eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
سکانس..💔🥲؛).. #گاندو #محمد https://eitaa.com/Admin_Gando
فک نکنید من یزیدددم.. 😁🌿 من فقط میخوام که یه بنده خدایی رو اذیت کنم😂😔؛))
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
اون نفر قطعا ایشووونه😂😁؛))
پایان تقدیمی. لف؟راضی نیستن.
امروز خدا بخواد پارت داریم.. اونم‌پارتی که مقدمه اتفاقات جالبیه🤌🏻
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و پانزدهم رسول خونه ساکت بود.. از همون سکوت هایی که بیشتر به فکر میرفتم تا ارامش.. فقط صدای چکه اب می اومد.. اروم و منظم.. زیر سینک نشسته بودم، در کابینت رو کامل باز کرده بودم و خودمو تا نصفه زیر  سینک تنگ و تاریک  جا کرده بودم..  تنگی نفس داشتم.. سعی کردم با تلفون و اچاری که اصلا مشخص نبود مناسب هست یا نه چکه اب رو بند بیارم.. اروم نوار تفلون رو دور لوله پیچیدم.. چکه اب  بند اومد.. لبخند رضایت بخشی زدم، دستم رو بالا بردم و شیر اب رو باز کردم..که از همون شکافی که فکر میکردم بسته‌س اب با شدت پاشید روی صورتم.. با عجله اب رو بستم..اَه.. عینک خیس رو از روی چشمام برداشتم..با آستین لباسم ، صورتم رو پاک کردم، لکه های آب روی  پیرهنم اوفتاده بود.. نفس عمیقی کشیدم.. اچار فرانسه رو دور لوله پیچیدم بلکه محکم تر شه،  دستم خیس بود و  همین باعث شد از دستم لیز بخوره و محکم روی مچ دستم بیوفته.. اخ بلندی زیر لب گفتم.. کلافه اچار رو برداشتم..  چشمام رو بستم.. چرا درست نمیشد؟ صدای تلفن سکوت اشپزخونه رو  شکوند.. چندثانیه فقط به صدای زنگ گوش دادم اما بعد ناچار خودمو بیرون کشیدم.. خیس  سمت تلفن رفتم‌.. داوود بود.. خسته نشستم: جانم داوود؟ _ چطوری رسول؟ کجایی؟ به  چکه اب خیره شدم: هیچی..خونه.. شیر اب چکه میکنه.. میگم داوود تو میتونی درستش کنی؟ صداش رو اعصابمه.. _ نه رسول برای این زنگ نزدم.. مجوز پزشک قانونی اومده.. خودم پیگیری کردم‌..و یه چیز عجیب رسیدم.. + چی؟ نفس عمیقی کشید: دینا سجادی اثرات تجاوز روی بدنش بوده..  با معاینه مشخص شد دقیقا چند ساعت قبل از خودکشی  این اتفاق اوفتاده.. دستمو لای موهام بردم: ینی چی داوود؟ _ چندتا مورد دیگه هم هست.. دسترسی به سیستم تو  رو ندارم..  شب که شیفت داشتی بیا .. فقط چند ثانیه چشمام رو بستم که همون خاطرات کودکی توی سرم پیچید.. " چشمام هنوز گرم خواب بود.. صدای مامان که کلافه زمزمه میکرد ناخوداگاه به گوشم‌ میرسید: ینی چی؟! نباید این اتفاق توی سازمان میوفتاد. فقط دو روز اونجا نبودم.. گل به خودی میزنین؟ .. دختره حالش چطوره؟ ..  عصبی نفس عمیقی کشید: لعنتی..‌خیلی خب.. یه جایی گور و گمش کنید.. " _ الو..صدام‌ میاد؟‌ به خودم اومدم.بلند شدم.. بی توجه به وضع اشفته اشپزخونه و پیرهن خیسم گفتم: میام.. ........ یه بار دیگه فیلم ضبط شده‌ی اون شب رو چک کردم که داوود کنارم وایساد: چند بار نگاه میکنی؟  خب معلومه دیگه.. اون شب هیرمان طرفای باشگاه هِرَم دیده شده..بعدم که جریان خودکشی.. با حال نزار نگاهش کردم... ناچار بودم قبول کنم.. یه برگه دستم داد: شماره همونی که خاموش بود.. دریا ساره.. توی یه  کافه کار میکنه.. احتمالا رفیقش بوده..  قبل از اینکه بریم یه هماهنگی کنیم.. برگه رو گرفتم و بلند شدم: هماهنگی‌رو ول کن.. سوار موتور شدیم و رفتیم به ادرس کافه‌ای که توی برگه بود.. یه‌کافه کلاسیک.. اون وقت روز مشتری زیادی نبود.. سمت میز ثبت سفارش  رفتیم.. خودش بود.. دریا ساره.. یه دختر ریزه میزه با یه استایل اولد مانی.. با لبخند نگاهمون کرد: خوش اومدین.. چی میل دارین؟ _ بیرون از‌کافه میتونیم صحبت کنیم؟ لبخندش حالا کم رنگ تر شد: راجب؟! کارتم رو سمتش گرفتم.. خودشو رو روی صندلی جا به جا کرد..رنگش به سفیدی زد: اتفاقی اوفتاده؟ _ نه..فقط چند تا سوال ساده.. اروم بلند شد.. بیرون از‌کافه پشت یه میز نشستم.. با نشستنم صندلی روبه رو نشست.. داوود تغریبا کنار شونه‌ام وایساده بود.. نگاهش کردم: حدودا بیست روز پیش دوست شما خودکشی کرده درسته؟ دستپاچه‌شد: دوستم؟! سری تکون دادم: بله.. دینا سجادی.. شماره شما توی پرونده بیمارستان ثبت بود..یادتون رفته به این زودی؟ دستی به موهاش کشید: اها.. _ خب ؟ کلافه گفت: چی باید بگم؟ خودکشی دینا چه ربطی به من داره؟ مگه من بلایی سرش اوردم؟ دستم رو به نشونه اینکه اروم باش بالا اوردم: وقتی اینقدر رابطه نزدیکی به شما داشته که اون شب بیمارستان کنارش بودین..پس حتما چیزی هم راجب خودکشی میدونید..نه؟ _ نه.. من هیچی نمیدونم.. خوشی زده بود زیر دلش خودکشی کرد.. خب به من چه ربطی داره؟ کلافه خندیدم: اگه اینجا راحت نیستین می تونیم بریم اداره صحبت کنیم.. راجب تجاوز چی میدونید؟ اونم از همون خوشی ها بود؟ هل کرد.. با رنگ پریده دستی به‌گردنش کشید: من..من.. خودم تازه فهمیدم.. _ خب ؟ میشنوم ؟ داوود حالا کنارم نشسته بود.. بودنش شاید یه دلگرمی بود.. نگاهی به هر دوی ما انداخت: فقط یه حادثه بود.. دینا قرار نبود اون شب اونجا باشه..