eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
گاندویی ها میزدن خیلی بد میزدن نگاهی به رسول کردم..... اونم دقیقا معلوم بود داره چه دردی میکشه ولی نمیزاره صدایی از خودش در بیاد نمیدونم چقدر گذشت که داشتن میزدنمون ولی مثه اینکه خودشون دیگه خسته شده بودند کنار رفتن ولی من دیگه جونی برام نمونده بود...... دوباره به سمتون اومدن.... اول هردوشون به سمت رسول رفتن و بلندش کردن و کشون کشون به سمتی از اتاق بردنش و به صندلی بستنش.... و بد هم به سمت من اومدن... ولی منو به سمت صندلی کنار رسول نبردن!! به سمت خونه ی محمد رفتم.... من هنوزم نمی تمی تونم باور کنم محمد همونی که اینقدر به داوود وابسته بود اون حرفا رو زد مطمئنم تو دلش غوغاس مطمئنم حالش بده! حتی بد از من.. ـ. با رسیدنم به خونه از ماشین پیاده شدم و زنگ خونه رو زدم.... بد چند دیقه در باز شد و منم وارد خونه شدم...... ................... وارد خونه شدم نه زن داداش نه محیا نبودن!! لب زدم کسی خونه نیست!؟ محیا: اینجاییم صدرا من: صدای محیا از تو اشپز خونه میومد به سمت اشپز خونه پا برداشم که صدای جیغ محیا بلند شد محیا: جیغغغغغغغغغغغ من: به سمت اشپز خونه قدم برداشتم که با چیزی که دیدم شوکه شدم یا خدایی گفتم و لب زدم.... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: داوود رو کجا بردن؟؟ پ ن: بنظرتون محیا چرا جیغ کشید؟؟
به دلیل رسیدن پاییز از هر یهودی یه هودی داریم درست میکنیم خریداران بیاین پی وی😂😂
گاندویی ها یا خدایی گفتم و لب زدم محیااا چیشدههه؟؟؟ با عطیه مشغول غذا درست کرده بودیم از اون جایی که صدرا دیر هنوز نیومده بود عطیه گف یه همین جا بمونیم! منم تصمیم گرفتم کمکش کنم چند دیقه ای گذشت که صدای زنگ در بلند شد بلند شدم و درو باز کردم و به سمت اشپز خونه رفتم صدای صدرا که می گف کجایید اومد و لب زدم اینجاییم چند دیقه ای گذشت که عطیه دستش رو، روی سرش گرف با ترس لب زدم عطیه خ..وبی عطیه: ا..ره فقط سرم یه خورده گیج میره نمیدونم چیشده یه لحظه چشام ساهی رفت و دیگه هیچ متوجه نشدم... من:با افتادن عطیه قبل از اینکه بگیرمش جیغ بلندی کشیدم و سریع گرفتمش همون لحظه صدای صدرا اومد من: ن.میدونم صدرا نمیدونم چیشد فقط گف سرم گیج میره یهو افتاد😭 صدرا: گیج شده بودم نمی دونستم چیکار کنم تنها چیزی که تونستم بگم این بود زنگ بزنم ۱۱۵ چون خودم نمی تونستم کاری کنم.... محیا فقط یه طوری بیارش تو پذیرایی من:چشم🥺 صدرا: از اشپز خونه بیرون اومدم و گوشیمو در اوردم سریع شماره ی ۱۱۵ رو گرفتمـ...... ........................ دم در وایساده بودم که اگه امبولانس اومد ببینم.... چند دیقه ای طول کشید که بالاخره رسید.... اول خودم و بد اونا پست سرم راه افتادن.... به سمت خونه رفتم و درو باز کردم بفرمایید داخل!! وارد خونه شدن و به سمت عطیه خانم رفتن.... دل تو دلم نبود اگه محمد بیاد و این حال عطیه رو ببینه چی میشه؟؟ فقط کاش الان نیاد! ............................ بد از چند دیقه کارشون تموم شد و سرمی براش وصل کردن...... ببخشید حاش چطوره؟؟ *خب نگران نباشید حالش خوبه الانم براش یه سرم وصل کردیم و دلیل این حالشم فشار عصبی هست فقط نزارید زیاد نگران بشه... که حالش این طور بشه!! صدرا: بله ممنون باهاشون تا بیرون رفتم و تشکری ازشون کردم و بد از رفتنشون به سمت خونه رفتم می خواستم برم تو ولی یادم افتاد زن داداش روی مبله! محیا رو صدا زدم محیاا! ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: عطیههه پ ن: ۱۱۵ پ ن: کاش الان نیاد پ ن:چی میشود در ادامه😁
گاندویی ها کنار عطیه نشسته بودم باورم نمیشه! ولی چرا سرش گیج می رفت چرا اصن این طور شد! ذهنم درگیر بود که با صدای صدرا به خودم اومدم و به سمت در رفتم! من: جانم صدرا: حالش چطوره؟؟ من: فیلا که بیهوشه ولی حالش خوبه تا چند دیقه دیگه هم بهوش میاد! صدرا: خب خداروشکر ببین محیا بمون همینجا من برم خونه شب برمی گردم! من: خب چرا دیگه می خوای بری که شب برگردی؟؟ صدرا: کار دارم فیلا خداحافظ من: خداحافظ صدرا: از خونه ی محمد بیرون اومدم و سوار ماشین شدم به سمت خونه ی خودمون حرکت کردم....... تو فکر بودم..... اصن نباید اونا رو می فرستادم نبایدد! نمیدونم چقدر گذشت که داشتم با خودم حرف میزدم ولی نگاهی به ساعت کردم ساعت ۷:۱٠ دیقه بود چقدر زود گذشت..... بلند شدم و از اتاق زدم بیرون به سمت اتاق اقای عبدی رفتم در زدم و وارد اتاق شدم سلام اقا عبدی: سلام جانم محمد من: اقا با اجازه می خوام برم خونه خواستم بگم لطفا اگه اتفاقی افتاد زنگ بزنید بهم هر وقت از شب شد من مشکلی ندارم فقط لطفا زنگ بزنید عبدی: باشه محمد برو خونه زنگ میزنم هر اتفاقی افتاد خیالت راحت من: ممنون عبدی: خب اگه کاری نداری می تونی بری من: با اجازه خداحافظ عبدی: خداحافظ ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: میدونم کمه ولی درس دارم🥺
گاندویی ها به سمت خونه حرکت کردم...... تو فکر بودم! به عطیه بگم؟؟ نگم؟؟ ولی اگه بدم حالش دوباره بد بشه چی؟؟ ولی اگه ازم بپرسه چی بگم؟؟ یا اگه مهدی بهشون گفته باشه؟؟ اینو که نه من مطمئنم نگفته چون بهش گفتم نگو ولی اگه ازم بپرسه نمی تونم بهش دروغ بگم! باید بگم! کلی با خودم حرف زدم که بهش بگم یا نگم که اصن نفهمیدم کی رسیدم خونه! از ماشین پیاده شدم بد اینکه در ماشین رو قفل کردم راه افتادم سمت خونه! درو باز کردم و وارد خونه شدم..... از پله ها بالا رفتم و در خونه رو هم باز کردم... عطیه نبود! پس بازم تو اشپز خونه بود! لب باز کردم و لب زدم عطیه خانم چشامو اروم باز کردم... محیا کنارم بود نمیدونستم چم شده بود لب زدم م.حیا من چم ش.ده محیا: عه بیدار شدی! اینو من باید ازت بپرسم عطیه خانم! من: من؟؟؟ محیا: بله شما ینی عطیه واقعا یادت نیست؟؟ من: یه خورده فک کردم که یهو همه چیز یادم اومد! عه چرا یادم اومد من من سرم گیج میرفت و بعدش دیگه چیزی یادم نیست! محیا: خب دیگه چرا سرت گیج رفت؟؟ من: اینا رو، ول کن بیا این سرم رو در بیار کلی کار دارم محیا: بزار تموم شه! من: گفتم درش بیار وگرنه خودم می کنمش محیا: باشه اروم باش! دستش رو توی دستم گرفتم و اروم سرم رو کسیدم بیرون... ............................... داشتیم غذا درست می کردیم صدرا هنوز نیومده بود! تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم گوشیمو برداشتم و شکارشو گرفتم همون لحظه صدای اقا محمد اومد سریع چادرمو برداشتم و پوشیدم و گوشیمم برداشتم اقا محمد داخل اومد بد از سلام کردن بهش به بیرون رفتم.... سلاام عطیه خانم! من: سلام اقا محمد از داوود چخبر؟ محمد: یا خداا عطیه جان بزار من برسم بد من: محمد تو حال منو نمی فهمیی بگوو محمد: خب فیلا که هیچی ولی مطمئن باش پیداش می کنم! من: هوفف همون لحظه زنگ خونه زده شد محمد: کیه؟ من: فک کنم اقا مهدی هس! محمد: عه پس منم برم شما هم بیا به سمت پذیرایی رفتم که همون لحظه صدرا درو باز کرد و وارد خونه شد صدرا: سلام داداش محمد: سلام اقا صدرا بیا بشین! .............................. بد از خوردن شام مهدی اینا رفتن منم تصمیم گرفتم به عطیه فیلا چیزی نگم! عطیه جان من برم بخوابم دیگه فردا باید برم سایت! من: منم باید بخوابم خیلی خستم پس شب بخیر محمد: شب بخیر به سمت اتاقم رفتم... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: محمد.... پ ن: عطیه🥺 پ ن: نقشه دارم چه نقشه ای😈