین ندیدی؟ سرم رو به طرفین تکون داد.. چیزی ندیده بودم، . با دستی که گوشی کوچیکش دستش بود دستی به محاسنش کشید: شاید با دستگیری پور رحیمی این اتفاق اوفتاده.. اگه هیراد این کار رو نکرده بود مشکوک بود.. نگاهش رو از زمین به صورتم چرخوند.. روی زخم صورتم زوم کرد: زخم صورتت رو به دکتر نشون دادی؟ _ چیزی نیست اقا.. الان که رفتیم سایت میرم پیش دکتر سایت.. داخل اتاق رفت چند جمله‌ای با هیراد صحبت کرد.. ما بینش چند دقیقه ای با تلفن.. شوکه بودم..از اتفاقی که اوفتاد و از کاری که هیراد کرد.. اصلا چرا باید جون خودش رو به خطر مینداخت.. ؟ حسی درونم اجازه رفتن به داخل اتاق رو نمیداد.. محمد سمتم اومد: با من بیا بریم سایت.، سعید هم میاد دنبال هیراد میبرش فرودگاه، دلیلی برای مخالفت نداشتم.، قبول کردم سمت هیراد که روی تخت نشسته بود رفتم ، چند ثانیه کوتاه همو بغل کردیم.: دلم می خواست با هم میرفتیم فرودگاه.. لبخندی زد: تو بهتره کلا اینجا نمونی .. ( کوتاه خندید) فکر نمیکردم اینقد پی تو باشن ریوان.. تلخ خندیدم: ممنونم.. نبودی الان من اینجا نشسته بودم..شایدم سردخونه بودم.. با لبخند کم رنگی گفت: پسر خاله سحری هاا.. روحش شاد همیشه میگفت با عقایدی که ریوان داره همیشه حواست بهش باشه بلایی سرش نیارن.. امروز حرف خاله توی سرم چرخید.. باید حواست باشه.. مشخصه میشناسنت..( لبخندش جمع شد)  مثل هیرمان. .... محمد به خیابون خیره بود..  هر ماشینی که از کنار رد میشد رو با چشماش دنبال  میکرد.. سعید از رفتن هیراد خبر داده بود.. ذهن مشغولم توانایی عوض کردن حال رسول رو نداشت.. _ این روزا مورد مشکوکی ندیدی؟ تعقیب ، پیام ناشناس؟ نگاهش رو سمتم چرخوند: نه..هیچی.. امروز غافلگیر شدم.. _ خودت به کسی شک نداری؟ به صندلی تکیه داد: نه.. اما خب هر کی هست میدونه من کیم.. یکی مث هیرمان.. با شنیدن اسم هیرمان اخم محوی روی صورتم نشست: همون موقع باید دستگیر میشد که الان حتی یه درصدم خطری از جانبش نباشه.. شونه‌ای بالا انداخت: دارم به حرف اسلان که میگفت تو بمیر نیستی پی میبرم.. هیراد بخاطر من  اوفتاد تو خطر.. اصلا اگه برن سراغش چی؟ خنده کوتاهی توی ماشین پیچید: عجب.. حرف اون قاتل مونده تو ذهنت؟ حالا خودت رو چشم نکن.. هیراد که نقشی نداره برن سراغش.. _ چِشم نمی کنم اقا محمد، اما هر کی هست کارش رو نصفه ول نمیکنه.. دیگه باید حلال کنید.. خنده روی لبام جمع شد، دلم نمی خواست راجب این مسائل صحبیتی کنه..با صدای جدی گفتم: رفتیم سایت اول برو بهداری بعد روی فلش کار کن.. چشمی زیر لب گفت ‌‌و غرق افکارش شد.. رسول
با برخورد سرم شست و شو روی زخم گونه‌ام اخی زیر لب گفتم: اخ اخ.. اقای امینی یکم ارومتر.. _  دیگه تمومه.. تیر خوردی آخت در نیومد چی شد حالا؟ اروم چسب زخم رو روی زخم صورتم گذاشت، حق به جانب گفتم: اون موقع که اصلا بی هوش بودم از روی تخت بلند شدم.. سوزشش تازه شروع شده بود: هر روز چسب رو عوض کن.. _ چشم.. دست شما درد نکنه.. از اتاق بیرون اومدم که داوود سمتم اومد.. با اوج دلسوزی پرسید: حالت خوبه ؟ اخ ببین صورتت چی شده.. فرشید گفت نتونستن ماشین رو پیدا کنن.. _ چه از اخبار هم مطلع هستی داوود .. حق به جانب گفت: چی فکر کردی.. پای تو وسط بود. روی صندلی پشت میز نشستم..چند ثانیه به فلش خیره شدم که باز صدای داوود رو کنارم شنیدم: بخیر گذشت.. وقتی شنیدم خیلی نگران شدم.. فرصت خوبی برای اذیت کردنش بود.. با خستگی به صندلی تکیه دادم..ابرویی بالا انداختم: ولی اگه بلایی سرم میومد تا اخر عمرت عذاب و وجدان داشتی! متعجب گفت: چرا؟ _ خودت چی فکر میکنی؟ دیشب زنگ زدم جواب ندادی.. امروز بلایی سرم میومد دیگه رسولی نبود زنگ بزنی.. . سریع گفت: اع دور ازجون ( با خجالت نگاهم کرد) دیشب متوجه نشدم.. _ امشب هستی خونه ؟ ابرو‌هاش رو بالا انداخت: نه خونه عمومم.. دست خودم بود که میومدم خونه خودت.. نگاه تیز‌م رو که روی خودش حس کرد متوجه گافی که داده بود شد: دست خودم بود؟ مگه کسی مجبورت میکنه؟ اصلا مگه تا کی می خوای اونجا بمونی؟ دستپاچه از کنارم بلند شد: کلا میگم.. خب دیگه عموم منتظره خب..نمیشه یهو نرم گناه داره.. چایی میخوری؟ فقط سرم رو تکون دادم : باشه میرم میارم... به رفتنش خیره شدم، مطمئن شده بودم یه چیزی نمیگه.. چرا رفتارش شبیه خودم شده بود؟ کسی داره داوود رو ازار میده؟ خب..خب چرا باید به اجبار خونه‌ی عموش باشه؟ ••••••••••••••••••••••• پ ن : من سالم بودم..چون هیراد خودشو انداخت جلو. پ ن : زخم صورتت رو نشون دکتر دادی؟ پ ن : کارشون رو نصفه ول نمیکنن پ ن : زخم صورتم شعله ور شد. پ ن : مطمئن بودم داوود یه چیزی رو نمیگه..
خدایا تو دانی که بر ما چه آمد خدایا تو دانی که مارا چه می شد برای نظرات شما https://daregooshy.ir/secret/36011771 جواب ناشناس https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
شروع تب DELI از 14فروردین;' ادتب آماربالای2k جذب‌+70❤️‍🔥 ؛@Deli_TEB فقط3 چنل دیگه قبول میکنم ❌