بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و پانزدهم
رسول
خونه ساکت بود.. از همون سکوت هایی که بیشتر به فکر میرفتم تا ارامش.. فقط صدای چکه اب می اومد.. اروم و منظم..
زیر سینک نشسته بودم، در کابینت رو کامل باز کرده بودم و خودمو تا نصفه زیر سینک تنگ و تاریک جا کرده بودم.. تنگی نفس داشتم.. سعی کردم با تلفون و اچاری که اصلا مشخص نبود مناسب هست یا نه چکه اب رو بند بیارم..
اروم نوار تفلون رو دور لوله پیچیدم.. چکه اب بند اومد.. لبخند رضایت بخشی زدم، دستم رو بالا بردم و شیر اب رو باز کردم..که از همون شکافی که فکر میکردم بستهس اب با شدت پاشید روی صورتم.. با عجله اب رو بستم..اَه.. عینک خیس رو از روی چشمام برداشتم..با آستین لباسم ، صورتم رو پاک کردم، لکه های آب روی پیرهنم اوفتاده بود.. نفس عمیقی کشیدم.. اچار فرانسه رو دور لوله پیچیدم بلکه محکم تر شه، دستم خیس بود و همین باعث شد از دستم لیز بخوره و محکم روی مچ دستم بیوفته.. اخ بلندی زیر لب گفتم.. کلافه اچار رو برداشتم.. چشمام رو بستم.. چرا درست نمیشد؟
صدای تلفن سکوت اشپزخونه رو شکوند.. چندثانیه فقط به صدای زنگ گوش دادم اما بعد ناچار خودمو بیرون کشیدم.. خیس سمت تلفن رفتم.. داوود بود..
خسته نشستم: جانم داوود؟
_ چطوری رسول؟ کجایی؟
به چکه اب خیره شدم: هیچی..خونه.. شیر اب چکه میکنه.. میگم داوود تو میتونی درستش کنی؟ صداش رو اعصابمه..
_ نه رسول برای این زنگ نزدم.. مجوز پزشک قانونی اومده.. خودم پیگیری کردم..و یه چیز عجیب رسیدم..
+ چی؟
نفس عمیقی کشید: دینا سجادی اثرات تجاوز روی بدنش بوده.. با معاینه مشخص شد دقیقا چند ساعت قبل از خودکشی این اتفاق اوفتاده..
دستمو لای موهام بردم: ینی چی داوود؟
_ چندتا مورد دیگه هم هست.. دسترسی به سیستم تو رو ندارم.. شب که شیفت داشتی بیا ..
فقط چند ثانیه چشمام رو بستم که همون خاطرات کودکی توی سرم پیچید..
" چشمام هنوز گرم خواب بود.. صدای مامان که کلافه زمزمه میکرد ناخوداگاه به گوشم میرسید: ینی چی؟! نباید این اتفاق توی سازمان میوفتاد. فقط دو روز اونجا نبودم.. گل به خودی میزنین؟ .. دختره حالش چطوره؟ .. عصبی نفس عمیقی کشید: لعنتی..خیلی خب.. یه جایی گور و گمش کنید.. "
_ الو..صدام میاد؟
به خودم اومدم.بلند شدم.. بی توجه به وضع اشفته اشپزخونه و پیرهن خیسم گفتم: میام..
........
یه بار دیگه فیلم ضبط شدهی اون شب رو چک کردم که داوود کنارم وایساد: چند بار نگاه میکنی؟ خب معلومه دیگه.. اون شب هیرمان طرفای باشگاه هِرَم دیده شده..بعدم که جریان خودکشی..
با حال نزار نگاهش کردم... ناچار بودم قبول کنم.. یه برگه دستم داد: شماره همونی که خاموش بود.. دریا ساره.. توی یه کافه کار میکنه.. احتمالا رفیقش بوده.. قبل از اینکه بریم یه هماهنگی کنیم..
برگه رو گرفتم و بلند شدم: هماهنگیرو ول کن..
سوار موتور شدیم و رفتیم به ادرس کافهای که توی برگه بود..
یهکافه کلاسیک.. اون وقت روز مشتری زیادی نبود.. سمت میز ثبت سفارش رفتیم.. خودش بود.. دریا ساره.. یه دختر ریزه میزه با یه استایل اولد مانی..
با لبخند نگاهمون کرد: خوش اومدین.. چی میل دارین؟
_ بیرون ازکافه میتونیم صحبت کنیم؟
لبخندش حالا کم رنگ تر شد: راجب؟!
کارتم رو سمتش گرفتم.. خودشو رو روی صندلی جا به جا کرد..رنگش به سفیدی زد: اتفاقی اوفتاده؟
_ نه..فقط چند تا سوال ساده..
اروم بلند شد.. بیرون ازکافه پشت یه میز نشستم.. با نشستنم صندلی روبه رو نشست..
داوود تغریبا کنار شونهام وایساده بود..
نگاهش کردم: حدودا بیست روز پیش دوست شما خودکشی کرده درسته؟
دستپاچهشد: دوستم؟!
سری تکون دادم: بله.. دینا سجادی.. شماره شما توی پرونده بیمارستان ثبت بود..یادتون رفته به این زودی؟
دستی به موهاش کشید: اها..
_ خب ؟
کلافه گفت: چی باید بگم؟ خودکشی دینا چه ربطی به من داره؟ مگه من بلایی سرش اوردم؟
دستم رو به نشونه اینکه اروم باش بالا اوردم: وقتی اینقدر رابطه نزدیکی به شما داشته که اون شب بیمارستان کنارش بودین..پس حتما چیزی هم راجب خودکشی میدونید..نه؟
_ نه.. من هیچی نمیدونم.. خوشی زده بود زیر دلش خودکشی کرد.. خب به من چه ربطی داره؟
کلافه خندیدم: اگه اینجا راحت نیستین می تونیم بریم اداره صحبت کنیم.. راجب تجاوز چی میدونید؟ اونم از همون خوشی ها بود؟
هل کرد.. با رنگ پریده دستی بهگردنش کشید: من..من.. خودم تازه فهمیدم..
_ خب ؟ میشنوم ؟
داوود حالا کنارم نشسته بود.. بودنش شاید یه دلگرمی بود..
نگاهی به هر دوی ما انداخت: فقط یه حادثه بود.. دینا قرار نبود اون شب اونجا باشه..
داوود صحبتش رو قطع کرد: همه چی رو از اول بگو.. از فعالیت هِرَم تا کسی که به سجادی اون شب..
ادامه نداد.. حالا نگاهم قفل به دریا بود.. مکث کرد.. نگاهی به اطراف انداخت.. برای حرف زدن کلنجار میرفت..اما بعد ناچار لب زد: صاحب باشگاه مدلینگ بود.. دنبال دخترایی میگشت که شرایط مدلینگ بودن رو داشته باشن.. فعالیت باشگاه دقیقا برای همین بود..
سارا..یکی از دوستام بهم این باشگاه رو معرفی کرد..
داوود پرسید: الان کجاست؟
_ نیست.. خارج از کشوره.. یعنی..یعنی موسس باشگاه برای یه فعالیت فرستادش..الانم خبری ازش نیست..
به داوود نگاهی انداختم.. اونم همین فکر رو میکرد؟ سارا هم یه قربانی دیگه..
با حرف زدنش نگاهم رو گرفتم: منم قرار بود برم اما پشیمون شدم.. دلم نمی خواست همین اول کاری خارج از کشور فعالیت کنم..
_خب؟ دینا کجای داستان بود؟
دستاش رو روی میز گذاشت: دینا هم بود.. اما خب قرار نبود بفرستنش.. با یه نفر تو رابطه بود.. مگفت طرف خیلی دوسش داره.. کسی خبر نداشت..جز من..
میگفت از طریق اون با هِرَم اشنا شده.. اما خب بعد از یه مدت کات کردن..
دستام رو توی هم گره کردم و تکیه دادم..
_ اون شب به درخواست طرف رفته بود هِرَم بعدش هم که اون اتفاقات.. دینا ترسیده بود.. از خانوادش.. برای هم خودکشی کرد..
حدس زدن اینکه کی این کار رو کرده بود برام راحت بود.. اما داوود پرسید: عکسی ازش داری؟
لحظهای فکر کرد : اره راه..
چند ثانیه بعد تلفن رو سمت منو داوود گرفت.. دینا بود .. و پسری که با لبخند کنارش بود.. داوود پوزخندی زد: خودشه..
تلفن رو دستش دادم.: موسس باشگاه کیه؟
_ نمی دونم ، تاحالا ندیدمش..
با صدای یکی از همکاراش با عجله خداحافظی کرد و رفت.. بایدم میرفت.. دیگه کاری باهاش نداشتیم..
هوفی کشیدم.. عصبی بودم..بیشتر از هر وقت دیگه ای حالم از هیرمان بهممیخورد..
کی فکرشو میکرد اون پسر بچه حالا این همه کثافت کاری به بار اورده بود؟
تاثیر اسلان بود یا وحید؟ شایدم ذات خودش..
محمد
برگه رو از دست نایف گرفتم: یه قرار ملاقات داره.. تو یکی از بازارچه های شلوغ .. فکر کردم شاید مهم باشه..
سری تکون دادم: ارهکار خوبی کردی..
بلند شد .. سمت اشپزخونه رفت .. وقتی برگشت دوتا استکان چایی روی میز گذاشت..
تغریبا دم دمای اذون بود.. شیف های رسول رو میدونستم.. امشب قرار بود سایت بمونه..
شمارشو گرفتم..چندتا بودق خورد و جواب داد.. صداش همیشه اول مکالمه هیجان داشت: سلام اقا محمد خسته نباشید..
_سلام.. شما خسته نباشی استاد..
حالا لحنش خسته تر بود: اونجا خوش میگذره؟ مگه قرار نبود خیلی زود برگردین؟ سه هفتهس رفتین...
نفس عمیقی کشیدم: میام..خیلی زود.. اونجا اوضاع با فرهمند خوب پیش میره؟
اروم گفت: اره .. اتفاقا خیلی با هم هماهنگیم..
خندیدم: عجب.. تیکه میندازی؟
غمگین خندید: چی بگم اقا محمد..شما فقط سعی کنید زود بیاین..
می تونستم تصور کنم حالا چه حالی داره...داشت بهش سخت می گذشت..چرا نمی گفت؟ خب مشخص بود.. همیشه سعی میکرد ادمای اطرافش رو نگران نکنه...
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن : میام..خیلی زود..
فکر ها..آنها..
مجال زندگی کردن به او نمی دادند..
..
از همون پارت هایی که میشه مقدمه برای اتفاقای بزرگتر..
قبلش..منتظر نظرات و انگیزه های شما✨