eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
965.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اخههه محمددد چرا این بچه رو ضایع می کنی🥺 البته کار اقا محمد ضایع کردن رسوله😜😂🥺 https://eitaa.com/Admin_Gando
هدایت شده از hastii
گاندویی ها می خواستم حرفی بزنم که اون دونفر جلوم ظاهر شدن(کسایی که شکنجشون دادن) نگاهی بهم کردن و دوباره شروع کردن زدنم این دفعه هر دوشون منو میزدن..... تحملش سخت بود چون بد جور میزدن یه لحظه دست از کار کشیدن فک کردم که دیگه خودشون خسته شدن می خوان تمومش کنن ولی نه این جور نبود..... اونا فقط یه استراحت خیلی کوتاهی کردن و دوباره شروع کردن زدنم بدنم حسابی درد می کرد جوری بود که الان اینا برن میزنم زیر گریه! جلو اینا نباید کم بیارم تا سو استفاده کنن رسول: دیگه نمی تونستم طالقت بیارم..... فریاد زدم بسه دیگه نامرداا اخه خودتونم خسته نشدید؟؟ بس کنید دیگهه😭 من: صدای رسول رو میشنیدم دا.شت بهشون التماس می کرد بس کنن ولی اونا.... کار خودشون رو انجام میدادن دیگه نمی تونستم تحمل کنم چشام داشت سیاهی می رف یه لحظه حس کردم دیگه نمیزنن که با خالی شدن اب یخ تو اون هوای سرد چشام یهو باز کردم که یکشون لب زد خب نظرت چیه الان تو این حال بزنیم بازم!؟ فک نکن میتونی با بیهوش شدن دیگه درد نکشی! رو به رسول لب زد هنوزم نمی خوای حرف بزنی!؟ رسول: با چشای اشکی به رسول نگاه کردم دیگه واقعا نمی تونستم تحمل کنم🥺 می خواستم حرفی بزنم که داوود لب زد من: نهه قبلا گفتهه به هیچ عنوان بهتون اطلاعات نننمممییدییممم اون مرد: میبینیم که تو هنوزم زبونت درازه؟ می خوای کاری باهات بکنم که دیگه نتونی حرف بزنی.؟ حیف که اجازه ندارم وگرنه زبونتو قطع می کرم که دیگه اینقدر زبونی درازی نکنی دلم می خواست یه دل سیر از خجالت این پسره در بیام به سمتش رفتم و تو چشاش نگاه کردم رسول: نمیدونستم باید چیکار کنم ـ از یه طرف داوود داشت جلو چشام نابود میشد از یه طرف حاضر بودم جونمم بدم ولی یه کلمه هم به اینا چیزی نگم! من: اون مرده به سمتم اومد و تو چشام نگاه کرد! و بدش به سمت چوب های کنار سوله رف فهمیدم می خواد چیکار کنه نفس عمیقی کشیدم و خودمو اماده ی درد کشیدن کردم! به سمتم اومد و چوب رو بالا برد با اولین ضربه به بدنم دیگه نتونستم تحمل کنم و صدای اخم بلند شد.... 😣 ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: دااوود💔 پ ن: صدای اخش😭
گاندویی ها نه نه نمی تونستم باور کنم اون ا.ون که رو تخت خوابیده محمد منه! اون که بین اون همه دستگاه گم شده محمد منه با صدای بلند فریاد زدم محمدددددد با فریاد اسم محمد توسط خودم از خواب پریدم..... مدام. اسم محمدو صدا میزدم محمد! محمد کجاس! ینی این یه خواب بود! بلند شدم و از اتاق خارج شدم به سمت اتاق محمد رفتم درو باز کردم ولی محمد تو اتاقش نبود وقتی دیدم نیست نفسم رفت سریع خودمو به تلفن خونه رسوندم و شمارشو گرفتم... از خواب بیدار شدم و از اتاق اومذم بیرون...... عطیه هنوز نیومده بود خب این ینی خوابه پس بهتره بیدارش نکنم! بد از خوردن صبحانه از خونه زدم بیرون سوار ماشین شدم و به سمت سایت حرکت کردم..... .................... رسیده بودم جلو سایت که گوشیم زنگ خورد نگاهی بهش کردم عطیه بود سریع جواب دادم من: جانم عطیه خانم عطیه: ا.لو محمد خ.وبی من: عطیه جان اتفاقی افتاده؟؟ عطیه: محمد میگم خوبیبیی من: هیسسس اروم باش اره اره خوبم چرا عطیه عطیه: محمد من: جانم عطیه: مطمئن باشم خوبی؟؟ من: اره خب به منم بگو چیشده نصف عمر شدم عطیه: چیزی نیس اومدی خونه میگم برات خداحافظ من: خداحافظ عطیه: نخواستم ذهن محمد رو درگیر کنم! فقط خداروشکر که خوبه به سمت سرویس بهداشتی رفتم و یه اب زدم به صورتم... من: نمیدونم عطیه چش بود ولی رفتم خونه حتما ازش میپرسم اصن باید بدونم دلیل این حالشو..... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: محمد منه💔 پ ن: محمدسالمههه پ ن: خداروشکر که سالمه پ ن: ازش بپزسم
بمونید براموننن😭
بریم برا بک😉