eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
حال این روزای رویار..
محتوای درس🤌🏻
چه به سرم خواهد آمد؟ سرنوشتم چیست؟ بدتر از همه اين است كه هیچ یقینی ندارم، آينده‌اى ندارم، و حتی نمی‌توانم حدس بزنم چه بر سرم خواهد آمد. به گذشته هم می‌ترسم نگاه كنم. گذشته چنان پر از بدبختی است كه فقط يادش كافى است تا دلم را پاره‌پاره كند. - بیچارگان|داستایفسکی❤️‍🩹🪴
امشب از اون شباست که پارت داریم🤌🏻
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و دوازدهم فرشید دستم به دستش گره خورده بود.. چشمام بین اجزای صورتش می چرخید.. توی لباس صورتی رنگ بیمارستان گم شده بود.. هنوزم رنگش به سفیدی میزد.. کبودی کنار ابروش حالا کم رنگ تر شده بود.. پلکش لرزید.. اروم زمزمه کردم: فائزه؟ اروم چشماش رو باز کرد.. نگاهش ناخوداگاه سمتم چرخید..تلخندی زدم: حالت خوبه؟ . بی جون نگاهم کرد.. شاید گیج شده بود: تش...تشنمه.. با زمزمه هاش بلند شدم: الان میارم.. . سمت یخچال کوچیک اتاق رفتم..همونطور که اب خنک رو توی لیوان میریختم صدای خسته فائزه توی گوشم پیچید: آیه ؟‌ با رسیدن این کلمات به گوشم لیوان شیشه ای از دستم لیز خورد.. با صدای برخوردش با زمین  هر تیکه از لیوان یه گوشه اوفتاد.. ابی که توی لیوان بود حالا روی زمین پخش شده بود.. برگشتم نگاهم میکرد.. بی توجه به شیشه های خورد شده .. سمتش رفتم کنارش نشستم.. خجالت توی نگاهم جمع شده بود.. کاش نگاهم زیر نویس داشت.. توی سر هر دوی ما یه علامت سوال بزرگ بود " چی شد که به اینجا ختم شد" صدام رو صاف کردم: میدونی فائزه... راستش... بعد از تصادف... اوضاع خوبی نداشتی.. نگاهم رو بالا اوردم که متوجه شدم نگاهم میکنه.. منتظر بود.. منتظر ادامه جمله‌م: آیه نتونست بمونه... ضربه محکمی به تو خورده بود... سکوت کردم..سکوت تلخی که حرفی برای گفتن باقی نمونده بود.. فائزه چیکار میکرد؟ چندقیقه نگاهش رو صورتم قفل بود.. خواست از روی تخت بلند شده که اروم دستمو روی شونه‌ش گذاشتم: بلند نشو.. نگاهش روی سقف قفل شد.. قطره های اشک مثل تسبیح پاره شده‌ای از چشماش پایین اومد.. دیدنش توی اون حال منو بیشتر خجالت زده میکرد.. میدونستم با دیدن آیهان حالش بهتر میشه.. از روی صندلی بلند شدم از اتاق بیرون رفتم آیهان بغل مادر فائزه نشسته بود.. صداش زدم.. با قدم های کوتاه سمتم اومد.. بغلش کردم: دوست داری مامان رو ببینی؟ سریع سرش رو تکون داد.. اروم توی اتاق بردمش: ببین کی اومده.! نگاهش سمت آیهان کشیده شد..بین اشک لبخندی زد: آیهان مامان! نزدیک تر رفتم.. آیهان رو لبه تخت گذاشتم..دستاش رو دور آیهان حلقه کرد، بوی موهای فر آیهان رو تا ته ریه هاش برد..بوسه‌ای روی موهاش کاشت: خوبی مامان؟ .............. رسول برگشتم و صداش زدم: داوود یه دقه بیا.. سرش رو بالا اورد..  برگه های توی دستش رو روی میز گذاشت و سمتم اومد : هوم؟ چی شده؟ روی تصاویر سیستم زوم کردم: یادته توی پرونده هیرمان چندباری اسم یه باشگاه اومده بود؟ یه باشگاه زنونه طرفای پیروزیه..باشگاه " هِرَم " سرش رو تکون داد: اره خب چطور؟ _ خب اینجا خیلی چیزا بهم نمیخوره.. تغریبا بیست روز پیش این پاشگاه پلپ شده .. چرا ؟ بخاطر یه خودکشی.. شونه‌ای بالا انداخت : خب؟ چندلحظه نگاهش کردم: اما هیچ اطلاعاتی از اون دختری که خودکشی کرده اینجا نیست.. اینکه کی بوده.. تصویری .. حکم پزشک قانونی.. خانوادش.. روی یه تصویر دیگه زوم کردم: اینجا رو ببین.. ماشینی که دست هیرمان بوده خیابونای اطراف همین باشگاه بار ها دیده شده.. _ ینی یه جورایی ماس مالی کردن قضیه دیگه اره؟ بشکنی زدم: افرین دقیقا.. _ شاید با رشوه نخواستن اسم باشگاه رو خراب کنن.. نچی کردم: این از رشوه هم بیشتره.. همچین مسئله هایی همیشه ثبت میشه مگر اینکه یه کله گنده هایی پشت ماجرا باشن که نخوان صداش در بیاد.. _ حالا برنامه چیه؟ بلند شدم: میریم باشگاه.. ببینم کسی اون شب بوده که بدونه اون دختر رو کدوم بیمارستان بردن یا نه.. _ با فرهمند هماهنگ نمیکنی؟ همونطور که میرفتم‌گفتم: فرهمند فقط گزارش کار رو می خواد.. ...... ماشین رو زیر سایه یه درخت دقیقا چند متری دور تر از باشگاه پارک کرده بودم.. دست به سینه به داوود خیره بودم.. با یه نگهبانی که پاساژ کنار باشگاه بود صحبت میکرد.. داوود  همیشه برای حرف کشیدن از من بهتر بود.. به شکل و شمایل باشگاه نگاه کردم.. شیک و باکلاس تر از عکسش بود.. با فونت بزرگ مشکی نوشته بود " هِرَم " این نوشته دقیقا توی یه مثلث بزرگ مشکی نوشته بود..برام‌اشنا بود اما نمی دونستم دقیقا کجا دیدمش..! نگاهم رو  گرفتم داوود با نگهبان میانسال دست داد و سمت ماشین اومد.. با لبخندی که روی لبش بود میشد فهمید به جایی رسیده.. با نشستن توی ماشین نفسش رو بیرون داد: شیری یا روباه؟ دستی به سرش کشید: خرسسس...‌ خندیدم: ینی چی؟ خیلی جدی گفت: از لحاظ علمی خرس بین شیر و روباهه.. _ عجب.. اینبار خودش خندید: اطلاعات عمومی نداری دیگه همش سرت تو عدد و ارقامه.. _ شما رو داریم کافیه.. چیکار کردی.. ؟ چشماش رو از اینه گرفت: میگه چندباری اون دختر رو دیده.. شب خودکشی هم همینجا بوده.. میگه اصلا خودم زنگ زدم انبولانس .. تا بیمارستان حالش خوب بوده..اما بعدش تموم میکنه.. یه بیمارستان خیابون اصلی.. اونجا بردن..