گاندویی ها
#part_۸۹
#عطیه
بد از رفتن محمد من به سمت اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم
چشامو بستم و اروم اروم خوابم برد
با صدا های محمد چشامو اروم باز کردم
سلام!
سلام عطیه جان
ببین من دارم میرم
ماموریت داریم
فیلا...
راستی اگه بر نگشتم حلال کن!
من: چی داری می محمد
پس داوود چی
حرف الکی نزن انشاالله بر میگردی
محمد: یع روزس
اگه خدا بخواد برمی گردم
اگه نه که.....
بچها پیداشون می کنن
فیلا خداحافظ حلالم کن!
من: خدا پشت پنات
#محمد
به سمت سایت حرکت کردم
و به سمت اتاق اقای عبدی حرکت کردم در زدم وارد شدم
سلام اقا
_سلام محمد جان
من: خب باید چیکار کنم
_(توضیح دادن یه موضوع که در ادامه متوجه میشید)
من: پس من برم اقا
حلال کنید
خداحافظ
_خداحافظ
#محمد
توی یکی از مأموریتام این بود که..
من:باید خونه رو چک کنم
خانم:چرا؟
من:همینجوری فقط یه گشت کوچیک توی باغچه..
مرد:مشکلی نیست بفرمایید
از روی صندلی بلند شدم راه رفتم سمت باغچه که زنو مرد هم پشت سرم بودن
رسیدیم به آخر باغچه که یک شیبی توی گوشه باغچه شده بود..
پامو گذاشتم روی پرسیدم اینجا چیشده؟
مرد:چندوقت پیش لوله کش اومد درستش کنه یه چیزی گذاشت زیرش گفت اینجوری باعث میشه به کل درختا آب برسه..
خم شدم با دستم با خاکهاش ور میرفتم که یک چیزی خورد تو سرم..
سرم گیج رفت که بیهوش شدم..
#عطیه
سرکار بودم که گوشیم زنگ خورد..
جواب دادم از بیمارستان بود گفتن بیا همسرتو آوردن اینجا..
سریع زدم بیرونو رفتم سمت بیمارستان..
وارد شدم پرسیدم کجا بردنش که گفتن رفته توی کما..
سریع رفت سمت آی سی یو..
وارد که شدم هیچکس نبود..
از شیشه دیدم محمد روی تخت خوابیده..
داشتم نگاش میکردم که یکی اومد سمتم بهم گفت شما عطیه خانم هستید؟
من: ب. بله بفرمایید
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: حلال کن
پ ن: محمددد😭😈
بسم الله الرحمن الرحیم
ڔݥإݩ ♡ڱإݩڊۊےے ھإ♡
•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠٠•٠•٠
"اخه چرا این اتفاقات باید برای ما بیوفته.....
_هنوزم باورم نمیشه که دیگه نیست.....
" خیلی دیر باهاش صمیمی شدم......
_الان باید دقیقا چیکار کنیم؟.....
"داغش رو به دلت میزارم.....
_این چه بلایی بود سرمون اومد! ....
"چشاتو باز کنو بگو خوبم داداش😭....
_چقدر بهت گفتم.......
"هنوزم نتونستم با نبودش کنار بیام بعد شما......
_اقا شما هم موافق باشین من مخالفم!.....
" سریع رفتم سمت ای سیو.....
_سرم گیج رفتو بیهوش شدم!
°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^
می خوای بدونی چیشده؟؟
پس بزن رو این لینک تا متوجه شی😉
https://eitaa.com/Admin_Gando
هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امد که بگیرد زِ علی نقطه ضعفی
بیچاره ندانست علی نقطه ندارد ؛🤌🏻✨
#حضرت_آقا
https://eitaa.com/romanFms
گاندویی ها
#part_۹٠
#داوود
منو بردن به یه سمتی و با یه سری زنجیر از سقف اویزونم کردن....
رسول هیمین جوری داشت نگاه می کرد.....
چشام اروم باز بسته کردم
لبخند تلخی رو لبش نشست
همون لحظه احمد جلو اومد رو به من وایساد و بلند لب زد
#احمد
دیگه واقعا اینا هفتا جون دارن حتی اخم نگفتن!
دستور دادم که پسره مو فره رو ببندن صندلی و اون یکی رو هم از سقف اویزون کنن
به سمتش رفتم و لب زدم
خب خب پسره مو فره رو مخاطب قرار دادم و لب زدم شنیدم اسمت رسوله!
خب اقا رسول نمی خوای برا نجات جون خودتم نه دوستت که قرارع هنوز زجر بکشه بهمون اطلاعات بدی
داوود: می خواستم با مشت بزنم تو دهنش ولی دستام بسته بود بخاطر همین لب زدم ما به هیج وج بهتون اطلاعات نمیدیممم
من: با تو حرف زدم ایا؟؟
اقا رسول می خوای دوباره تکرار کنم
داوود: رسول!
هر بلایی سرم بیارن حق نداری یه کلمه حرف بزنی
من: با تو اممم رسول!
خب مثه اینکه نشنیدی گفتم حاضری بخاطر جون خودتم نه بخاطر رفیقت اطلاعات بدی
رسول: من که از دست این احمد اعصبانی شده بودم و حرفای داوودم برا تکرار میشد با صدای بلند لب زدم نهههههه
من به هیج عنوان بهت اطلاعات نمیدمممم
من حاضرم جونمم بدم ولی به توی بی وجود اطلاعات ندممم
من: از کنار این پسره رد شدم و رو به رو رسول وایسادم
از این حرفش حسابی کفری شده بودم دستم رو بالا بردم و محکم روی صورتش فرود اوردم....
بچه ها برید سراغش....
داوود: بد از سیلی که رسول خورد چشامو بستم🥺
بمیرم برات داداش💔
لبش بد جور زخم شده بود من که اینجا بودم دردم گرفته بود چه برسه به رسول....
لب زدم رسول خوبی
رسول: بد از این حرفم دستش زو بالا برد و محکم روی صورتم فرود اورد....
با حس خون توی دهنم متوجه شدم لبم زخم شده
با صدای داوود سرم رو بالا اوردم و لب زدم خوبم چیزی نیس
داوود: می خواستم حرفی بزنم که......
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: می خوان چه بلایی سرشون بیارن؟؟
پ ن: سیلی... 😭💔
پ ن: نگرانی داوود🥲
پ ن: این پارت برا کسایی کع یزید بازی می خوان 😈
بازم دارم.....