4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو میمونی اخر..
من میرم از یاددد...
#محرم
https://eitaa.com/Admin_Gando
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رسید محرمااااا...🥺🖤 .
#محرم
https://eitaa.com/Admin_Gando
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسین که تکراری نمیشه!!🙂🖤
#محرم
https://eitaa.com/Admin_Gando
990.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لشکر ارباب اومده..
#محرم
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و بیست و یکم
داوود
نمی دونم علی چی میگفت که اینطور چشمای سعید پر شده بود؟... ورقه توی دستش نتیجه بازرسی بود اره؟!
همزمان با رفتن علی با قدم های تند خودمو به سعید رسوندم: چی شد؟
کلافه نگاهش اطراف سایت میچرخید و یه جا بند نبود.. چنگی به موهاش زد: سیستم رسول رو بازرسی کردن..
_ خب؟!
اینبار نگاهش روی صورتم قفل سد: چندتا مکالمه با هیرمان و پور رحیمی پیدا کردن..حتی رد و بدل شدن اطلاعات سوخته..
پاهام جایی که بودم قفل شدن انگار سایت دور سرم میچرخید: یا حسین..
_ سعید؟ ... تو که سر حرفت هستی اره؟
+ کدوم حرف؟
صدام از ته چاه بیرون میومد: اینکه رسول خیلی زود تبرئه میشه و بیگناهیش ثابت...
به چشماش نگاه کردم..هنوزم پر بود..پر از چی؟ شاید احساساتی که ترکیب شده بودن: داوود....میدونی... ( نگاهش پایین اوفتاد) نمی دونم.. خدابزرگه..درستش میکنیم..
منتظر حرفی نموند و از کنارم رد شد..
به میز رسول نگاه کردم..حالا خالی خالی بود..علی حتما تا حالا پیش فرهمند رفته بود..رعشه به تنم اوفتاده بود وقتی سعید اسنطوری حرفش رو عوض میکرد یعنی اصلا اوضاع خوب نبود.. اصلا ممکن نبود ساده از اون اطلاعات سوخته و مکالمه بگذرن.. من..من..نباید اینقد زود ناامید میشدم..من به رسول چی گفتم؟ چشم امید رسول الان پیش ما بود..اما خب..؟ چطور باید ثابت میکردیم وقتی همه چی دست فرهمند بود؟
محمد
با خستگی که توی تنم موج میزد روی کاناپه نشستم..سرمو به دیوار تکیه دادم و پلکای خسته رو روی هم گذاشتم.. وقتی هوا روشن بود رفته بودم و حالا بازم هوا روشن شده بود... ذره های خستگی اروم توی تنم بیرون میرفت..
صدای نایف توی گوشم طنین انداز شد: چیکار کردین؟ دیشب چیزی هم مشخص شد؟
بدون اینکه چشم باز کنم خسته لب زدم: فعلا فقط در حد یه ملاقات.. کل دیشب توی یه خونه قدیمی بود.. شاید جلسه شایدم هماهنگی برای تحویل.. ادرس یه کارخونه رو دارم که می خوام برام دربیاری..
نفس عمیقی کشید: چشم..بفرستین درمیارم..
هنوزم توی خونه بود..ولی اروم و بی صدا.. فکر خستهم گه گاهی سمت رسول میرفت..دوست داشتم قبل از فاطمیه ایرانباشم.. پیش عطیه و پناه..پیش رسول
..پیش فرزاد.. تلفنم و از توی جیبم در اوردم و چشمام رو برای باز شد راضی کردم..
روشنش کردم که با اسم رسول مواجه شدم... دو تماس بی پاسخ..
شمارشو گرفتم و دم گوشم گذاشتم.. خاموش بود.. فکر میکردم با چشمای خواب الود اشتباه کردم.. برای بار دوم شماره رو گرفتم اما نه..بازم خاموش بود.. این وقت روز چرا باید خاموش باشه؟ رسکل همیشه گوشیش شارژ بود..بخصوص وقتی سایت بود..
تلفنو از گوشم جدا کردم و چشمام رو ریز کردم خیره شدم به شمارش..
خستگی توی تنم یادم رفت.. تکیهام رو از روی کاناپه برداشتم و شماره سعید رو گرفتم.. بوق میخورد.. با هر بوقی انگار ذره های نگرانی جذب تنم میشد.. طولی نکشید که جواب داد: سلام اقا محمد.. خوبین؟
صدامو صاف کردم که خستگی کمتر مشخص باشه: سلام سعید.. ممنون..شما چطورین؟ رسول سایته؟ خاموش بود زنگ زدم..
صدایی ازش نیومد..انگار قطع شده بود: سعید؟ میشنوی ؟
به خودش اومد: بله بله اقا صدا میاد... با منین؟
_ بله ..جز تو مگه کسی دیگه ای هم هست.؟
بازم مکث کرد: رسول؟! چیزه..میدونید.. رسول..
همین لحن و صدا کافی بود که نگران شم.. هرزگاهی نگاهم سمت نایف میرفت که سرگرم چندتا ورقه بود.: سعید یه سوال پرسیدم..میگم رسول سایته؟
ناخوداگاه توی سرم دعا ، دعا میکردم که مبادا چیزی بگه..
_ بله اقا از بودنش توی سایت که هست..فقط منتها..
دستی به شقیقهم کشیدم.. پروانه های توی دلمشروع به پرواز کرد: سعید حرف میزنی یا نه؟
سکوت کرد و فقط صدای نفس هاش نشون میداد صدامو شنیده: رسول به اتهام جاسوسی بازداشت کردن.. دیشب هیرمان خونهی رسول بوده و امروز هم توی سیستمش چندتا مکالمه با پور رحیمی و هیرمان پیدا کردن..
افکارم مثل یه تسبیح پاره شد.. فکر میکردم راجب یه نفر دیگه حرف میزنه.. رسول؟
چطور میشد؟ همه چی لحظه ای تیره شد و انگار نایف رو تار میدیدم: سعید...رسول؟
_ بله اقا..رسول..
جاخوردم.. خستگی از بین رفته بود و حالا قلبم داشت بیرون میزد.. فکر میکردم تمام وجودمو بالا میارم..لحن جاخوردم جاشو با عصبانیت عوض کرد..صدام بالا رفت: یعنی چی سعید؟! ( نایف متعجب برگشت و نگاهمکرد) الان باید بشنوم؟ رسول و دستگیر کردن و من الان باید بفهمم؟ با چه مدرک محکمی؟ اصلا فهمیدین هیرمان دقیقا اونجا چیکار میکرده؟ الان چرا بازداشته ، مگه ثابت شده؟!
صدای شرمنده سعید تو گوشم پیچید: اقا همین امروز صبح دستگیرش کردن..شما دیشب ماموریت بودی خاموش بودی.. اقا اصلا حکم دست ما نبود دست اقای فرهمند بود..الانم کلا ممنوع ملاقاته..
به دستایی که میلرزید خیره بودم.: باشه زنگ میزنم..
قطع کردم.. از روی کاناپه بلند شدم و خونه رو با قدم های تند متر. کردم.. نایف حالا با چهره ای متعجب از کارش دست کشیده بود و نگاهممیکرد.. شماره اقای عبدی رو گرفتم به محض جواب دادن گفتم: سلام اقای عبدی خسته نباشید..مزاحم که نشدم..
_ سلاممحمد .. نه ..چیزی شده؟
نفس عمیقی کشیدم: اقای عبدی شما از دستگیری رسول خبر دارین؟ چرا به من نگفتین چرا خبر ندادین..
_ بله خبر دارم.. نمی خواستیم تمرکز تو بهم بریزه..
پوزخندی زدم: تمرکز؟ اقای عبدی شما کهمیدونی تک تک نیرو های من چقد برای من مهمن.. مسئله به این مهمی..
صداش مثل همیشه مسلط و اروم بود: بله .. محمد من همهی اینا رو میدونم.. اما بدون دلیل دستگیر نشده.. مدارکی بیرون اوفتاده که باید برسی بشه..
باید به خودم مسلط می موندم ، نباید تند میرفتم.. : خب چرا بازداشت کردین؟ مشکلی نیست برسی کنید.. من روی رسول اطمینان دارم.. رسول هیچکار اشتباهی نکرده.. ولی الان حتی ممنوع ملاقاته..
_ مگه بار اوله محمد؟ تا پایان همه برسی ها باید بازداشت بمونه.. مدارک ...فقط چندتا ورقه نیست..خیلی مدارک مهمی هستن که امیدوارم خلاف حرف تو ثابت نشه..
ذره های عصبانیت روی صورتم و رگ گردنم که حالا متورم شده بود مشخص بود: دیگه بدتر اقا... کسی اونجا هست که الان ثابت کنه رسول بیگناهه؟
دم عمیقی کشیدم: من خودم میام ایران.. عملیات دستگیری ابورحمان رو بسپرین به یه نیروی دیگه.. اقای عبدی.. من با اولین پرواز میام..
#رویار_۲
••••••••••••••••••••••
پ ن چشم امید رسول الان پیش ما بود..
پ ن : دعا ، دعا میکردم که مبادا چیزی بگه..
پ ن : رسول و دستگیر کردن و من الان باید بفهمم؟
پ ن : رسول هیچکار اشتباهی نکرده.. ولی الان حتی ممنوع ملاقاته..
پ ن : من با اولین پرواز میام..
پ ن : محمد اگه نباشه کی ثابت کنه رسول بی گناهه؟
_ من با اولین پرواز میام ایران ..
انگار قراره این دوری کشدار به پایان برسه..انگار قراره بازم رسول اغوش اقا محمد و به چشم ببینه..واقعی..نه رویا..
ایشالا که به سلامت برسه..رسول چشم انتظاره..
منتظر نظرات قشنگ شما🎀